مرورى كوتاه بر نظريات فلسفی انقلاب

خطر خیر مطلق

از منظر هانا آرنت از شب چهاردهم ژوئيه ۱۷۸۹ كلمه «انقلاب» دلالت سياسى تازه اى پيدا كرد. يعنى زمانى كه كيانكور در پاسخ به فرياد هاى شاه مبنى بر اينكه «اين طغيان است» جواب مى  دهد كه «نه اعليحضرت، اين انقلاب است.»

یک:

همواره براى نشان دادن رشته  متغيرى از دگرگونى ها از واژه «انقلاب» بهره مى بريم. اما به تعبير «كرين برينتون» هميشه در كنار اين تلقى كلى ما با شنيدن واژه انقلاب به واژگونى هاى بزرگ گذشته در جوامع سياسى كه پيش از اين رخداد پابرجا بوده  اند، مى انديشيم. به اعمال زور و ارعاب و تصفيه ها و اعدام ها و گيوتين ها مى انديشيم. اما آنچه كه در كانون توجه ما جاى دارد جانشينى ناگهانى و شديد گروهى است كه تاكنون حكومت را در دست نداشته اند به جاى گروه ديگرى كه تا پيش از اين متصدى اداره دستگاه سياسى كشور بوده اند.

آرنت اين گونه تلقى ها را از «انقلاب» به چالش مى كشد. از نظر او فقط در جايى كه احساس نوآورى وجود داشته باشد و نوآورى نيز با مفهوم آزادى پيوند بخورد، حق داريم از انقلاب صحبت كنيم.وى تلقى هاى سنتى از انقلاب را نه نوعى نوآورى بلكه در واقع بازگشت به يك وضعيت تاريخى مشخص مى دانست.

آرنت انقلاب را پديده اى پيش بينى ناپذير، تابع آزادى و نوآورانه مى فهميد و با اين رويكرد دامنه دارترين پيامد نظرى انقلاب فرانسه را ظهور مفهوم جديد تاريخ در فلسفه هگل مى دانست. از نظر وى فلسفه تاريخ هگل كه بعد ها به نوعى در ماركسيسم نيز تداوم يافت يك مغالطه برجسته داشت؛ در اين فلسفه به جاى اينكه قلمرو عمل انسانى برحسب ديدگاه كنشگر مورد تحليل و بررسى قرار گيرد از دريچه سوژه ناظرى كه شاهد وقايع است به جهان نگريسته مى شود؛ و به اين شكل در اين فلسفه ضرورت و جبر تاريخ به جاى آزادى مى نشيند.

آرنت معتقد بود آزادى ارتباط وثيقى با كنش دارد و هر كنشى نوعى آغازگرى آزادانه است. از نظر وى انقلابيون در جريان انقلاب در واقع به اين مى انديشند كه وضعيت آرمانى گذشته را احيا نمايند ولى به گونه اى ناخودآگاه در حين انجام كنش انقلابى دست به نوآورى مى زنند.

آزادى و نوآورى موجود در انقلابها كه سوژه اى ندارد – يعنى بدون نقشه و تصميم قبلى شكل مى گيرد- انقلاب را تبديل به امرى خودانگيخته مى كند كه چنانچه خشونت، جبر تاريخى و مسئله اجتماعى بر آنها چيره گردد، همچون انقلاب فرانسه و روسيه، غيرواقعى و چنانچه به ايجاد حوزه عمومى كمك نمايند همچون انقلاب آمريكا واقعى هستند. منظور از حوزه عمومى، فضاى مكانى و زمانى براى ظهور آزادى است. فضايى كه به بالاترين هدف انقلاب ها يعنى تاسيس جمهورى كمك مى نمايد.با اين چارچوبه فكرى كه از آرنت  بيان شد مى توان فهميد كه برخلاف بيشتر نظريات جامعه شناختى در باب انقلاب، وى «خشونت» را نه ذاتى انقلاب بلكه محصول واگشت و انحراف انقلاب ها مى داند.

از نظر آرنت يكى از تفاوت هاى اساسى انقلاب واقعى و انقلاب غيرواقعى مسئله توده هاست. انقلاب آمريكا هرگز در دام بدبختى توده گرفتار نشد و اصولاً آنان مشكلى به نام فقر و بيكارى نداشتند. در عوض انقلابيون فرانسه با مشاهده فقر موجود سعى مى كردند، نوعى احساس همدردى را تقويت نمايند. آنان چون ديده بودند كه چگونه لذت پرستى جنايت به همراه مى آورد دليل مى آوردند كه بنابراين زجر بينوايى بايد موجد خوبى و نيك نهادى  شود. از نظر آنها قدرت همدردى در اين بود كه پيوندى طبيعى ميان مردم استوار مى كند.

آرنت برخلاف اين رويكرد براى رد هرگونه احساس همدردى مى گويد كه خطر «خير مطلق» چيزى كمتر از «شر مطلق» نيست. خير مطلق براى آنكه در جامعه پياده شود ناگزير از توسل به خشونت است. از نظر آرنت انقلاب فرانسه گرفتار احساس همدردى شديد و در فكر يك امر مطلق سراسر خوب بود؛ تلقى اى كه زاينده خشونت است.

» كارل پوپر» نيز در جايى ديگر خطرناك ترين انديشه سياسى را آرزوى كامل كردن و خوشبخت ساختن انسان مى داند. از نظر او كوشش براى پديد آوردن بهشت در زمين، همواره دوزخ ساخته است.از نظر آرنت، انقلاب فرانسه با پروژه همدردى، سياست را به دست تهيدستان داد، و خواست با خشونت به حل نگرانى ها و معضلاتى بپردازد كه مى بايست در حوزه خصوصى و به تعبير خود او در چهارديواری خانه محدود گردد و در اينجا بود كه حوزه عمومى اساساً شكل نگرفت و خواست ها و دغدغه هاى حوزه خصوصى به عرصه عمومى سرايت كرد و سياست انقلابى حافظ آن گرديد. از نظر آرنت انقلاب در فرانسه و در شرايطى همچون موقعيت فرانسه به دام توده هاى تيره بختى مى  افتد كه مى خواهند با يك راه حل سياسى مشكلات اقتصادى و معيشتى خويش را حل نمايند. از نظر وى مسائل اجتماعى راه حل سياسى ندارند و وقتى كه از طريق سياست بخواهيم مشكلات اجتماعى را حل كنيم در دام خشونت و تناقض گرفتار مى شويم.برينتون نام اين وضعيت را «مردن انقلاب» مى گذارد. از نظر او از فرداى روزى كه انقلاب پيروز مى شود و رژيم نو استقرار مى يابد، دلالت هاى عاطفى واژه «انقلاب» در نظر جامعه دگرگون مى شود. انقلاب اصل و بخشى از تاريخ مى شود، يا به گفته «كروچه» جنبه اى محترمانه به خود مى گيرد، و مى ميرد.

 در دوره هاى بعد حتى روشنفكران چپ و راديكالى همچون هربرت ماركوزه تحت تاثير ايده هايى همچون نظريه انقلاب آرنت، از اين باور دفاع كردند كه احتمالاً سرشت تعيين كننده انقلاب قرن بيستم يا بيست و يكم بدين وسيله معلوم مى شود كه در وهله نخست از تنگدستى زاده نمى شود. بلكه بايد گفت كه از نامردمى، از بيزارى، از اسراف و فراوانى جامعه مصرفى، زاده مى شود. نوعى انقلاب به سبب بيزارى از يك سيستم كه همان سيستم سرمايه دارى است، و يافتن هستى اى كه به راستى در خور انسان باشد؛ به تعبير آرنت نوآورانه باشد.

هر چند ماركوزه اين نوع صورت بندى را با صورت بندى ماركسيستى از انقلاب در تخالف نمى بيند، اما بى شك تلقى ماركوزه از انقلاب كه نوعى واكنش محض نسبت به وضعيت مستقر است با ايده ماركس كه انقلاب را گونه اى كنش براى برقرارى وضعيت جديد مى داند، بسيار متفاوت است.

ماركوزه همچون آرنت انقلاب را پديده اى پيش بينى ناپذير مى داند و اساساً پيش بينى وضعيت انقلابى را بيهوده مى داند. از نظر وى چون ما امروز آدم هايى آزاد نيستيم، بى شك نمى توانيم از پيش تعيين كنيم كه انسان هاى آزاد چگونه زندگى و جامعه خود را ترتیب مى  دهند.

البته با وجود اين گونه شباهت هاى نظرى وجوه تفاوت ديدگاه چپ جديد با آرنت بسيار است كه مهم  ترين آن پاسخ به «انقلاب براى چيست؟» از سوى اين دوپارادايم نظرى است.

 از ديد ماركوزه انقلاب راهى است براى برهم زدن نظم نظام سرمايه دارى، جلوگيرى از مصرف زدگى و شكاف طبقاتى، اما آرنت گسترش حوزه عمومى و آزادى را ارزش يك انقلاب مى داند. شايد همين رويكرد است كه آرنت را به ليبرال هايى همچون پوپر نزديك مى كند. از نظر پوپر هر چند كه فقر ناخوشى بزرگ است و هنگامى بدتر مى شود كه با ثروت بزرگ همزمان افتد، ليكن ناخوشى بدتر از تضاد ميان فقر و ثروت، تضاد ميان آزادى و سركوب ،و تضاد ميان ديكتاتورى حاكم و شهروندان تحت سلطه است. وى همان كاربستى كه آرنت براى انقلاب در نظر مى گيرد را در دموكراسى مى بيند و معتقد است كه بزرگ ترين ارزش دموكراسى در ايجاد امكان بحث آزاد عقلانى و تاثير اين فضاى گفت  وگويى و انتقادى در سياست است و همچون آرنت به شدت هرگونه خشونت را رد مى كند، كارى كه ماركوزه به اين راحتى ها حاضر نبود آن را انجام دهد. از نظر ماركوزه نمى توان حكم كلى و غيرانضمامى در باب بهره گيرى از زور و خشونت در مواجهه با نظام مسلط صادر كرد و همواره مى بايد به اين نكته توجه كرد كه خشونت نخست از چه كسى سر مى زند. از نظر ماركوزه ذات نظام سرمايه دارى خشونت آميز است.

به نظر مى رسد محورى ترين ايده بزرگ ترين فيلسوف ليبرال معاصر در باب «انقلاب» اين باشد كه انقلاب  خشونت آميز، انقلابى ها را مى كشد و آرمان هايشان را تباه مى سازد. از نظر پوپر آنچه انقلابى چپ بى شك به بار خواهد آورد، از دست رفتن آزادى انتقاد و حقوق مخالف است. او ماركسيست هاى انقلابى را متهم مى كند كه گزافه و دشوار مى گويند و مى كوشند با انديشه هاى اندك و سخنان بسيار، بر ما تاثير بگذارند.

ماركوزه نيز در مواجهه با آراى پوپر معتقد به اين است كه حاصل انقلاب خشونت آميز، اغلب ديكتاتورى است اما سعى مى كند ميان انقلاب عليه دموكراسى و انقلاب عليه ديكتاتورى تمايز قايل شود.

از نظر وى انقلاب مى تواند هم يك دگرگونى خشونت آميز باشد و هم يك دگرگونى مسالمت آميز. انقلاب هاى مسالمت آميز بسيار متفاوتند و براى انقلابيون اين امكان را فراهم مى كنند كه مراقب عواقب ناخواسته و غيرقابل پيش بينى كنش هاى شان باشند.

شايد در اين بحث نزديكى فكرى ماركوزه با  آرنت بيش از پوپر باشد. پوپر برخلاف آرنت و ماركوزه به نظر مى رسد «خشونت و زور» را ذاتى انقلاب ها مى داند، اما ماركوزه با تفكيك دو نوع انقلاب (شبيه تفكيكى كه آرنت انجام داد: انقلاب واقعى و انقلاب غيرواقعى) خشونت را ویژگی هر نوع انقلابى نمى داند.

دو:

پوزيسيون هر نظام انقلابی براى آنكه سياست هاى خاصى را «به نام انقلاب» توجيه كند يا به طور كلى به قدرت خويش مشروعيت دهد، ادعا مى كند كه دولت فعلى، دولت پساانقلابى و محصول يك انقلاب است. انقلاب در منظومه سياسى، يك مفهوم متافيزيكى است. در تلقى آرنت يك ارجاع موجه و يا نوعى نوستالژى مشروعيت است، به اين معنا كه هر اقدامى از سوى دولت، سياست يا برنامه انقلابى خوانده مى شود و توجيه مى گردد. جالب اينجاست كه بيشتر اين نظام هاى سياسى در واقع مخالف هرگونه «انقلاب» هستند و با تمام قوا از تجديد انقلاب جلوگيرى به عمل مى آورند.

با وجود اين، انقلاب نه فقط به معناى سرنگونى  حاكميت سياسى پيشين (آنگونه كه اغلب مى انگارند) بلكه قدر مشترك تغييرات دامنه دار و گسترده اى است كه تغيير نظام سياسى يكى از آنها است.

استانفورد كوهن در كتاب ارزشمند تئورى هاى انقلاب، شش ويژگى  نظرى مشترك در باب چيستى انقلاب در بين نظريه هاى انقلاب را برمى شمرد:

– تغيير ارزش ها يا اسطوره هاى جامعه

– تغيير ساختار اجتماعى

– تغيير نهاد ها

– تغييرات در تشكيل رهبرى يا در اعضاى گروه نخبه‎

– انتقال غيرقانونى يا غيرمشروع قدرت

– حضور يا تسلط رفتار خشن

بى شك تغييراتى كه هر انقلابى ايجاد مى كند در درون يك پروسه طولانى صورت بندى مى شود كه اغلب مدتى پيش از رويدادى است كه ما آن را انقلاب مى ناميم. برينتون آغاز انقلاب فرانسه را از سال ۱۷۵۱ مى داند ؛ زمانی كه كار درباره دايره المعارف فرانسه، كه ايدئولوژى رايج را به رويارويى فرا خواند، شروع شد .

مارکسیسم نقش مهمی در نظریه انقلاب به عهده دارد. ماركس و انگلس در نوشته هاى نخستين شان بر اين باور بودند كه انقلاب نتيجه غيرقابل اجتناب  تضاد بين شيوه هاى گوناگون توليد است كه به شكاف طبقاتى مى انجامد.

در نظريه ماركس شيوه توليد در دوران جديد تحت تاثير توسعه تكنولوژى و تقسيم و تخصصى شدن كار تغيير مى كند اما بهره كشى توسط طبقه مسلط باعث از خود بيگانگى هر چه بيشتر طبقه تحت سلطه از شيوه توليد مى شود.

اين بيگانگى طبقه تحت سلطه را به امر مسلط و همچنين به موقعيت طبقاتى اش آگاه مى سازد و به انقلابى به رهبرى طبقه تحت سلطه منجر مى شود. انقلاب انگليس، فرانسه و آمريكا در تلقى ماركسيستى انقلاب هاى بورژوايى بودند كه بر ضداستثمار اشرافى روى داد و حال اين انقلاب هاى بورژوايى يك طبقه استثمار شده جديد يا به عبارتى طبقه كارگر پا پرولتاريا را ايجاد كرده اند. ماركس پيش بينى مى كند كه اين طبقه از خود بيگانه داراى آگاهى طبقاتى مى شود و به وسيله انقلاب طبقه حاكم بورژوا را سرنگون خواهد كرد.

منطق ماركس در تئورى انقلاب در واقع دوگانه است. بدين معنى كه او دو نوع يا مدل از انقلاب را بررسى مى كند: يكى نوع انقلاب بورژوايى كه اساساً مدلى است جامعه شناختى و ساختارى و ديگرى نوع سوسياليستى كه مدلى سياسى است.

همانگونه كه ملاحظه مى شود در اين تلقى اساساً انقلاب جزيى از نظم طبيعى امور انگاشته و بدين سبب قابل پيش بينى مى شود.

فرضیات مدل مارکسیستی از انقلاب را می توان اینگونه خلاصه کرد:

١-  در هر جامعه ای ، و در هر دوره ای همواره اقلیتی به ابزارهای تولید دسترسی داشته و اکثریتی ندارند.

٢- آنهایی که ابزار تولید را در اختیار دارند بر آنهایی که فاقد ابزار تولید هستند ، مسلط می گردند.

٣- تداوم این وضعیت نظام طبقاتی خاصی را پدید می آورد و ساختار نابرابری را باعث می شود.

٤- این نابرابری تا بدانجا پیش می رود که در جامعه تراکم ثروت در سویی و تراکم فقر در سویی دیگر را شاهد خواهیم بود.

٥- دراثر تراکم فقر توده ی ستم دیده نسبت به جایگاه نابرابر خود در جامعه آگاهی می یابد.

٦- این خودآگاهی باعث ایجاد جنبش های انقلابی می گردد.

٧- این انقلاب ساختارهای اجتماعی را بهم ریخته و باعث ایجاد جامعه نوینی می گردد که در آن ابزار تولید در اختیار همگان قرار می گیرد.

از نظر ماركس انقلاب ها زمانى رخ مى دهند كه شرايط مادى آن فراهم شده باشد، يعنى تضاد هاى درونى اجتناب ناپذير كه محصول شيوه توليد سرمايه دارى است هنگامى به انقلاب منجر مى شود كه توده پرولتاريا آماده حمايت از آن بشود. در اين انقلاب پيدايش آگاهى طبقاتى شرط وقوع انقلاب است.سه مساله باعث از خودبیگانگی وتن دادن به وضعیت مسلط می شود: در مدل مارکس سه مسئله باعث از خودبیگانگی می گردد: کالایی شدن انسان و کار او ، تقسیم کار و مالکیت خصوصی. به اين ترتيب ماركس و انگلس در تبيين انقلاب به شرايط جامعه و اشكال آگاهى اهميت مى دادند. اما وضعيت عينى به گونه اى ديگر بود. ماركس اين انتظار را داشت كه ابتدائاً در پيشرفته ترين جوامع صنعتى انقلاب توسط پرولتریا رخ دهد. منطق مدل ماركسيستى از انقلاب اين بود كه هر چه ميزان سلطه بيشتر باشد ميزان بيگانگى طبقه كارگر يا پيش شرط اصلى آگاهى طبقاتى زيادتر خواهد شد.

آرنت در همینجاست که به نقد تئوری مارکس از انقلاب می پردازد. در کتاب وضع بشری مشکل نظریه مارکس را در این می بیند که بین اشکال مختلف کنش و حاملان آن تمایزی قائل نمی شود ودر واقع انتظار انقلاب را از کسی دارد (پرولتر/ مستضعف خودمان) که اصولا «نمی تواند». کسی که اتفاقا سو استفاده از معضلات او مقدمات انحراف انقلاب را به وجود می آورد. هانا آرنت سه حوزه‌ی زحمت(labour)، کار (work) و کنش (action) را از هم تفکیک می‌کند . معتقد است که در در دوره‌ی معاصر وبه وسیله فلسفه مارکس «زحمت»، که حوزه‌ی تلاش برای معاش است، وارد عرصه‌ اجتماعی شده و جنبش‌های اجتماعی و فلسفه‌های سیاسی قرن نوزدهم ، زحمت را به امر اجتماعی ارتقا داده اند. درانتقاد آرنت، مارکس بین مفهوم زحمت و کار تمایزی نگذاشته است. در واقع او میان کار خلاقه، و کاری که صرفاً برای برآوردن نیازهاست فرقی قائل نشده است.از نظر آرنت این رویداد باعث سیطره‌ی حوزه‌ی زحمت و تلاش برای معیشت بر حوزه‌ی سیاست شده است. دراین فرایند چیزی که از دست رفته، سیاست است. کاری که به نوعی دیگر سرمایه داری در حال انجام آن است. اینجا جایی است که یا انقلاب ها را ناممکن کرده است یا منحرفشان. آرنت به یونان باستان ارجاع می‌دهد؛ جایی که شهروندان چون به سبب تملک بردگان از کار کردن کاملاً بی‌نیاز بودند، می‌توانستند تمام وقت‌شان را برای مباحث سیاسی بگذارند. در میدان‌های شهر یا آگورا جمع شوند و از صبح تا غروب زمان شان را در حوزه‌ی عمومی بگذرانند. حوزه‌ عمومی از نظر آرنت حوزه‌ی آزادی است اما حوزه‌ی زحمت و حوزه‌ی کار حوزه‌ی ضرورت‌هاست. کنش در حوزه‌ی آزادی‌ کامل انسان محقق می شود، جایی که انسان‌ها از دغدغه های خصوصی (household)کاملاً جدا می‌شوند و راجع به مسائل عمومی بحث می‌کنند.  درواقع آرنت می گوید که ازکسانی که زحمت می کشند تا زنده بمانند نمی توان این انتظار را داشت که در کنشی خلاقانه، انقلاب کنند و آزادی را به ارمغان بیاورند.

اتفاقی که در فردای بسیاری از انقلاب ها افتاده است این بوده که انقلاب (یاهمان کنش سیاسی) ممنوع شده است. این شاخص مهمی در درک انحراف یک انقلاب است. این ممنوعیت، همواره به پاسداشت زحمت زحمتکشان توجیه شده و سیاستی برای حفظ منافع آنها عنوان شده است. در واقع یک نوع «مدیریت» به جای «سیاست» حاکم شده است. نکته در اینجاست که آزادی به عنوان هدف انقلاب، در فضای عمومی و از طریق کنش های سیاسی به وجود می‌آید نه از طریق اجتماع زحمتکشان. از نظر آرنت آزادی اساساً امری سیاسی است . شاید این جمله آرنت بسیار راهگشا باشد که زحمتکشان پس از رخ دادن انقلاب و چند روز بعد و بعد از اولین خطابه ها متوجه می شوند که انقلاب رخ داده است. و دوباره به دنبال سیر کردن شکم هایشان می دوند.  انقلابی که صرفا بر دوش زحمتکشان گذاشته شود در بدو رخداد، نا- انقلاب می شود.

سه:

در حالى كه نظريه انقلاب ماركسيسم مى رفت كه اعتبار خود را از دست دهد، لنين به كمك نظريه ماركس شتافت و مدعى شد كه امپرياليسم، انقلاب – كه اجتناب ناپذير است- را موقتاً دفع كرده است. لنين به عنوان تبلور عينى ايده هاى ماركس بعد از به قدرت رسيدن، مفهوم ديكتاتورى پرولتارياى ماركس را به مرحله عمل درآورد.چیزی که گئورگ لوکاچ، آن را «فعلیت انقلاب» می‌دانست. لوکاچ می‌گوید:«فعلیت انقلاب، هستهٔ تفکر لنین و علقه‌تعیین‌کننده‌اش با مارکس است.»

از نظر لنين هيچ طبقه حاكمه اى به دلخواه دست از قدرت نمى كشد و تضاد هاى درونى براى سقوط آن كافى نيست. حزب سياسى بايد اين تضاد ها را فعال نمايد. به نظر او سقوط سیستم فرآيند خودبه خودى نيست و نظام، هيچ گاه بدون اعمال اراده و زور از ميان نخواهد رفت. لنین معتقد بود که «انقلابیون حرفه ای» وظیفه دارند که توده‌های زحمتکش را برای کسب قدرت با توسل به «قهر انقلابی» آماده کنند.

 در ۱۹۱۴ روسیه که در بحران اقتصادی فرو رفته بود، وارد جنگ جهانی اول شد. دولت تزاری که از رساندن آذوقه و تجهیزات به سربازان ناتوان بود، در جبهه جنگ با بی نظمی و نافرمانی ارتشیان، و در داخل کشور با اعتراض گسترده شهروندانی روبرو بود که از فساد و استبداد خسته شده بودند. در فوریه سال ۱۹۱۷ تزار در برابر اعتراضات عمومی از سلطنت خلع شد. مجلس دوما حاکمیت را به یک دولت موقت دموکراتیک سپرد. اما لنین دولت موقت را «نوکر بورژوازی» خواند و حمایت از آن را خیانت به زحمتکشان دانست. به نظر او کارگران باید مبارزه مستقلی شروع کنند، انقلاب بورژوایی را با انقلابی پرولتری تکمیل کنند و به سوی کسب انحصاری حاکمیت و تشکیل یک نظام سوسیالیستی پیش بروند. بلشویک‌ها با رهبری لنین مقاومت رقبا و مخالفان خود را در هم شکستند و قدرت خود را گسترش دادند. آنها در عین حال توانستند با طرح شعارهای انسان دوستانه و عدالت خواهانه بسیاری از روشنفکران و بخشی از لایه‌های محروم و ستم دیده را به سوی جنبش خود جلب کنند. لنین پس از این توانست اولین حکومت سوسیالیست را پایه گذاری کند. در سال ۱۹۱۸ لنین در طی سوقصدی به سختی زخمی شد و رهبری حزب به دست دو تن از یاران نزدیک او افتاد: تروتسکی و جوزف استالین. پس از مرگ لنین در ژانویه ۱۹۲۴ جوزف استالین مدعی جانشینی او شد. او با توطئه‌های زیرکانه و رشته‌ای از تصفیه‌های خونین، تروتسکی و سایر رقبا را از سر راه خود برداشت و رییس حزب و حاکم روسیه شد.

كائوتسكى در نقد لنين، اين انديشه كه گروهى برگزيده ناگهان قدرت دولت را به دست گيرند و سوسياليسم را براى پرولتارياى سازمان نيافته به ارمغان آورند انديشه اى ماركسيستى نمی داند. از نظر وى، لنين در واقع زور و خشونت را جايگزين ديالكتيك تاريخى كرده بود. بسیاری از متفکران مارکسیست معاصر لنین نیز مانند برنشتاین و پلخانوف عقیده داشتند که روسیه هنوز جامعه‌ای فئودالی است وفاقد طبقه کارگر پیشرفته‌است، و تا مرحله انقلاب کارگری راه درازی در پیش دارد. روشنفکران روسیه نخست باید به پیدایش و رشد پرولتاریای صنعتی در این کشور یاری برسانند. از نظر آنها مارکس به خیزش و رهایی پرولتریا تنها در زنجیره‌ای از انقلابات سوسیالیستی اعتقاد داشت. عده‌ای از اندیشه مارکس اینگونه برداشت می‌کنند که به نظر او انقلاب در رشته‌ای از کشورهای پیشرفته روی می‌دهد و جنبه بین‌المللی دارد و انقلاب در یک کشور یگانه یا به آسانی سرکوب می‌شود، و یا به انحراف می‌رود.

در مراحل بعد با ايده «انقلاب جهانى» تروتسكى كه تنها راه تامين بقاى انقلاب روسيه را در ترويج انقلاب هايى به رهبرى كمونيست ها در كشور هاى ديگر مى دانست، توسط استالين به شدت مخالفت شد و سياست «سوسياليسم در درون مرز هاى يك كشور» اجرا گرديد.

«انقلاب دائمى» مائو نيز در تاييد رويكرد تروتسكى بود كه بعد ها توسط فيدل كاسترو در كوبا و هوشى مينه در ويتنام دنبال شد. اما تخالف نظريه ماركسيستى و وضعيت عينى همچنان تداوم يافت.

تا پیش از سقوط شوروی، هرنوع اعتراضی در مقیاس کوچک در میان جوامع کمونیستی و روشنفکران با عنوان ضد انقلاب توصیف می شد. مثلا شركت كنندگان در تظاهرات ميدان «تيان آن من» چين در سال ۱۹۸۹ «ضد انقلابيون» توصيف شدند. اما بزرگ ترين مسئله به تعبير مايكل راش با سقوط رژيم هاى كمونيستى در اروپاى شرقى و اتحاد جماهير شوروى به وجود آمد. ماركسيسم سنتى ناچار در برابر انقلاب های برضد نظام کمونیستی دچار وضعیت متناقضی شد.

پيش بينى هاى نادرست ماركس و انگلس و پيروزى جنبش هاى فاشيستى و همچنين شكست جنبش هاى كارگرى، برخى از ماركسيست ها را به اين واداشت كه در نظريه ماركسيستى از انقلاب تجديدنظر كنند. لوكاچ، گرامشى و آلتوسر با ارائه تلقى هايى فلسفى از انقلاب، مقدمات توجه به عوامل فرهنگی را در نظریه انقلاب فراهم کردند و خصلت تاریخی انقلاب را مورد انتقاد قرار دادند. در این نگاه هدف اين بود که در بررسي انقلاب ها توجه به انديشه فرهنگ اجتناب ناپذير است.

با اینکه لوكاچ تا آخر در نوشته هایی متعدد از لنین به سختی دفاع کرد اما می توان او را سردمدار «چرخش فرهنگی» در مارکسیسم دانست. او با پيوند ميان نظريه ماركس و هگل، كسب خودآگاهى طبقاتى به وسيله پرولتاريا را به معنى پيدايش آگاهى و ظهور وحدت عاقل و معقول يا عين – ذهن مى دانست.

در انديشه لوكاچ که خود از سران «شورش مجار» علیه حکومت استالینیستی در سال ۱۹۵۶ بود، پرولتاريا جاى روح را در فلسفه هگل مى گيرد و با عبور از جهان بيگانه شده، خودآگاه مى گردد. پرولتاريا در اين رويكرد عامل خودآگاه فرآيند كلى تاريخ براى بازسازى فرهنگ ضدبورژوايى است. از نظر لوكاچ هر جزيى از تاريخ و هر نهادى در عينيت اجتماعى، بخشى از خود بيگانگى موقتى كل (سلطه تعيين كننده كل بر اجزا) يا پراكسيس (كار انسان) است كه مى بايد در نهايت در كليت سيال پراكسيس حل گردد. لوکاچ و گرامشی هر دو تحت تأثیر جورج سورل قرار داشتند که معتقد بود انقلاب، عملی بر اساس اراده جمعی است.

آنتونيو گرامشى، ماركسيست ايتاليايى، علت اساسى شكست جنبش كمونيستى در سطح جهان را اين مى دانست كه ماركسيسم بيش از اندازه ماترياليست شده بود و لنينيسم در اين ميان بزرگ ترين مقصر بود. از نظر وى تكيه لنين بر روابط قدرت و تسخیر حکومت و عدم توجه به ابعاد فرهنگى و اخلاقى در رخداد انقلاب، ماهيت ماركسيسم را تغيير داد. گرامشى در بازگشتى از ماركس به هگل، مبارزه طبقاتى را مبارزه اى فرهنگى مى دانست كه مى بايد در نهادهاى فرهنگى جامعه مدنى «هژمونى» پيدا كند. ايجاد اين هژمونى از نظر او نيازمند كار فلسفى است. هژمونى كه توسط روشنفكران ارگانيك عرضه شده و سازنده اراده جنبش توده اى براى انقلاب است. اراده اى توده اى و نه اراده مختص به يك حزب كوچك انقلابى لنينيستى.

در این جا بیراه نیست اگر دوباره به آرنت باز گردیم. گفتیم که آرنت در بحث انقلاب، بین سه حوزه تمایز قایل می شود : زحمت یا تلاش برای معاش،  كار خلاقانه و کنش.

حوزه کنش جایی است كه انسان در آن حوزه به اقدام، انقلاب، حضور در عرصه عمومی و ابتكار مبادرت می‌ورزد. حوزه کنش در ارتباط با حوزه کار خلاق و محصول آن و به دنبال دستیابی به آزادی است. آرنت در باب آزادی بر این باور است كه آزادی همان امكان کنش در عرصه عمومی و سیاسی است. فرهنگ، یکی از مهمترین بخش ها در حوزه کارخلاقانه است. رابطه حوزه کار خلاقانه با کنش انقلابی در اینجاست که درک افراد و جامعه از آزادی در درون  فرهنگ شکل می گیرد. در واقع مناسبات فرهنگی آفریننده وتقویت کننده میل به آزادی در بشر است.

اودربحث درباره انقلاب میان آزادی مثبت و آزادی منفی تمایز قائل می‌شود. آزادی منفی از نظر او به معنی رهایی فرد از قید و بند و عدم‌وجود موانع بر سر راه بیان آزاد خواسته‌ها و نیاز‌های اوست. اما آزادی مثبت در حق انتخاب آگاهانه و استقلال فكری، اخلاقی و فرهنگی فرد تحقق می‌یابد. مهم‌ترین مظهر آزادی مثبت مشاركت در زندگی سیاسی است که در رژیم های خاصی محقق می شود. به نظر آرنت از سوی دیگر مهم‌ترین جلوه آزادی منفی، رهایی انسان از فقر است. انسان‌ها برای دستیابی به آزادی منفی به این معنی، ممكن است دست به شورش و اعتراض بزنند، اما انقلاب به معنای موردنظر آرنت نه برای دستیابی به آزادی منفی، بلكه برای كسب آزادی مثبت صورت می‌گیرد. كوشش در راه رهایی از فقر و ستم (آنچیزی که لنین به آن دامن می زد) نمی‌تواند ضرورتا به پیدایش آزادی واقعی انسان بینجامد. شاید هر انقلابی در آغاز، دستیابی به آزادی منفی را نیز مد نظر دارد اما هدف غایی انقلاب، کنش جمعی وتوده ای برای ایجاد نظم نوین سیاسی است كه در آن تداوم آزادی مثبت فرد تضمین شود. انقلاب به این معنی پدیده‌ای صرفا و اساسا سیاسی است و نه اقتصادی . زیرا که آزادی تنها در حوزه سیاست قابل‌تحقق است .

منابع:

براى مطالعه بيشتر رجوع شود به :

هانا آرنت كتاب هاى: وضع بشرى وانقلاب

هربرت مارکوزه: -انقلاب یا اصلاح(مناظره با پوپر) و كتاب خرد و انقلاب

كارل پوپر: كتاب انقلاب يا اصلاح و كتاب جامعه باز ودشمنانش-جلد اول

جرج لوکاچ: كتاب تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین

آنتونيوگرامشى: كتاب دولت وجامعه مدنی

كالبد شكافى چهار انقلاب/ كرين برينتون

*متن اوليه منتشره در روزنامه شرق /بهمن ماه١٣٨٤

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: