درباره اهمیت ناتوانی

 ناتوانی و رهایی

هیچ چیزی همچون عدمِ درک درست از نتوانستن، انسان را ناتوان و اسیر نمی‌سازد. آن کسی که از آنچه می تواند بکند، جدا می‌شود، می‌تواند همچنان مقاومت کند، می‌تواند هنوز نکند. آن کسی که از نتوانستن خود دور بیفتد اول از همه توان مقاومت را از دست می‌دهد. تنها نوعی آگاهی سوزان ‌از آنچه نمی‌توانیم باشیم، ضامن حقیقت چیزی است که هستیم؛ پس فقط با درکی روشن از آنچه نمی‌توانیم یا می‌توانیم نکنیم است که کنش‌مان قوام می‌یابد.
جورجو آگامبن از پیلاطس وعیسی

آلبرت لند (Albert Londe) عکاس فرانسوی اواخر قرن نوزدهم در پروژه ای مشترک همراه با دکتر ژان ماتین شارکوت، معلولین جسمی وذهنی را سوژه های عکاسی خود قرار داد. او در واقع راوی «محرومیت» بود.

در عکس ها و تصاویر او بالقوگی (dynamis) را می توان دید. بالقوگی یعنی تجربه نقصان و محرومیت. تاب آوردن این محرومیت، یگانه تجربه ی حقیقی آزادی ست که فرد از سر می گذراند.نکته اینجاست که بالقوگی صرفاً نبودن نیست، بلکه نوعی هستیِ نبودن است. حضور یک غیاب؛ این چیزی است که «قوۀ» یا «توان» می‌نامیم.

عکس های لند ماهیت نبودن، نتوانستن وفقدان را نشان می دهند. اما به این نمی توان اکتفا کرد. در بالقوگی یا بودنِ نبودن است که می توان به تجربه ناب و ویژه یک پدیده نزدیک شد. تنها در لحظه قدم برداشتن یک معلول جسمی است که کنش قدم برداشتن را می توان ادراک کرد. ما در برابر انسانهای سالم که روزی چندین بار قدم بر می دارند وحتی نسبت به قدم برداشتن خودمان، هیچگاه به ماهیت قدم برداشتن دست پیدا نمی کنیم. به تعبیر ارسطویی ادراک فعلیت ریشه در بالقوگی دارد وبدون آن ممکن نیست. معلول ها انباشتی هستند از بالقوگی راه رفتن، دویدن، حرف زدن و غیره. آنها در واقع به سبب ایستادن در آستانه هر کنشی، تکین بودن آن را یادآوری می کنند؛ چیزهایی که در خلال فرایندهای عادی زندگی مغفول وگم شده اند. فرد معلول به ازای «داشتن»، بالقوه است. او تمامی امکانات قدم برداشتن را «دارد» اما نمی تواند. اینجا دقیقا جایی است که فلسفه را به سمت اندیشیدن درباره چیستی توانستن می کشاند. من می توانم/نمی توانم؟ ما می توانیم/نمی توانیم؟

این سوال ها وقتی در اِشِل بزرگ و غیر شخصی مطرح شوند بی شک سوال هایی سیاسی اند. نکته ای که ارسطو درباره مفهوم توانایی گفت این بود که نوعی بالقوگی است که صرفاً توانایی انجام این یا آن چیز نیست، بلکه توانایی انجام‌ندادن و عدم گذر به فعلیت است. او می نویسد که:

» آنچه بالقوه (dynatos) است، توانا (endekhetai) به نبودن در فعلیت است. آنچه بالقوه است هم می‌تواند باشد و هم نباشد، زیرا امر واحد، توانا به بودن و نبودن هردو است.»

 

در واقع آنچه بالقوه است، توانایی در بودن و نبودن هردو است. او اضافه می کند که محرومیت همچون نوعی چهره، ایدوس یا ژست است. به نظر می رسد که برای لند همین فیگور و ایدوس اهمیت پیدا کرده ست. او در واقع از ژست محرومیت عکس گرفته است؛ عکس هایی از بالقوگی.

 بودن و توانایی همواره در یک نبودن و نتوانستن خود را نشان می دهد. عکس های لند به عبارتی نمایش این معنا از بالقوگی اند. نکته اصلی اینجاست که در تفسیر آگامبن از ارسطو موجوداتی که در حالتِ بالقوگی هستند توانا به بالقوگیِ منفی خویشﺍند و فقط از این جهت بالقوه می‌شوند. آنها می‌توانند باشند زیرا در نسبت با نبودِ خویش‌اند.

 توانایی های ما مدیون ناتوانایی های ماست.معلولین و ناتوانان لند بهترین تصاویر برای نشان دادن توانایی هاست.

 بیایید خوانشی سیاسی و جمعی کنیم: فعلیت هر دستاورد جمعی ای مدیون و وابسته به لحظات ناتوانی و محرومیت های ماست. دستاوردهای سیاسی فردای ما کاملا وابسته به این است که در امروز(یعنی موقعیت ناتوانی وبالقوگی) چگونه رفتار کرده ایم و چه چیزهایی ساخته ایم. آینده، آنگونه که با امید به دنبال ساختنش هستیم در همین لحظات ناامیدی و محرومیت امروزمان نهفته است. تاب آوردن این محرومیت، یگانه تجربه ی حقیقی آزادی ست که جامعه از سر می گذراند. کنش های رهایی بخش در واقع چیزی نیستند جز بالفعل کردن ناتوانی. این معلولیت را نباید دست کم گرفت.

 

منابع و پانوشت ها:

–          بحث ارسطو درباره بالقوگی در رساله متافیزیک او آمده است .

–          تفسیر آگامبن بر مفهوم بالقوگی ارسطو را در اینجا می توان دید:

Giorgio Agamben, Potentialities: collected essays in philosophy, trans

ترجمه ای از مقاله درباب بالقوگی آگامبن در سایت از دست رفته رخداد پیشترها منتشر شده بود که اکنون در دسترس نیست.

–          ژیل دلوز درباره مفهوم بالقوگی چیزی متفاوت از ارسطو را مد نظر دارد. بالقوگی (potentiality) ارسطو بر خلاف بالقوگی(virtuality) دلوزی، از خودش قابلیت ابداعی و طرح تفاوت ندارد. بالقوگی و امکان به وضوح اموری بازنمودی هستند، و مسئله شان بر سر این است که امر واقع را در تصویر امر ممکن ادراک کنند یا امر ممکن را در تصویرِ امر واقع بدست آورند. باید مرزی میان امر نهفته و امر بالقوه قائل شد، امر بالقوه معنایش را با توجه به وجود بالفعل می یابد، تنها هستی ای که برای وجود خویش به یک هستی دیگر وابسته است را می توان بالقوه نامید. به این معنا که وجود بالفعل را کم دارد یا فاقد آن است. عنصر دیگر این گذار از بالقوه به بالفعل علاوه بر «صورت و ماده»، همین «فقدان» است. همچون آب که آب است اما بطور بالقوه توانایی بخار شدن را دارد. ولی تا قبل از گرم شدن هنوز بخار نیست، زیرا فاقد صورتِ بخار است. بالفعل شدن به این معنا یعنی بدست آوردنِ یک وجود بالفعل. ازینرو امر بالقوه ی ارسطویی همواره یک فقدان را با خود حمل می کند. خودِ بالقوه مستلزم بالفعل بودن است تا این گذار صورت گیرد. بالفعل همیشه از بالقوه حاصل می شود، اما خود بالقوه نیز به وسیله ی بالفعل یا آنچه قبلا بالفعل بوده فعلیت می یابد. یعنی فعلیت نه تنها به لحاظ زمانی، بل به لحاظ منطقی نیز بر بالقوه مقدم است. فعلیت غایت است و بالقوه نیز برای آن وجود دارد که فعلیت یابد. نهفتگی یا virtuality مد نظر دلوز اما امری واقعی است که با قانون تفاوت (نه شباهت) عمل می کند. یعنی تفاوت میان امر بالقوه ای که از آن آغاز می کنیم و امر بالفعلی که به آن می رسیم. به نظر می رسد ریشه معنای دلوزی از بالقوگی به برگسون باز می گردد. دلوز در کتاب «برگسونیسم» می نویسد: » محور پروژه‌ی برگسون اندیشیدن به تفاوت‌های ماهوی، مستقل از تمامی صور امر منفی است: تفاوت‌هایی در وجود هستند، لیکن چیزی منفی وجود ندارد. نفی همواره نیازمند مفاهیمی انتزاعی و بی‌نهایت عام است. در واقع، خاستگاه مشترک تمامی انواع نفی چیست؟ ما به‌جای آن‌که از تفاوت‌ ماهوی میان دو نظم‌، از تفاوت ماهوی میان دو موجود آغاز کنیم، ایده‌ای عام از نظم و وجود خلق می‌کنیم، چیزی که دیگر نمی‌تواند جز در تضاد با یک عدم عام، یک بی‌نظمی عام، یا هرچیز دیگری که تنها می‌تواند در آغازگاه زوالی که به یک بی‌نظمی عام یا عدم عام منتهی می‌شود، اندیشیده شود. در هر صورت، ما از پرسش تفاوت‌های ماهوی غافل شده ایم: «کدام» نظم؟ «کدام» وجود؟ ما در ضمن از تفاوت ماهوی میان دو نوع کثرت نیز غفلت کرده ایم؛ بدین گونه که ایده‌ای عام از واحد، خلق و با متضادش، کثیر عام، ترکیب می‌شود، تا همه چیز از منظر نیروی مقابل با امر کثیر یا زوال امر واحد بازسازی شود. فی‌الواقع، این مقوله‌ی کثرت است که با تفاوت ماهوی که میان دو گونه‌اش وجود دارد ما را قادر می‌سازد رازآمیزی اندیشه‌ای را که بر واحد و کثیر بنیان گذاشته شده است محکوم کنیم. تمامی وجوه نقد در فلسفه‌ی برگسونی بخشی از بن‌مایه‌ای واحد است: نقد امر منفیِ حد، امر منفیِ تضاد، و نقد ایده‌های عام.»

*منتشره در رادیوزمانه

2 پاسخ به “درباره اهمیت ناتوانی

  1. pegi blue 08/08/2012 در 09:57

    ارادت جناب بزرگیان عزیز
    این متن برای من بسیار آشناس، نه به لحاظ کلمت و نوشتار فقط به سبب دردی که از پس هر کلمه به کلمه دیگری کشیده می شود
    (دوست داشتن با چند ستارهء پیا پی)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: