خروج از اتحادیه اروپا و طعم گیلاس

درباره مخمصه معاصر

خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا همه رسانه‌ها را به خود مشغول کرده‌است. حجم پوشش خبری، تحلیلی و بازتاب این اتفاق به حدی است که آدمی به این توهّم می‌افتد که جهان زیرورو شده‌است. شاید پیش از هر گفتاری دراینباره لازم است از خودمان بپرسیم که آیا حقیقتاً این میزان توجه و این حجم از سخن‌گویی دراینباره -ازجمله خود همین نوشته- هماهنگ با اهمیت اتفاق رخ داده‌است یا نه؟ آیا به واقع خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا در حیات واقعی ما تا این میزان، مؤثر است؟ این تشکیک، لازمه مواجهه با هر نوع جنجال رسانه‌ای است. آنچنان حیات شرکت‌ها و بنگاه‌های اقتصادی و منطق حاکم بر آنها از حیات مادی و معنوی انسانهای عادی جدا شده که آنچه «بحران» می‌نماید را به سختی می‌توان تشخیص داد. بالا و پایین شدن ارزش پول و سهام بیش از آنکه شاخصی در توضیح وضعیت مردم باشد، چیزی‌است مربوط به مناسبات اقتصادیِ طبقات برگزیده که از اساس حیاتی جداگانه را از سر می‌گذرانند. با این وجود، برگسیت می‌تواند در شرح موقعیت اکنونی بر جهانِ ما بکار آید اما نه آنگونه که توضیح داده می‌شود. در واقع، واقعیت، در آنچیزی ‌است که به سخن نمی‌آید و حذف می‌شود.

اروپای واحد

در قرون میانه و با محوریت کلیسای کاتولیک، نوعی اتحادیه اروپا شکل گرفته بود. اساس این اتحادیه بر سروری مذهبی و سیاسی کلیسای مرکزی کاتولیک ساخته شده‌بود. خط مشی‌های سیاسی و اخلاقی کلان در اختیار فرامین کلیسا بود بگونه‌ای که شکلی از همسانی رفتاری و ارزشی را در تمام منطقه ایجاد کرده‌بود. این اتحادیه با سردمداری انگلستان ازهم پاشید. پانصد سال پیش، کلیسای کاتولیک انگلستان با وجود اعلام وفاداری به اعتقادنامه ایمان نیقیه از کلیسای مرکزی اعلام استقلال کرد. هرچند شرح دلایل این جدایی از توان این نوشته خارج است، اما آنچه مهم است اینست که این جدایی سرآغاز جدایی کلیساهای کاتولیک در دیگر مناطق اروپا از واتیکان شد. با این خروج روندی آغاز شد که اتحادیه مذهبی اروپا از هم گسست و دوران جدیدی آغاز گردید. ظهور دولت‌-ملت‌های مدرن و هویت‌های ناسیونالیستی، هم از جمله دلایل این جدایی بود و هم بدان شدت بخشید. اروپای واحد مسیحی جای خود را به دولت‌های مدرنی داد که بشریت را به عصر تازه‌ای رهنمون ساخت. عصر تازه و موتور محرک آن یعنی سرمایه‌داری و عقلانیت، تا سرحدّات خویش پیش رفت. این پیشرفت، آنگونه که در رؤیای خالقان عصر نو پیش‌بینی می‌شد، فقط خالق توسعه تکنولوژیک، آسایش و دموکراسی نبود بلکه از دل آن شکلی از بربریّت جدید را به ارمغان آورد. پس از دو جنگ بزرگ جهانی و بر تلّی از جنازه‌های باقی مانده ناشی از تکنیک و ملّی‌گرایی، و نیز به اقتضای برآمدن شکلی تازه از سرمایه داریِ جهانی شده، ضرورت بازسازی مجدد اتحادیه اروپا مطرح شد. اتحادیه اروپای متأخر اینبار نه با محوریت مسیحیت که با محوریت «سرمایه» و به هدف ساختن بازاری متحد و قدرتمند و درعین حال امن برای کشورهای منطقه شکل گرفت. قرار بر این شد که در کنار آمریکای قدرت گرفته، اروپایی‌ها نیز با پیمانی مشترک، از خطرات ناسیونالیسم و جنگ بین خود در امان باشند تا بتوانند پیشرفت بازار آزاد و دیگر آزادی‌ها را تأمین کنند.

مخمصه معاصر

با گذشت زمان بار دیگر، آنچه به وضوح قابل مشاهده‌است اینست که واقعیت، هماهنگ با خواست‌ها پیش نرفته‌است. بحران‌ها و نارسایی‌ها سر برآورده‌اند و مخاطرات با شمایلی تازه بازگشته‌اند. اینبار نیز آنچه اتحادیه اروپا را تهدید می‌کند، ناسیونالیسم افراطی در قالب احزاب و دسته‌جاتی است که کم‌کم اجتماعات فاشیستیِ تازه‌ای را از بعداز جنگ دوم جهانی سازمان می‌دهند و استقبال عمومی پیدا می‌کنند. از ترامپ گرفته تا لوپن، مسأله اصلی اتکا به دو موضوع است: معضلات اقتصادی ناشی از شیوه‌های زمامداری نخبگان سیاسی در تمامی دولت‌های پیشین و نیز از دست رفتنِ نوعی اصالتِ میهنی با انبوهه مهاجران؛ همان‌هایی که در گرسنگی ما مقصر بوده‌اند. آنچه کم‌کم صدای این نئوناسیونالیست‌ها را بلندتر می‌کند اینست که آنها در درک مشکل اصلیِ وضع بشر بسیار هوشمندانه عمل کرده‌اند: فقر عمومی و از دست رفتن امید به بهبود وضعیت.

برای توضیح وضعیت، شاید یادآوری یک نکته تاریخی دیگر حیاتی باشد. یادمان نرود که نازیست‌ها هم در مراحل اولیه حیات خودشان حتی تا اوایل جنگ، حامیان گسترده‌ای در سراسر اروپا داشتند. سؤالی که کمتر علاقمندیم بپرسیم اینست که دلیل حمایت بسیاری از اروپائیان از آلمان گرفته تا فرانسه و ایتالیا از ایدئولوژی یهودی‌ستیزی نازیسم چه بود؟ جنون مردم؟ یهودیان اروپا در آن دوران، از دید بسیاری از شهروندان اروپایی، اقلیتی مورد تنفر بودند. برخورداری بسیاری از آنها از منابع مالی گسترده و شرکت‌های اقتصادی، تفاخر قبیله‌گی و خونی، بیان صریح اصالتمندی دین یهود نزد خدا و غیره یهودیان را نزد عموم مردم مسیحی اروپا به اقلیتی منفور تبدیل ساخته بود( نگاه کنید به معانی کلمه Jew در زبان انگلیسی). آنچه نازیسم و هیتلر را تا سرحدات جنون پیش بُرد همین احساس عمومی و البته بحران اقتصادی آلمان پس از شکست در جنگ جهانی اول بود؛ احساسات و وضعیتی که شعارهای ملی‌گرایانه را تا نهایت خودش و کوره‌های آدم سوزی به پیش راند. اینکه بنیادگرایی و تروریسم اسلامی در رشد اسلام‌ستیزی در غربِ معاصر مؤثر بوده، چیزی از وضعیت قهقرایی موجود را توضیح نمی‌دهد؛ زیراکه طبیعتا‌ً هر ستیزه‌ای در ارتباط با یک بدنامی است. بهانه‌ای که با توجیه شدن در ادامه این توان را دارد که به تصفیهٔ کل یک اقلیت بیانجامد.

آنچه ترامپ را در آمریکا، لوپن را در فرانسه و حامیان خروج از اتحادیه اروپا را در بریتانیا مهم کرده‌است ریشه در وضعیت واقعی انسان اروپایی و کل جهان دارد. بحران‌های سرمایه‌داری و افول وضعیت اقتصادی واقعی مردم، نتایج به جا مانده از برنامه‌های ریاضت اقتصادی دولت‌های غربی و نیز کشمش و جنگ‌های خانمانسوز در خاورمیانه خلاصه‌ای از آنچیزی‌است که جهان امروز ما با آن دست به گریبان است. برنامه‌های اقتصادی نئولیبرال از سویی سیل مهاجران از اروپای شرقی را به غرب این قاره کشانده و از سوی دیگر طبقه متوسط در خود همین کشورهای پیشرفته‌تر را فقیرتر ساخته است. بیراه نیست که بیش از شصت درصد حامیان بریتانیایی خروج از اتحادیه اروپا را افراد بالای شصت سال تشکیل دادند. پیامی روشن در این اتفاق هست: حامیان خروج، نوستالوژی گذشته و زندگی‌های دورانِ جوانی‌شان را دارند؛ افسوس آنچه از تاچریسم بدین سو و با وعده توسعه و پیشرفت بیشتر، از دست رفته می‌بینند. انگلستان، و به‌خصوص بازندگان انتخابات، در هفته گذشته تاوان این ایده محوری مارگارت تاچر را دادند که جهان بهتری در پس این وضعیت وجود ندارد.

در این میان چه کسانی بهتر از آوارگان و مهاجرانِ خارجی و خاورمیانه‌ای می‌توانند نقش یهودیان برای نئو-نازیسم را دراین شکست، بازی کنند؟ هر بحرانی احتیاج به یک مقصّر قابل رؤیت دارد تا به زخمی درونی تبدیل نشود. مهاجرانی که متأسفانه به دلیل نابرابری‌ها و عدم تجانس غالباً تجربه‌هایی ثمربخش برای کشورهای میزبان خود در این سال‌ها نبوده‌اند.

واقعیت غیرقابل پیش‌بینی

برخلاف آنچه مارکس پیش‌بینی می‌کرد، بحران‌های سرمایه‌داری نه تنها به فروپاشی سرمایه‌داری منجر نشده بلکه گروه‌هایی را تقویت کرده که ارزش‌های انترناسیونالیستی‌ را با کمک و حمایت خود فقرا و محرومان (که قرار بود سوژه‌های انقلاب شوند) در حال از جا کندن‌اند تا حدی که لیبرال‌ها ومحافظه‌کاران هم امروزه از خطر ازدست رفتن ارزشهای غربی روشنگری داد سخن برآورده‌اند. پلیس اروپا آماده باش، ایستاده که نکند بر سر مهاجری بریزند و لت‌وپارش کنند؛ اتفاقی که پس از جنگ دوم جهانی و جنگ بالکان ناممکن بنظر می‌رسید. اشتباه مشترک مارکسیسم و نئولیبرالیسم به تعبیر هانا آرنت در کتاب «وضع بشر» این بوده که هر دو به این واقعیت همواره بی‌توجه بودند که انسان‌ها متکثرند و ماده خام یک واقعیت قابل پیش‌بینی (توسعه/ انقلاب) نیستند. طنز ماجرا اینجاست که دموکراسی هم به پاشنه آشیل مدرنیته تبدیل شده‌است. ارزشی که قرار بود از دیکتاتوری جلوگیری کند امروزه وسیله ارتقای میلیاردر برج‌سازی به مقام کاندیدای ریاست‌جمهوری آمریکا شده‌ که به صراحت ارزش‌های مدرنیستی را به باد تمسخر می‌گیرد. این نکته مارکس که چگونه در جامعه مدرن، دغدغه‌های اقتصادی هم بر سیاست و هم بر خودآگاهی بشر سیطره یافته‌اند را بیش از هر وقت دیگر امروزه در تصمیمات سیاسی مردم می‌توان مشاهده کرد. بی‌شک بر جبین این زوال صریح در حیات انسان جدید، از نابودی محیط زیست گرفته تا مهاجرستیزی، سرمایه سالاری افسارگسیخته‌ای حکّ است که با وعده آزاد کردن بازار و کوچک کردن دولت، به نظام پیچیدهٔ الیگارشیکِ اقتصادی-سیاسیِ طبقه «یک درصدی» از کارتل‌ها و سهامدارانِ کلان منجر شده‌است.

رخداد خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا در کلیت وضعیت بشر، رخدادی است اغراق شده که مسائل محوری‌تر را از نظر پنهان می‌کند. اگر ماجرا هم اهمیتی تاریخی داشته باشد، اهمیت واقعی‌اش غیب می‌شود تا مسیر اصلی همچنان چون راه‌ تعیین شده کلیسا برای سعادت، مورد شبهه همگانی قرار نگیرد.

طعم گیلاس

راه حل برای این مخمصه معاصر در هاله‌ای از ابهامات و ناممکن‌ها غوطه‌ور است. در فرازهای پایانی کتاب وضع بشر، هانا آرنت در جست‌و‌جوی راه‌های جنگلیِ نجات از این سخن می‌گوید که قدرت‌های پرومته‌ای ونجات‌بخش در جامعه‌ای که غرق شدن‌اش در مصرف بیشتر از آنچیزی است که هرگونه مسؤولیتی را در قبال جهان بشری یا برای فهم قابلیت‌های سیاسی خود عهده‌دار شود، بیش از پیش ناتوان شده‌اند. از نظر او روندهای اقتصادی همچون قایقی سرگردان در دریا شده که هرچند مسافرانش آن را ساخته‌اند اما از کنترل آن عاجز شده‌اند. آنچه او در نهایت می‌گوید به یکی از مهم‌ترین ایده‌های عباس کیارستمی در فیلم‌هایش بسیار شبیه است. در سکانسی تأثیرگذار از فیلم طعم گیلاس، پیرمردی روستایی از تصمیم‌اش برای خودکشی می‌گوید. از لحظه‌ای که مصایبِ حیات او را به باغی حوالی خانه‌اش برای خودکشی می‌کشاند. پیرمرد تعریف می‌کند که رویدادی ساده و مواجهه او با عناصر روزمره حیات و زیبایی‌شان، لحظه‌ای او را به  فکر فرو می‌برد، به آنچه در حال انجامش است. در نهایت او به زندگی باز می‌گردد. آرنت در کتاب وضع بشر می‌نویسد که شاید تنها راه موجود آن باشد که «به آنچه می‌کنیم، فکر کنیم.» فکری که سرآغاز «عمل» و کنشی سیاسی است. این تنها راه موجود برای غلبه بر بارزترین ویژگی روزگار معاصر ما یعنی «بی‌فکری» و فقدان «جهان بشری مشترک» است؛ فقدانی که با اتحادیه‌های دولتی و دیگری‌ساز موجود، جبران نمی‌شود.

*منتشره در بی بی سی فارسی

Advertisements

2 پاسخ به “خروج از اتحادیه اروپا و طعم گیلاس

  1. آزاده 06/08/2016 در 02:34

    خوشحالم که سلامتی برگشته. متنی رو که در اینستاگرام گذاشته بودید در پیج خانم زهدی خوندم. تجربه مواجهه با بیماری والبته بازیافت سلامتی. بخش خودخواهانه ماجرا برای من اینه که همیشه تجربه های به ظاهر ترسناک دیگران و موفقیتشون درش، امیدواری میده که نه، پس میشه از پس این یکی هم برآمد. امشب از پس سرطان برآمدیم:) شاد باشید و دیر زی

    آها راستی من در توئیتر و اینستا و باقی مخلفات نیستم که اونجا پیگیر احوال بشم و پیغام بگذارم. همینجا رو روشن دیدم و گشوده.

    • aminbozorgian 06/08/2016 در 22:37

      ممنون آزاده جان
      متاسفانه من نتونستم با میزان اطلاعاتی که اینجا هست متوجه شم چه کسی لطف کرده وپیام گذاشته.درهرحال که خیلی ممنونم
      ارادت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: