مواجهه با مرگ

خودکشی او و زندگی من

« زمانی بر روی پلی در پاریس ایستادم و در جاده‌ای دوردست که به رود می انجامید، جنازه‌ای را دیدم پیچیده در لباس‌های نفتی. او لحظاتی پیشتر در هجوم آب‌های سِن مرده بود. ناگهان صدایی را نزدیکی خودم شنیدم که چیزی می‌گفت. او گاریچی جوانی بود با موهایی روشن و کتی آبی به تن که چهره‌ی جوانش از نشانه‌های هوش و ذکاوت پر بود. بر روی چانه‌اش زگیلی بود که از روی آن موهای سرخ، مانند موهای قلموی نقاشی ، به گونه‌ای عجیب و هیجان انگیز، جوانه زده بودند. وقتی به سمت او برگشتم با سر به سوی جنازه‌ای که توجه هر دوی ما را به خود جلب کرده بود، اشاره کرد و چشمک زنان به من گفت: «تو فکر نمی‌کنی او که توانسته از پس همچین کاری برآید می‌توانسته از پس هر کار دیگری نیز برآید؟» در حالی که با نگاهی خیره و متعجب او را که از من دور می‌شد و به سمت گاری پر از سنگش بازمی‌گشت، دنبال می‌کردم، فکر کردم که به درستی ،انجام دادنِ چه کاری خارج از توانایی‌های کسی است که قدرت آن را دارد که پیوندهای محکم حیات را بگسلد؟ از آن روز قاطعانه می دانم که حتی در موجی از بدترین حوادث، که در آن ناامیدی تنها چیزی است که به مقدار زیاد یافت می‌شود، یورشی از هستی و بودن ما – که تنها از یک تصمیم قلبی نشات می گیرد- وجود دارد و می‌تواند در جهتی خلاف جهت همیشگی سوقمان دهد. زمانی که چیزی چنان سخت، دشوار می‌شود و ما نیز همواره با فاصله‌ای نزدیک به انتظار تغییر آن می‌ایستیم…»

ریلکه

 یک:

فراموش نکردن مرگ کارسختی است. خود مردگان در این بین نقشی مهم دارند. آنها مدام در لحظات اندیشیدن به مرگ به اندیشیدن‌مان نام، قیافه وخاطره می‌دهند. در واقع از سوژه، امکان درونی کردن مرگ را گرفته و از بحرانی شدن مرگ جلوگیری می‌کنند. آن را به تنی دیگر و موجودیتی غیر، بازتاب می‌دهند. مساله مهم اینجاست که آیا سوژه می‌تواند به فقدان خود عمیقا بیندیشد؟ به خصوص در عصرجدید؟ تامل به «دیگری» چیزی افزون‌تر از احترام به «دیگری» (که مخلوق تقسیم کار و حقوق مدنی است) از مسیر پاسخ به این سوال می‌گذرد. اینجا باید دیدگاه هایدگردرهستی وزمان درباره مرگ را مرور کنیم. از نظر او هستی چیزی نیست جز زمان. وجود داشتن انسان یعنی حضورزمانی درمحدوده تولد تا مرگ. پس اصالت انسان یعنی اینکه دائما انسان زندگی‌اش را در ذیل مرگ ببیند : «هستی به سوی نیستی». ازنظر هایدگر با مواجهه با مرگ، و با یافتن معنایی بیرون از مرزها ومحدودیت‌های خود، انسان می‌تواندهمانی بشود که بالقوه هست. اگرهستی ما محدود است، پس انسان بودن منوط به دریافتن ودرک این محدودیت است. درواقع از نظر او باید همانی بشویم که بالقوه هستیم. پس می‌توان گفت که مناسبات فردی ما با دیگران موقعی به گونه‌ای اصیل ممکن است، که همانی بشویم که واقعا بالقوه هستیم. این کار با اندیشیدن به فراسوی هستیِ خود یعنی مرگ خود، ممکن است.

دو:

فوکو در مقاله‌ای با عنوان «دو مرگي كه پومپيدو رقم زد» می‌نویسد: مرگ اساساً همه‌ی سمت و سوی نظام كيفری است و بر آن حكم می‌راند. مجرم شناختن متهم آن طور كه مردم تصور می‌كنند، به زندان يا مرگ نمی‌انجامد؛ اگر حكم زندان صادر شود، هميشه اشانتيونِ محتملی نيز همراه آن داده می‌شود: مرگ. يك پسر هجده ساله را به خاطر يكی دو تا ماشين دزدی به شش ماه زندان محكوم می‌كنند. او به زندان فلوريمروگيس فرستاده می‌شود تا در انزوا، بطالت و بيهودگی بماند و تنها هم صحبتش بلندگوی زندان باشد. كافی است هيچ كس به ملاقاتش نرود يا نامزدش ديگر به او نامه ننويسد؛ آنوقت تنها چاره‌اش اين است كه سرش را به ديوار بكوبد يا پيراهنش را بپيچاند و طناب بسازد و خودش را حلق آويز كند. براي همين [در زندان] پيشاپيش خطر، امكان، حتی بدتر اشتياق يا ميلِ به مرگ و مسحور مرگ شدن آغاز می‌شود. وقتی يك زندانی را آزاد هم بكنند، باز سابقه‌ی پليس هست و بيكاری و برگشت به وضع پيشين و دست آخر هم تكرار بی‌نهايت تا خود پايان، تا خود مرگ.

بهنام گنجی، دانشجوی ۲۲ ساله که در منزل شخصی‌اش در تهران بازداشت شده بود پس از آنکه از زندان آزاد شد، با خوردن قرص به زندگی خود خاتمه داد. بهنام گنجی دامنه‌های گسترده سلطه را نشان داد. او در بیرون از زندان خودش را کشت تا نشان دهد که مساله تنها زندانبان نیست. او در جایی خارج از زندان اعدام شد. او خودش را به واقع «بیرون» کشید.

 والتر بنيامين در نوشته‌ای با عنوان «نويسنده به مثابه توليد کننده» بيش از هر نوشته ديگرش، وضعيت خود را تشريح کرده‌است؛ روشنفکری که با پذيرفته نشدن رساله دکترايش با عنوان «خاستگاه هاي تراژدي آلماني» به سبب غيرقابل فهم بودن توسط استادان و مقامات دانشگاه، تبديل به کارگر و اديبی دوره گرد شد. کارگر – اديبی که واژه‌های شعر بودلر و نوشته‌های برشت به همراه دغدغه‌های اقتصادی او را دقيقه‌ای رها نمی‌ساخت. در سال 1940 بنيامين چهل و هشت ساله در مرز ميان اسپانيا و فرانسه خودکشی کرد و کتاب «شناخت برشت» را نيمه تمام گذاشت. زندگی او در یک وضعیت کمیک-دراماتیک به پایان رسید. بنیامین که از دست حکومت نازی پشت مرز فرانسه منتظر ورود به اسپانیا بود، شوخی افسری فرانسوی که گفته بود او را به آلمانی‌ها تحویل خواهد داد را جدی گرفت و برای فرار کردن از دست نازی‌ها خود را به کل فراری داد؛ از کل حادثه بیرون کشید و خودش را کشت.

کسانی که از نزديک بنيامين را میشناختند همچون برشت معتقد بودند او اساساً انسانی اندوهگين بود. دوست نزديکش «گرشوم شولم» مینويسد که او از جوانی اندوهی عميق در دل داشت. خود بنيامين در نوشته‌ای کوتاه در سال 1933 مینويسد؛ «من زير ستاره کيوان به دنيا آمده‌ام، سياره‌ای که دورش را ديرتر از همه به پايان میرساند. سياره مدار انحرافی و تاخيرها… » همانگونه که «سوزان سانتاگ» مینويسد، بنيامين شخصيت خود و حالت روحیاش را در همه متون مهم‌اش منعکس کرده است و مضامين نوشته‌هايش همه منبعث از حالت روحيش‌اند. حتي خودکشی بنيامين را در ارتباط با متن او میتوان فهميد.

 بنيامين، خودکشی را راهی برای جدا کردن خود از محکومان میدانست زيرا که معتقد بود اِعمال قدرت بر مرده بسيار کم است. چيزی که مشخص است اين است که بنيامين برای مواجه نشدن با گشتاپو، به عنوان نماينده حاکم، خود را کشت. حاکمی که دچار ماليخولياست. بنيامين در «سرچشمه‌های نمايش سوگ‌بار آلمانی» از شخصیت مالیخولیایی در درام دوران باروک سخن میگوید که به آگاهی  خیانت میکند. مینويسد که ميل فرد ماليخوليايی به بروز دادن کشمکش‌های درونیاش در این دوران و بر صحنه نمایش به صورت پيامِ تغيير نکردن شوربختی محکومان، نمايش داده میشود. فرد ماليخوليايی همچون پادشاه با ساختن وضعيتی ویژه – و با قتل عام مخالفان – به محکومان القا میکند، اميدی به رهايی نيست. در اين بين فرد به تنها سلاح خود در برابر اين وضعيت متوسل میشود؛ مرگِ خود. در آثار دوران باروک – که دورانی مسیحی و تک خدایی است، برخلاف تراژدی – یعنی نمایش دوران چند خدایی- مرگ جایگاهی متفاوت مییابد. و راهی میشود برای فرار از وضعیت رقتبار موجود.  در اینجاست که مرگ در معنایی متفاوت با انقلاب و زندگی همراه می‌شود. کنشی می‌شود برای خلع سلاح پادشاه و فروریختن دستگاه پرطمطراق او. مرگ، همان طنين سهمگينی است که حاکم را مضطرب میسازد. در واقع قویترين کشمکش درونی پايان ناپذير حاکمی است که سعی دارد آن را به ديگران هديه کند تا نوبت خود را به تاخير بيندازد. بنيامين همچون یکی از آثار باروک با خودکشی، توانايیِ کشتن را – به عنوان استراتژی پادشاه – از دست نمايندگان ماليخوليای اعظم میگيرد تا وسيلهای برای تداوم وضعيت اضطراری نباشد.

سه:

ژیل دلوز در مقاله‌ای با عنوان «ازپا افتاده» که بسیاری یادداشت خودکشی او می‌دانند (دلوز چند روز بعدخود را از پنجره به بیرون پرت کرد) هیچ سخنی از مرگ نمی‌گوید. او بین «خسته»ها و از «پا افتاده»ها تمایز می‌گذارد. خسته‌ها به خاطر اتمام امکان‌هاست که به زانو در می‌آیند اما از پا افتاده‌ها را هجوم امکان‌ها زمین گیر می‌کند. آنها سکوت را طلب می‌کنند. خسته‌ها از فرط خستگی دراز می‌شوند و می‌آرامند، اما از پا افتاده‌ها چمباتمه می‌زنند و به لاک خود می‌خزند. خسته‌ها از ملال خانه به خیابان پناه می‌برند یا از یأس خیابان راهی خانه می‌شوند ولی از پا افتاده‌ها تفاوت خانه و خیابان را از دست می‌دهند. آنها مرگ را ستایش زیباشناسانه نمی‌کنند تنها خود را بیرون می‌کشند. افسوس که ما خستگان در قبال از پا افتادگان داوری می‌کنیم. گاهی خودکشی ازپا افتادگان را به حساب خستگی‌هایمان می‌گذاریم. در واقع کنش سوبژکتیو خودکشی کرده را به چیزی پسیو و کنشی منفعلانه تبدیل و تفسیر می‌کنیم . تمایز بین دو خودکشی  دلوز را می‌توان به گونه‌ای نیچه‌ای صورتبندی کرد. خودکشی ناشی از نهیلیسم فعالی که «هیچ» را می‌خواهد و تثبیت می‌کند را  باید از «هیچ نخواستن» (نیهیلیسم منفعل) به طور کامل متمایز کرد.

 باید درقبال خودکشی دیگری سکوت کرد، شعر خواند و احترام همدلانه‌ای داشت. آنکه خودکشی می‌کند ما را به سکوت جهان فرا می‌خواند. این راهی است برای تامل در زندگی و مرگ خودمان؛ تاملی که از مرگ او می گذرد.

 نکته اصلی اینجاست که ما باید مواجهه‌مان را با دنیای اطرافمان سروسامان بدهیم. کسی که ازپا افتاده و خود را می‌کشد را خستگان، به حساب عامل منسجم بیرونی می‌گذارند؛ زیرا ازخود می‌پرسند مگر دیوانه بوده که خودکشی کرده، حتما چیزی مجبورش کرده است. مثلا اگر زنی خودکشی کند، همگان به این می‌اندیشند که حتما شوهرش کتکش می‌زده است. درک به پایان رسیدن درونی آن زن برای ما سخت است. اینجاست که مواجهه ما با جهان به هم می‌ریزد. سکوت، در واقع شنیدن صدای این پایان اگزیستانس است. هیچ داوری‌ای نسبت به چرایی وچیستی خودکشی بهنام و نهال و پورزند و دلوز و بنیامین و…. نمی‌توان داشت. آنکه توانسته خودش را بکشد به تعبیر گاریچیِ ریلکه هر کاری می‌توانسته انجام دهد، شاید خودش نمی‌دانسته یا نخواسته و یا هر چیز دیگری؛ مهم این است که این کار را انجام داده که ما زندگان به مرگ و زندگی بیندیشیم. آنها راه‌هایی برای اندیشیدن می‌گشایند.

چرا در مورد خودکشی دیگری فکر می‌کنیم؟ چون با فضای تهی رو به رو شده‌ایم که باید تکلیفمان را با آن روشن کنیم؛ فضای تهی‌ای که متعلق به ماست، نه جزئی از حقیقتِ دیگری. شاید شدید‌ترین نحوه‌ی مواجهه با مرگ-دیگری (به بیان هایدگر) به همین دلیل که ذکر شد، خودکشی باشد. مرگی که می‌دانیم ناگزیر از تفسیر آنیم و در عین حال می‌دانیم که تفسیرمان همواره چیزی از واقعیت آن کم دارد. هر قضاوتی درباره خودکشیِ دیگری همواره متعلق به ما و مربوط به هستیِ ماست، نه دیگری.

منابع

هایدگر:   هستی وزمان
فوکو:    دومرگی که پمپیدو رقم زد/ترجمه ایمان گنجی/سایت شیزوکالت
دلوز: L’épuisé, in Samuel Beckett, Quad. Paris, Éd. de Minuit, 1992
ریلکه:Rainer Maria Rilke, Letters on Life،New York Modern Library, 2006

*منتشره در رادیو زمانه 

3 پاسخ به “مواجهه با مرگ

  1. ali 07/03/2012 در 16:56

    سلام ای کاش در انتخاب واژه ها و عبارات به گونه ای دست به انتخاب بزنیم که خواننده غیر حرفه ای از خواندن مطالب فلسفی لذت برد نه آنکه در اولین برخورد عطای فلسفه را بر لقایش ببخشد مثلا می توان به جای هستی به سوی نیستی گفت هستی به سوی مرگ نکته دیگر آنکه هایدگر خودکشی را امکان اصیل نمی دانست وحتی آن را به سوی مرگ هستن نمی دانست که البته شما نیز بدان اشاره کرده اید. مرگ همچون امکانی که بدل به قطعیت شده می تواند در رویکردی اصیل که دازاین به آن ارایه می کند به دازاین فردیت بخشد وخلاصه در این دنیایی که همگانیت ها از فردیت یافتن دازاین جلوگیری می کند مرگ یگانه دارایی خاص اوست که دازاین را فرد می کند

  2. ali 07/03/2012 در 17:10

    آقای بزرگیان عزیز من از کسانی هستم که پیگیر نوشته های شما درسایتهای مختلف هستم واز خواندن آنان لذت می برم البته تا آنجا که دانش اندکم اجازه فهم دهد می خواستم خواهش کنم که اگر امکان دارد پیرامون مرگ و جاودانگی و سیاست نیز مطلبی به رشته تحریر در آوردید به عبارت بهتر پیرامون رویکرد یونانیان عهد پریکلس که جاودانگی را در پولیس جستجو می کردند و رویکردی سیاسی به آن داشتند و همچنین دیدگاه هانا آرنت در این خصوص بنویسد والبته پیرامون دیدگاههای هایدگر به پولیس و البته در خصوص گشتل و سیاست همخوان با آن یعنی لیبرال دمکراسی احساس می کنم موضوعات خوبی برای فلسفیدن باشد آنهم با قلم شیوا و خواندنی شما با سپاس

  3. ali 09/03/2012 در 16:41

    لازم است بخشی از کامنت اولم را تصحیح کنم عطای آن را بر لقایش ترجیح دهد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: