ناسیونالیسم اهریمن ساز

نژادپرستى وآگاهى دوپاره پارسی

امين بزرگيان اسد بودا

 

به دختران كُردِ ايراني، فرشته های قربانی که حياتِ پاره پاره آنان

در کلانشهرِ تهران، نقد عينی آگاهی دوپاره پارسی است.

يک)

اين نوشته، تنها بيان طرح​هاى كلى و ناقص و پاره​پاره درباره موضوع ناسيوناليسم نژادپرستانه​ای است که رويکردِ جوهرگرا و حتي بيولوژيک به تاريخ و امر گذشته دارد. بى​شك هر يك از گزاره​ها نيازمند كارى دقيق و بنيادى است که در اين يادداشت بی ريخت و ناتمام رها می شود. پاره​پارگيِ اين يادداشت و تخطی از شکلِ رايج مقاله​نويسی، عمدی است و طرح مسئله​ تکثر،  در هم ريخته​ و تکه​پاره​، درمتن ناسيوناليسمِ پارسی است که با غزلی سازی امرواقع، هست​ها را به بايد و نبايد، زشت و زيبا ، اهورا و اهريمن و خدا و شيطان فرو می کاهد. آن شکافی که در فرهنگ مدرن، شکاف ذهن و عين و يا اخلاق و امرواقع است، در فرهنگِ پارسی، شکافِ ميانِ دو امر اخلاقی است: خوب و بد. بديهی است، اين نوع نگرش به جهان، سدِّ سکندر طرحِ امرواقع است که با فروکاستِ امرواقع در نيک و بد، و در مجموع، به اخلاق و قراردادها، درک عينی و انضمامی از جهان را با دشواری های بسيار رو به​رو می​سازد. هر نوع نقد منطقی بر اين يادداشتِ پاره​پاره را پيشا​-​پيش مي​پذيريم. اگر منطقی خاص در اين يادداشت نباشد و اگر رد پا و خط و ربط «امر اينهمان» که جوهرِ نژادپرستيِ پارسي است، در آن ديده نشود، در طرح مسئله موفق بوده ايم.

آگاهیِ نژادی، فروکاستِ انسان گوشت​ وخون​دار و متکثر در اينهمانی​های (Identity)کاذب است. فقط روحانیون هندی تبار که پدرخوانده انقلابِ اسلاميِ ايران اند، نژادِ اصيلِ پارسی و پرچمدارِ اين حوزه تمدنی نيستند، بلکه حتی در رگ​های مولانايی که نيمي ز ترکستان است و نيمي ز فرغانه و حتي مغول​زادگانی چون امير خسرو و بيدل​ نيز بدان دليل که به زبانِ پارسی شعر سروده​اند، خونِ پاکِ پارسيان جريان دارد. درچارچوبِ اين نگرش اينهمان، حتی تحيل​های زبانی مبنای بيولوژيک دارد.

دو)

اما باورِ اينهمان (هویت گرا،همسان گرا) قايم به ذات نيست و به لحاظِ منطقی خودش را بر اساسِ يک نا اينهمان، آن هم نه هر نوع نا اينهمان، بلکه نا اينهمانِ بيولوژيک استوارمی سازد. يک هستيِ متفاوت و نا اينهمان بايد وجود داشته باشد که به عنوان خرِ بارکشِ زشتی ها مسئوليتِ بدی هاوشرارت​ها را بردوش گيرد. ساختارِآگاهیِ دوپاره پارسی بر بنيانِ يک «بد» خود را بر می سازد. يک بد بايد وجود داشته باشد تا آفريدگارِ نيکی، با طردِ آن برای خود جايگاهی بسازد و حاکمِ سياسی، تاج و تختي. اوستا را مي​توان روشن​ترين صورت​بندی اين آگاهي دوپاره دانست. هرچند در اين اواخر، تلاش​هایی برای اثباتِ ريشه​های يکتاپرستیِ آيين زرتشت ونیزآیین مانوی صورت گرفته​، اما این تلاش هاهرچه باشد تاويلِ اين آيين در چارچوبِ الاهياتِ اسلامی است که تقريبا يک صورت​بندیِ نو به شمار مي​رود. اما حتا يکتاپرستیِ اسلامی هم نتوانسته است، ساختارِ اين آگاهیِ دوپاره را در هم بريزد. خدای اسلامی، در جايگاهِ اهورامزدا و سرورِ انديشه​های نيک، قرار گرفت و انگره​مينو، خدای بدی ها با شيطان، اين تمثيلِ بدی ها و گمراهی​ها، جايگاهش را حفظ کرد. محتوا و اوصافِ اين هستی های دوگانه مهم نيست و به مرورِ زمان دچار دگرديسی های فراوان شده​اند، مهم آگاهی و صورت​بندیِ جهانِ حياتی بر مبنای نيک و بد است که به عنوان يک امر درون​بود، هسته​ مرکزیِ نگرشِ پارسی قرار گرفته است. جهان، عرصه​ درگيري خير و شر است. همواره شری باید باشد که در صددِ تخريب است و جهانِ آدمی را ويران مي​کند. درست به دليلِ همين شرِهمواره تخريب​گر است که هستیِ نيک​انديش، به عنوان حافظ و پاسدارِ جهان خودش را بر می​سازد. برخلافِ ظاهر نص که در آن خدای نيک​سرشت از نظر وجودی بر خدا تقدم دارد، در درون لایه های عمیق تر نص، شر به عنوانِ دليلِ غایی بر نيکی مقدم فرض می​شود. امر بد از آن​جا که سرشتی اگزيستانسياليستی دارد و در راستای هست و نيست عمل می​کند، نياز به خداي نيک ندارد؛ اما خدای نيک برای بودِ خويش به يک شر و يا نيروی نابود کننده​، سخت نيازمند است. نيرویِ نيک نماينده نظم و هماهنگی است، پس هم در بودِ خويش و هم در کار خويش نياز به منطق و استدلال دارد. اما شر نيرويی طاغی ، مخرب و عصيان​گر است و کارهای خلافِ عقل و بی​دليل انجام مي​دهد. يک هستيِ بي​عقل و خراب​کار، نه در مقام بود و به لحاظ وجودي و نه در مقامِ کنشگر بي​مسئول و خراب​کار، مدلّل و قابل توجيه منطقي نیست.

براین اساس انسان نژداگرا کسي نيست جز همین «خود اهورامزدا بین» که با ساختن یک بد یا اهریمن، وظيفه دارد کره زمين را از وجود اهريمنان (نژادهاي فرومرتبه) با سطوح متفاوت از شیوه برخورد، پاک نمايد

سه)

صورت​بندیِ اسلاميِ آگاهي پارسي، حد اکثر، دگرگوني در نام​هاست و نه دردرون​مايه و بن​پارها. در نتيجه آگاهي پارسي بعد از اسلام هم همچنان دوپاره باقي ماند. از این صحبت شد که به صورتِ متافيزيكال، آگاهی پارسی يک آگاهىِ دوپاره است: خير – شر و يا اهورامزدا – اهريمن. پارسيان، اسلام را نيز در چارچوبِ کهن​الگوی دوپاره مانوی و زرتشتی به روايت «زروانيان» باز آرايي کردند، و اين دوپارگى پس از اسلام وتحت تاثير آن به صورتِ دوگانه خدا – شيطان بازصورت بندى شد. اين آگاهى دوپاره، به لحاظ تاريخي به يک نوع نگرشِ قطبى و به شدت فروکاست گرا منجر گشته است: قطبِ حق و باطل، خوب و بد و ديگر اشکال ارزش داوری که به جاي درک و فهمِ جهان آن را به خوب و بد بخش بندي می​کند. تاريخ​ نگاریِ ناسيوناليستى، ناسيوناليسمِ دوپاره و نژادپرستيِ آريايي را بر همين مبنا برساخته و حتى تلاش کرده كه مصاديقِ تاريخيِ آن را بر مبناى دوگانه هاى ايران و توران، آريايى و غيرِ آريايى، عرب و عجم، فارس و ترک ، شيعه وسنى و ديگر دوگانه ها ابداع نمايد. عملي​سازیِ اين کار اما چندان آسان نبود. تنها با حذفِ جنبه​های بصریِ تاريخ و فروکاستِ امرگذشته در «زبان» چنين چيزی تحقّق​پذير بود. فروکاستِ تاریخ و امر گذشته در زبان، تاریخ را به «دال بی مدلول» بدل کرد. دالِ بی مدلول، هیچ و پوچ و به قولِ دلوز «یک فاجعه است؛ چراکه از هر مدلولی می تواند تغذیه کند». درست مثل دین و خدا که حتی مرجعِ نوعی  قساوت و ستمگری و حتی عملیات انتحاری و کشتنِ افراد در فضاهاي عمومي و خيابان​ های شهرهم قرار می­گیرد. دال بدونِ مدلول، هرامر نامربوطی را به عنوانِ دال حقیقی فرض می­کند. این امر که مرجعِ تاریخ نگاریِ زبان فارسی فقط «زبان» است و تاریخ را بر اساس شعر و ادبیات روایت می­کند، نه شهر و جنبه­های بصریِ تاریخ، به زوالِ تمدنِ شهری و نظام تمدنی در این حوزۀ تمدنی، بر می گردد. تاریخ نگاری به سبکِ ناسیونالیسمِ فارسی تا حد زیادی عاری از «محتوا- حقیقت» و در واقع یک نوع «ماشینِ ضد دلالتی» است. ارجاع مدام به داریوش و کوروش و افتخار به تاریخ چندین هزارساله​ نژاد اهورامزدايي و نيک سرشتِ آريا، در برابرِ نژاد اهريمنیِ غير آريايي، در عين حال که صورت​بنديِ نو از امر کهن است،  نشان​گر فروکاستِ امرگذشته در زبان نيز هست و با تاریخ نگاریِ اسلامی که امرگذشته را بر اساس ارجاع به آدم و کشتیِ نوح و گلستان ابراهیم و پادشاهان – چنانکه در طبقاتِ ناصری می بینیم، تفسیر می کند، تفاوتی ندارد.

چهار)

اهريمن​سازی ديگری، درون​مايه​ اصليِ نژادباوریِ پارسي، حقانيتِ​خود را مديونِ همين دال​های بدون مدلول است. وداهایِ هندی همان قدر بر حقانیتِ تاریخیِ این ناسیونالیسم و پاکیِ نژاد حيوانِ پارسي گو دلالت دارند که بندهش های زرتشت و احادیثِ اسلامی. در این تاریخ نگاری، هیچ امر بدشکلی وجود ندارد. هرچيزی يک اهورامزدا یا اهريمن و باذاتی تمامیت یافته​ است که سرشت دگرگون ناپذير دارد. فردوسی، یگانه شاعرِ روی زمین است، سعدی به خاطر سرایشِ شعر «بنی آدم اعضای یک دیگرـ اند»، بزرگ ترین منادیِ حقوقِ بشر، عرفانِ مولانا قلبِ جهانِ مدرن را تسخیر کرده، مدونا در ترانه​هایش تحت تاثیر مولاناست و هست و نیستِ این جهان، شاعرانِ پارسی اند و الی آخر. این ماشینِ ضد دلالتی آن قدر چشمانِ شان را کور کرده است که هرگز حضور پررنگ کافکا و فلوبر را در کتاب خانه و حتی در حریمِ خانه شان نبینند. هرگز به این نمی اندیشند که فرزندانِ شان از خواندنِ حافظ بیزار اند، از مولانا بدشان می آید، زبان بیدل را نمی فهمند و به کوندرا و مارکز و پروست و هری​پاتر پناه برده اند. چشمِ ناسیونالیسم در هرجای عالم کور است و حقایق را نمی بیند، ناسیونالیسمِ فارسی اما در جنگلِ دال های بی مدلول راهش را گم کرده و از آن​جا که توان پیدا کردنِ مدلولِ حقیقی، در ورای عالم زبان، برای گفته هایش را ندارد، مي​توان آن را کورترين دانست. ناسیونالیسمِ فارسی، از چشم انداز «شاهنامه/ نامه پادشاهان» به جهان می نگرد و دوست ندارد تاریخ را با میانجی شهرها، معماری، هنر و دیگر ابعاد بصری آن مطالعه کند.

پنج)

 فارسى، يک تفکرِ قطبى است. به عنوان مثال تفكر پارسى نمى تواند نقش تركان را در سرزمين ايران و افغانستان امروزى باور كند. قبول نمی کند که تاريخِ پس از اسلامِ اين منطقه، تاريخِ ترکان است. هرگاه يک غير آريايي، به زبان پارسي بنويسد، او آريايي و پارسي است، ولي حکمایِ عهد ترجمه و فيلسوفانی چون فارابي و ابنِ سينا و سهروردی، حتي اگر زبان عربي را به عنوانِ زبانِ اول نگارش خود برگزينند، باز هم پارسی هستند و آثارِ آنان گذشته پارسی است. تفکرِ قطبي و جوهرگراىِ پارسي نه تنها اين واقعيت را نمى خواهد بفهمد، بلکه با تمامِ توان تلاش مى کند همه چيز را وارونه نشان دهد؛ همانگونه كه ناسيوناليست هاى ترك، كرد و عرب و غيره همين كار را با تاريخ فارس مى كنند. اين در حالي است که کشورهايِ پارسي زبان آن قدر متکثر، چندفرهنگ و پينه پينه اند که هرگز در قالبِ اين آگاهیِ دوپاره نمي گنجند. جمعيت اصليِ ايرانِ کنونى را همان هايى تشكيل مى دهند كه پيشاپيش از تاريخ ( تاريخ را دست كم نبايد گرفت يعنى آگاهى) حذفشان كرده ايم، يعني تورانيان. به لحاظ سبکِ​ معماری، تحت تاثير معمارىِ ترکى است و محتوايِ فکرى اش درون مايه عربى – اسلامى دارد. يعنى همه آن​ چيزهايى كه در وهله اول مال خود كرده ايم و در مرحله بعد بدان عميقاً مفتخريم. به عنوان نمونه، اصلى ترين باورهاى پارسي زبان ها به روشنى  به ما نشان مى​دهند كه آن​ها امروزه به مراتب مسلمان تر از اعرابِ امروزى اند. كيست نداند كه انديشمندان اين سرزمين از جمله حافظ و خيام و فردوسي و ابن سينا  وغزالى و صدرا  وغيره كه آگاهى ما را ساخته اند، تا چه ميزان تحت تاثير جهان بينى اسلامى بوده اند.

شش)

در زبان فرانسه عبارتی هست که درگفتارروزمره نیزکاربرد فراوانی دارد: Vision Manichéenne . مقصود از این عبارت «دوگانه خیر و شرّسازی» است و در گفتار روزمره اشاره ای است به مطلق دیدن افراد و چیزها. جالب اینجاست که ترجمه تحت اللفظی این عبارت، «چشم انداز یا نگاه مانوی» می شود.

 مانویت (یا همان Manicheenne) به عنوان مهمترین بخش در شاکله آگاهی پارسی درزبانی دیگر، به گونه ای پرتلولو وهمگانی، ارجاعی دارد به اهریمن سازی که اساس آن بر نزاع ابدی نور وظلمت است. بیراه نیست که ما میراث داران این فرهنگ، همچنان دست به گریبان باشیم. شايد خطا نباشد اگر بگوييم تخريبِ اين آگاهى دوپاره که يا قديس توليد مي کند يا شيطان، يا اهورا يا اهريمن، يک ضرورتِ فورى و حياتى است. بخشِ اين آگاهى نه تنها بابخشِ ديگر خود بيگانه است و آن را به رسميت نمى شناسد، بلکه فقط با طردِ آن مى​تواند خود را به عنوان آگاهى برسازد. طرد، تخريب و شكنجه ديگرى ميراث تاريخى وعینی اين دوپارگى براى امروز ماست. اهریمن سازی هیچگاه در محدوده های اندیشه باقی نمی ماند. ازکالبدبیرون می آیدودست به تمامی ابزاری می بردکه قرار است اهریمن را حذف کند. رسالتِ اصلى تفکر، شکستنِ قطب هاى اين نگرش قطبى به جهان و انسان است. حمله بى امان به هر نوع مالكيت غصبى فرهنگی يا همان شهرك سازى در سرزمين هاى اشغالی؛ سرزمین هایی مشاع که ما آن را مال خود کرده ایم. دراين ميان، نقد ناسيوناليست و تاريخ نگارى ناسيوناليستى موضوعى است که مى بايد هرچه زودتر در دستورِ کار فکرى قرار گيرد. صداهايى ازشيارهاى اين خانه ترك خورده به گوش مى رسد.

هفت)

مفهوم پدرملت (رضاشاه/ ولايت فقيه) در متنِ همين تفکر مريضِ نژادپرستي- مذهبىِ دوپاره توليد شده است. تفكرى كه به انتزاع اهورامزداها و خيرها در موقعيتى كه اهريمن ها و شرّها همواره به واقع «بوده اند» محدود نمانده و به دنبال بيرون​کشيدن امامی غايب (یا نوعی اهورامزدا) به جهان حاضران نيز بوده است. برساخته شدن مدام «پدرملت» پدری فرهمند وبا شکوه، تلاش بی وقفه نسل ها برای عینیت بخشیدن به اهورامزداست. حال اینکه فرّ و شکوهِ پارسى، در فرّ و شکوهِ خشونت و آدم کشى پديدارگشته و فروغِ ايزدى در سيماى ستمگرىِ حاکمان تبلور يافته است که هرگز از کشتار سير نشده اند و نمي​شوند. حاکمِ مشروع و فره مند، حاکمى است که تاجِ خشونت بر سر دارد و رخسارِ زمين را از خونِ آدميان منور و تابنده مى سازد.

برپیشانی تمامی جوامع و دولت ها خشونت ناسیونالیسمی حک است. تفاوت تنها بر سر امروز است و گرنه دست کسی پاک نیست. سوال این است که اکنون، ثنویت و هویت گرایی و اهریمن سازی درکجاها قربانی می گیرد؟ دراین میان مسوولیت اول هرکسی گرفتن گریبانِ شاه و فرهنگ و تاریخ همان سرزمینی است که به نام سرزمین مادری تقدیسش می کند

هشت)

ميل به جدايى از پدر(حاكم) و مادر(خاك) و اعلام خودمختارى برخى اقليت​هاى قومى، مبنای منطقى و استنتاجىِ خود را بر ظلم «اكثريت» مى گذارد. مثلا اقليت هاى جدايى​طلب در ايران نشان مى​دهند كه دولت مركزى و اكثريت فارس با ناسیونالیسم مسلح شان تا چه ميزان در تمام اين سالها آنها را سركوب و تحقير كرده اند. شواهد آنها آنقدر كافى است كه مى تواند هركسى را با رنج هاى آنان همراه سازد. اما بايد دوباره «اكثريت» را شناخت. نكته اينجاست كه همين جماعت تحت ستم از تفكر قطبىِ ناسيوناليستى كه آن​ها را به سبب زبان و پيشينه شان در دسته اهريمن ها و شرها و بدها جاسازى كرده است، رؤياى خود را درچيزى جز تكرار تاريخ ناسيوناليستى نمى بيند. آنها نيز راهى به جز تكرار خشن ديگرى سازى بلد نيستند و اساساً نمى توانند خود را از همان آگاهى اى كه با آن در جنگ اند برهانند. براى آنها نيز آگاهى در چنبره اى از نوعى دوگانگى جعلى غوطه مى خورد. فقط جاى اهورامزدا و اهريمن جابه جا مى شود. بيراه نيست كه بسيارى از آنهايى كه با دفاع از حقوق اقليت هاى قومى شروع مى كنند، در نهايت امر به ايده بازتوليد ستمكارانه ترين نهاد اجتماعى يعنى ساختن «دولت» مى رسند و كودكانه، رؤياىِ رهايى شان را در ساختن دولتى مستقل و يا پيوستن به دولت-ملت همزبان مى بينند. و كيست كه نداند پروژه دولت سازى همواره بر دوش رنج هاى واقعى انسان ها نضج گرفته و توجيه شده است. اينجا شايد لازم باشد كه ويژگى سركوبگر هر دولتى را به يادآور بياوريم كه پس از استقرار، همزبان و هم دين و غيره برايش چندان اهميتي ندارد و همه را در هيأت «برده» مى خواهد. تجربه همه آنهايى كه جدا شده اند و به خيال خود آزاد نيز در پيش چشمان ما گشوده است. همينجاست كه مفهوم » اكثريت» خود را به ما مى نماياند. اكثريت چيزى نيست جز آگاهى حاكم. همان ايده مشترك بين بيشترها و كمترها، بين حاميان حكومت مركزى و جدايى طلبان. اكثريت، همان انديشه اى است كه در بدو امر از نفى ديگرى آغاز مى كند و به تقديس دولت منتهى مى شود.

نه)

در حال حاضر مسئله​ تفکر تکه​پاره​کردن و تکثيرِ اين آگاهی قطبی است. اين کار البته تنها با بازخوانیِ مجدد تاريخي و تامل دردال​های بی مدلولِ توليدشده در آگاهی دوپاره پارسی ميسر است. جنبه​های بصری تاريخ، از قبيل هنر(موسيقی، خطاطی، نقاشي، مینياتور و …)، معماری، صنايعِ دستی و ديگر منابعِ عينی و وجوهِ ماترياليستيِ تاريخ بايد مورد بازنگری و مبنای آگاهی تاريخی قرار گيرند؛ وازهمه مهمتر وحیاتی ترشعر و موسیقی. محسنِ نامجو در برخی از کارهایش ازاين حيث پيش​گام است. او با در هم​ريختنِ ترکيبِ تغزلی زبانِ پارسی و از همه مهم​تر ترکيب تغزل با آه​ و ناله​​ خياباني و نیز دود و ترياک، موسيقيِ فرهيخته​ پارسي را در هم می ریزد، تا سيمای متکثرِ جهانِ واقعی را نشان دهد. در مواجهه با دستگاه شبه فاشيستى برترى نژادى، برهم زدن هر نوع آگاهى بر مبناى گرايش هاى ناسيوناليستى و بازخوانى مجدد تاريخ حیاتی است. هرپروژه اى كه در مواجهه با اين دستگاه خود نيز به نوعى تفكر قطبى متوسل شود، تنها به تداوم آگاهى دوپاره پارسى يارى رسانده است.

براى مقابله با ناسيوناليسم دوگانه ساز بايد به جستجوى لايه هاى زيرين آگاهى و لايروبى جهان ذهنى رفت. اين لايه ها دقيقاً همان چيزهايى است كه با افتخار از آنها سخن مى گوييم. همان چيزهايى كه جهان ذهنى و سپس مادى ما را ساخته اند. اگر خود را از تلاش بيهوده براى يافتن معناى دقيق از «فرهنگ» رها كنيم، فرهنگ همه آنچيزهايى است كه به ما امكان داده كه به گونه اى جمعى و در وجدان مشترك عمومى، خودمان را تعريف و از ديگران متمايز كنيم. اين عنصر مشترك بين همه ملل يعنى تلاش براى تعريف خود و متمايز كردن از ديگرى، طيفى از كنش ها را از آشويتس و كوره هاى آدم پزى تا موزه هاى ملى و مسابقات ورزشى، خلق كرده است. همه اين كنش ها به پشتوانه آگاهى هاى ژرف و خلل ناپذير ما از جهان يعنى همان فرهنگ، موجوديت يافته و مى يابد.

فرهنگ، لوح نوشته شده اى از گذشته هاى دور نيست كه اكنون به دست ما رسيده باشد، بلكه همه كشمكش ها و نزاع​هاوحتی جنایت هایی است كه انسان ها و جوامع تجربه كرده و به صورت مكتوب يا شفاهى آن را انعكاس داده اند. به عنوان مثال بخش عمده اى از ادبيات عاشقانه پارسى چيزی نيست جز تلاش شاعران و اديبان براى مجاورت، مقاربت وکسب منفعت هرچه بيشتراز پادشاهى كه بى وقفه فرمان مرگ مى داده است. بيراه نيست اگر بگوييم كه آگاهی ازیکسوتغزل گرا و ازسوی دیگردرعين حال دوپاره و خشن پارسيان، ميراث هم آغوشى شاعر و جلاد در سرسراى ملوكانه پادشاه بوده است. بنابراين نبايد این عبارت والتر بنیامین را فراموش كنيم كه «هر سند فرهنگى، در عين حال سند توحش است

 فراتر از هر لايروبى، فرهنگ شناسى در اولويت است. فرهنگ شناسى نه به معناى خنثى و شيكى كه امروز همه جا را فرا گرفته و در بهترين چاپخانه ها و بر روى نفيس ترين كاغذها منتشر مى شود، بلكه برگزيدن رويكرد انتقادى به همه آنچيزهايى كه با افتخار از آن ها ياد مى كنيم، همان اسناد فرهنگى؛ در جهت شناختن و پيدا كردن توحش موجود درآگاهى. البته گزاره نيچه اىِ تخريب هرآنچه كه تقديس مى شود، و جستجو در سرمنشأهاى آگاهى در خرابه هاى اين تخريب، بى شك كارى سخت و نيازمند بلوغ است. شاخص اصلی بلوغ، شناختن ابژه تخریب است. در فرهنگ پارسی، سنت پرسابقه قتل و تهمت و تخریب و اهریمن سازی آدم های گوشت و پوست و استخواندار (به جای تخریب آگاهی) بیراه نیست. آگاهی دوپاره برای حیات خویش، نیازمند جلادها و جلادک هاست.

*منتشره در بی بی سی فارسی

به این نوشته هم نگاه کنید

Advertisements

2 پاسخ به “ناسیونالیسم اهریمن ساز

  1. بازتاب: پاسخ |

  2. یادداشتهای شبانه 24/09/2013 در 07:00

    شما نوشته اید:
    «بيراه نيست كه بسيارى از آنهايى كه با دفاع از حقوق اقليت هاى قومى شروع مى كنند، در نهايت امر به ايده بازتوليد ستمكارانه ترين نهاد اجتماعى يعنى ساختن «دولت» مى رسند و كودكانه، رؤياىِ رهايى شان را در ساختن دولتى مستقل و يا پيوستن به دولت-ملت همزبان مى بينند. و كيست كه نداند پروژه دولت سازى همواره بر دوش رنج هاى واقعى انسان ها نضج گرفته و توجيه شده است. اينجا شايد لازم باشد كه ويژگى سركوبگر هر دولتى را به يادآور بياوريم كه پس از استقرار، همزبان و هم دين و غيره برايش چندان اهميتي ندارد و همه را در هيأت «برده» مى خواهد.»
    راستش را بخواهید از خواندن این سطور به شدت تعجب کردم. زیرا به شدت شبیه فانتزیهای دولتهراسی نولیبرالهاست. اگر دولت ستمکارترین نهاد اجتماعی است، پس در مورد نهاد بازار چه میتوان گفت؟ آیا بهتر نبود کمی انضمامی تر بدین مسأله میپرداختید و مشخص میکردید چه نوع دولتی (بورژوایی، سوسیالیستی و یا ملی) را با چه مناسباتی مد نظر دارید؟ مثلا آیا میتوانید به همین راحتی لزوم تشکیل دولتی عربی را در فلسطین نفی کنید؟ در مورد کوردها چطور؟ در نبود دولت، کدام نیرو از جان شهروندان در مقابل خشونت عریان متجاوزین دفاع خواهد کرد؟ و اگر دولت را به همین سادگی کنار بگذاریم، چه بدیلی برای سیل بنیان برافکن خصوصی سازی خواهیم داشت؟
    بهتر بود علاوه بر زیبانویسی کمی هم به این مسائل فکر میکردید. بدبختانه در سرتاسر مقاله حتی یک جمله هم در این مورد نوشته نشده است و کل مسأله به ساختار ذهنیت مانوی تقلیل یافته است. محض اطلاعتان بایستی عرض کنم آنچه توده های مردم به سمت آریاپرستی و احیای سلطنت سوق میدهد، «ذات مانوی اندیشه ی ایرانی» نیست. کمتر کارگر ناسیونالیستی را میشناسم که با این قبیل مسائل آشنا باشد. آنها بیشتر به این موضوع فکر میکنند که عصر سلطنت آریامهر، عصر فراوانی و ارزانی بود. و بدبختانه چپ ما، اکثراً حرفی در مورد اقتصاد (معیشت) نمیزند. به همین خاطر است که تحلیلهایتان بیش از آنکه ماتریالیستی و دیالکتیکی باشد، ایدئالیستی است. و از آن بدتر زندگی فرهنگی را هم فقط بر اساس الگوی مکانیکی «میراث فکری» درک میکنید. شاید به همین دلیل باشد که دست آخر، از قضا در جبهه ی دولت نولیبرالی روحانی می ایستید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: