پرفورمنس ستوده

اجرایی در چهل و نه پرده

شاید اکنون فرصت خوبی باشد تا کمی به یک مساله مهم فردی و اجتماعی توجه کنیم: «استقامت». این فرصت را مدیون اجرای بی نظیر نسرین ستوده هستیم. پرفورمنس چهل ونه روزه وی با میانجی بدن – آنهم بدن زنانه تحت انقیاد- اثرهنری ای بود درباره استقامت. شاید واژه استقامت، ذهن را به سمت نوعی کنش قهرمانانه و اسطوره ای و در عین حال دوراز دسترس همگان ببرد. مساله همینجاست که چگونه می توان استقامت را از موزه ها درآورد و محقّق کرد.

مقاومت و استقامت  با هر شکلی از قدرت متولد می شوند. هر اِعمال قدرتی، تولید مقاومتی را به همراه دارد. اما مساله اصلی در نامتوازنی بین شدت قدرت و اَشکال استقامت است. به میزانی که نیروهای قدرت، سمبه شان پر زور تر است؛ استقامت ها خرد تر، جزئی تر و یا به تعبیر نیچه شرمگینانه تر می شوند. قوی ترین و قدرتمند ترین ساختارها استقامت ها را نیز پیش بینی کرده و درون ساختار، پذیرفته و تا حد ممکن به جزئی از خود تبدیل کرده اند. این پیش بینی پذیری مقاومت در واقع مسیری بوده برای خنثی سازی استقامت و تسلط پردامنه تر. در این وضعیت خود اَشکال استقامت و قهرمانانش در فرایندی نامحسوس کالا شده و فروخته می شوند. امروزه با کمی فاصله گذاری می بینیم که حتی رادیکال ترین ایده ها و چهره ها در درون ساختار مسلط بر جهان، پذیرفته، بلعیده و مدفوع شان در فروشگاه ها فروخته می شوند. این گردن زنی نوین مخالفان، یعنی بی خطر سازی، از جمله مهمترین دستاوردهای بشری عنوان می شود.

از سویی دیگر کلبی مسلکی به مثابه نا-ایدئولوژی فراگیر حاکم بر زندگی مصرفی، هر نوع مقاومتی را به اشکال فانتزی ای همچون خرده تخریب های شهری، مواد مخدر، سکسیسم، وندالیسم و غیره تقلیل داده است. ساختار سرمایه با نشاندن کالا در محوریت زیست انسانی، هر پدیده ای را موقتی، قابل تعویض و فرمال کرده تا جایی که اساسا استقامت را – به معنای پافشاری بر خواسته ای جمعی- به نوعی  ابژه تعجب ساز  surprising  تبدیل کرده است. این پرتاب شدن استقامت ومقاومت از زندگی روزمره یا به تعبیر دقیق تر تصعید استقامت به بی خطرترین اشکال مقاومت، نظام قدرت را در هر نقطه ای از اجتماعات بشری که توانسته این توازن را با رضایت سوژه ها و یا ترسشان بر هم بزند مسلط تر و قوی تر ساخته است.

اجرای ستوده را اگر بخواهیم در سیاسی ترین شکل خود ارزیابی کنیم، کنشی نبود جز یادآوری استقامت. او خواستگاه این کنش را بر زندگی واقعی خودش گذاشت: اجازه سفر مهراوه به خارج از کشور و حق ملاقات حضوری؛ چیزهایی در پذیرش و خواست زندگی. ومخاطب اصلی اش بی شک جمعیت به هم فشرده کلبی مسلکان.

کلبی مسلکی زیستن متوسط در مرز زندگی ومرگ است؛ و کلبی فردی است در خود فرو رفته، به شدت انفرادی ، غیر سیاسی و نه به آن اندازه تباه شده وبه مرگ نزدیک شده تاکه بتوان امید آغازی نو را برای آن داشت.

اگر حس کنیم که تا چه حد زیست همگانی مان- حتی بسیاری از آن هایی که به گونه ای حرفه ای در کار برچیدن حکومت مستقر هستند- کلبی مسلکانه است شاید به اهمیت اجرای ستوده پی ببریم.

استقامت بدین معناست که فرد از دیگری و خدایگان (حاملان قدرت) می خواهد که ارزش های زندگی او را بشناسند. برابری در واقع چیزی نیست جز «شناسایی» Identification  دیگری. جامعه نابرابر جامعه ای است که افراد در آن، زندگی دیگری را نمی شناسند. به همین طریق دولت نابرابر و توتالیتر دولتی است که تنها شناسایی بندگان از ساختارها و قوانین خدایگان را به رسمیت می شناسد و از هر گونه شناسایی اتباع خویش ناتوان است. استقامت در این معنا بیان حق شناخته شدن است. فرد با تمام امکاناتی که دارد، دیگری بزرگ را به شناختنش فرا می خواند. ستوده در زندان این کاررا با بدن خود انجام داد. و زنی در خانه هم شاید.

کلبی مسلکی در حقیقت کنار گذاشتن هرگونه شناسایی دیگری و اصل «برابری» است. جامعه ای که افرادش همواره مترصد این اند که خود را با دیگری نابرابر کنند، جامعه ای است به واقع کلبی مسلک که به یک زندگی ضد اجتماعی فرو غلطیده است. جامعه نابرابر در واقع جامعه ای است که افراد توانایی شناسایی همدیگر را از دست داده اند و به همین سبب کمترین «اعتماد» بین آنها وجود دارد.

این ویژگی، دامنه های خود را حتی تا مبارزان بر ضد خدایگان مستقر، می گستراند. کنش سیاسی در این جامعه به سهم خواهی و چانه زنی از قدرت و برگرد هویت های ساختگی است و نه اصل برابری. برای همین است که در بین این کنشگران هم، اعتماد وضعیت وخیمی دارد. این کنشگران هم در هر میدانی -از فرهنگ گرفته تا سیاست- از مکانیزم های خدایگان در نفی شناسایی بهره می برند: تخریب و شکنجه.

به ستوده بر گردیم. ستوده با صدای بدنش مخاطبین را به «شناسایی» فرا خواند. یاد آوری کرد که به عنوان یک انسان حق دارد در مراسم خاکسپاری عزیز ترین کسانش شرکت کند، فرزندش را از نزدیک ببیند و تنها خودش مجازات شود ونه بستگانش. تعهد به این رنج خود خواسته و همراهی اخلاقی با آن، در محدوده های فرمال کنش سیاسی نیست، بلکه دقت بر جنبه های بزرگ تر سیاسی آن ( تلاش برای دستیابی به یک زندگی برابر) باید مد نظر قرار بگیرد. ستوده از ما خواسته که دیگری را بشناسیم تا بتوانیم برابری و آزادی بیشتری را محقق سازیم؛ دیگری ها در درون خانه های شخصی مان، شهرمان، جهان اطرافمان و حتی تاریخ. چهل و نه روز زمانی بود که ستوده فرایند شناخته شدن را طی کرد. او با ابراز مخالفت، برای برابری و شناسایی مبارزه کرد؛ در واقع استقامت کرد.

خطاب او جامعه ای است که با کلبی مسلکی، استقامت را برای بهبود زندگی اش از آلودگی هوا و مقاوم سازی خانه ها و احترام متقابل و هزار درد به نظر بی درمان دیگر از دست داده؛ جامعه ای است که همدیگر را می درد و از ایجاد کامیونیتی های پایدارناتوان است؛ شکنجه می دهد، و زیستن دیگری را نمی شناسد. همین جامعه است که از توانایی استقامت برای شناخته شدن در برابر قدرت توتالیتر و خدایگان هم اخته و ناتوان شده است. نه می شناسد ونه شناخته می شود.

در حالی که هنوز سه سال از یک دستاورد و تلاش جمعی نگذشته و هنوز زندان ها و قبرستان ها و حافظه ها از آن رویداد انباشته است، افراد و گروه ها به گونه ای با آن برخورد می کنند که گویا از رویدادی در دوره سلجوقیان در حال حرف زدن هستند. آنها گفتگو و کارشناسی درباره نطق یک نماینده دم دستی مجلس درباره انتخابات بعدی  را به اندیشیدن درباره آن ترجیح می دهند. این جامعه تا این حد کلبی مسلک، جامعه ای است که حتی شناسایی خود را از دست داده (فاصله‌گیری افراطی از تجربه‌ی خود) وبه شیوه ای پلیسی و دولتی کنش و آرزوهای خود را پرا کنده و حذف می کند. حالا یکی از همان چند زندانی دوران سلجوقی، آن ها را با چهل ونه روز پرفورمنسِ اعتصاب تن، فریاد می زند.

– برای مطالعه بیشتر درباره مفهوم شناسایی و برابری کتاب «سیاست استتیک»  ژاک رانسیر را نگاه کنید.

*منتشره در بی بی سی فارسی

Advertisements

4 پاسخ به “پرفورمنس ستوده

  1. محمدامین تاجور 11/12/2012 در 08:44

    سلام رفیق
    خوبید؟
    دیری است بی خبرتانم و گاه و بیگاه به همین بلاگ سری می زنم و مطالب تازه تان را می خوانم و بهره می برم.
    و نیز گاه و بیگاه دوباره – به چند صورت مختلف فارسی و انگلیسی – اسم تان را در فیس بوک سرچ می کنم و بی نتیجه می مانم.
    در فیس بوک به روز تر داشتیمتان و عکس نوشت ها و تحلیل هایتان برایمان عینی تر بود.
    برنمی گردید؟
    (عذرخواهم؛ هرچه به دنبال بخش ارتباط با شما گشتم چیزی نیافتم و مجبور شدم اینجا کامنت بگذارم.)

  2. arashramin 05/01/2013 در 05:30

    جناب بزرگیان سپاسگذارم از اینکه به وبگاه من سر زدید
    و نیز از طبع بلند و فروتنی ذاتی تان خرسندم
    اگر چه در آن مطلب به دلایل شخصی حق مطلب را بدرستی ادا نکردم ، اما شخصا خواننده ی مستمر مطالب شما بوده ام و بر این اعتقادم که اندک دخل و تصرفی هم اگر بوده ـ به بیان منتقدان ـ اما استعداد و جوهره ی نویسندگی و دانش شما را نمی توان نادیده گرفت . . .
    با توجه به سن و جوانی شما ( به گمانم من 3-4 سال از شما مسن تر باشم ) و اینکه تقریبا همسن نیز هستیم . بخوبی می دانم و کاملا مشهود است که برای خواندن و نوشتن وقت صرف کرده و اصطلاحا عرق ریخته اید .
    به هر روی همنوشتاری با شما افتخاری ست برای من و شادمانم از دوستی با شما .
    لازم است توضیح بدهم دلیل دیر پاسخ دادن به پیام تان این است که اولا مدت هاست وبلاگ نویسی را کنار گذاشته ام و عمدتا به روزمرگی در فیسبوک مشغولم ـ متاسفانه ـ و دوما در حال حاضر فراغت و روحی و روانی ام اجازه ی سر زدن به اموراتم را نمی دهد .
    بدرود
    با آرزوی موفقیت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: