بایگانی‌های ماهانه: مه 2011

درنگ در کار روزنامه نگار

تجربه وجودی روزنامه نگار

عصر اصلاحات سیاسی که منجر به ارج وقرب یافتن روزنامه نگاری در ایران شد تعداد بسیاری از جوانان را به سمت روزنامه نگاری سوق داد. روزنامه نگاری در آن مقطع به ساحت «منزلت های نمادین» راه یافته بود و افراد با روزنامه نگار شدن، احترام وبزرگی می طلبیدند. من هم باهمین میل که در واقع میلی اجتماعی بود به سمت روزنامه نگاری کشیده شدم. ارتقای روزنامه نگاری به مثابه یک شغل، که در مقاطع زیادی از تاریخ ایران، در نزد مردم ازآن به دروغ نویسی تعبیرشده است، به ارزش فردی- اجتماعی  نشاندهنده ویژگی های یگانه عصر اصلاحات در تاریخ ایران است که البته اینجا جای پرداختن به آن نیست.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

سیاست و لباس

مساله حجاب

یک.

چندی قبل با تبلیغات بسیار، نمایشگاه «مد اسلامی» در تهران برگزار شد1. هفته قبل هم یک سایت رسمی با آپلود عکس های بسیاری از زنان ایرانی، آنها را مد های مستهجن متحرک نامید2. حاکم در ایران نسبت به مساله «لباس» حساس بوده است. اگر بپذیریم که حاکم همواره در مواجهه با «سیاست» – به معنای کنش عمومی در جهت بهبود زندگی- عکس العمل نشان می دهد و با مداخله اش از خطری نزدیک به مرزهای اش پرده برمی دارد، باید قبول کنیم که لباس در ایران مساله ای عمیقا سیاسی است. پوشش ولباس، مساله ای سیاسی است چون پای مداخله پلیس را به میان می کشد. به تعبیر آگامبن هرجا پلیسی دیدید، بدانید آنجا «سیاست» رخ داده است. بی راه نیست که دولت در ایران همچون طراحان جهانی مد، تا این اندازه در فکر لباس اتباع خویش است.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

توضیحات تکمیلی درباره آمنه و دوقطره اسید

غسل تعمید جمعی

تکه ای از مقاله بابک مینا1 که به  نوشته من در باره «فاجعه آمنه» پرداخته، فرصتی است مغتنم تا بحث درباره مسوولیت جمعی روشنتر شود. این از نتایج نقد منطقی است که به گسترش دامنه های بحث ودقیق تر شدن آن کمک می کند. به این نمی پردازم که مقاله بهداد بردبار2 چه ضعف هایی داشت زیرا که به نظرم نوشته مینا تا حد زیادی ایرادات آن نوشته را بازگو کرد. فقط درباره نقل قولی که از دباشی در نوشته بردبار انعکاس یافته به نکته ای مربوط به این بحث می توان اشاره کرد. نقد سیاست های غرب وآمریکا در قبال جهان سوم و کشورهای پیرامونی مستلزم انکار یا نادیده گرفتن زشتی ها، فقدان ها و خشونت های نهادینه شده در این جوامع نیست. ما در دوراهی انتخاب بین شرق و غرب نیستیم. دوگانه (دایکتومی) ای که ادوارد سعید سعی کرد که مکانیزم های سرکوبگرایانه وپنهان آن را فاش سازد اما وارثان آن به گونه ای معکوس در کار بازسازی مجددآن هستند. اتفاقا یکی از مهمترین مکانیزم های فرافکنی مسوولیت در همین جا شکل می گیرد. جایی که غرب و آمریکا (به مثابه دولت های جهانی) علت العلل فقدان های مای شرقی معرفی می شوند و تمام نارسایی ها و خشونت های دست ساخته خودمان در فرایندی زیباشناختی، به مثابه ابژه های محلی، فرهنگی وجالب و اگزوتیک نمایش داده می شوند.  اگر قرار باشد همواره یک دیگری شنیع وجود داشته باشد که بتوان تمام کثیفی ها را گردن آن انداخت، مسوولیتی باقی نمی ماند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

طغیان جامعه بر ضد خودش یا چیستی جنبش سبز

۲۵ خرداد، بی‌گمان، اِتوس

علی هنری_سایت جرس: جنبش سبز پس از دو سال حضور پررنگ در سپهر سیاسی-اجتماعی ایران بیش از پیش نیاز به مراقبت و توجه دارد چرا که به گفته امین بزرگیان « دستاوردها و پیشرفت‌ها چنانچه مراقبت نشوند از دست می‌روند.» این فراچنگ نمی‌آید جز با ارزیابی همه جانبه تجربه این دوسال با اتکا به گفت وگوی فراگیر میان نخبگان؛ چه نخبگان سیاسی چه، نخبگان آکادمیک. برای این منظور درباره چیستی جنبش سبز با امین بزرگیان نویسنده و پژوهشگر اجتماعی و فلسفی به گفت‌وگویی دوستانه نشسته‌ایم. وی توصیفی از یک «وضعیت طاعون زده» از نظر اجتماعی را در پیش از تبلور جنبش سبز ارائه می‌دهد که جنبش مردمی و آن همبستگی اجتماعی فوق العاده را شورشی بر آن وضعیت می‌داند. او جنبش سبز را «محصول یادآوری دغدغه و بازسازی خود» می‌داند و تاکید می‌کند که این شکل فعال ساخته شدن دوباره سوژه، در کنش‌های عمومی و جمعی ممکن می‌شود. بدین ترتیب وی تداوم جنبش سبز را وابسته به آن می‌داند که تا چه حد افراد به زیرزمین‌های خود باز نگردند، دغدغه نسبت به ساختن خود را رها نکنند وشهروند بمانند. او بر این باور است «شهروند ماندن یا همان همبستگی اجتماعی از طریق ساختن خود، طنین قوی زیستی سیاسی است که خطر “مردم” را همیشه برای حاکم نگه می‌دارد»

– چگونه می‌توان جنبش سبز را توضیح داد و تفسیر کرد؟ در واقع می‌خواهم بپرسم جنبش سبز از نظر شما چیست؟

درباره چیستی جنبش سبز مثل هر پدیده دیگری زوایای مختلف ومتعددی را می‌‌باید مورد توجه قرار داد. در این یکسال وچندی هم که از جنبش سبز گذشته است، صورت بندی‌های گوناگونی درباره جنبش بیان شده است. این تنوع برخاسته از پیچیدگی‌ها وتناقضات واقعا موجود در ساختارهای اجتماعی در جوامع مدرن است. جامعه ما هم از این پیچیدگی‌ها به دور نیست. اکنون که چندی است از این رخداد فاصله گرفته‌ایم شاید بهتر بتوان درباره آن صحبت کنیم هرچند که داوری درباره چیستی ونتایج پدیده‌های اجتماعی نیازمند برقراری فاصله ایمن و غیر جانبدارانه هرچه بیشتر با آن است.

اولین حسی که در مواجهه با جنبش سبز به عنوان یک تجربه شخصی داشتم حس شگفتی بود. در آن لحظات که راهپیمایی‌ها وحضورهای میلیونی در خیابان‌های تهران بالاخص بیست و پنجم خرداد را می‌دیدم از خودم می پرسیدم این همان مردمی‌اند که می‌شناختیم؟ شاید لازم است به چندی قبل از جنبش سبز برگردیم تا بتوانیم از چرایی این شگفتی بیشتر صحبت کنیم. تجربه زیسته وانضمامی ما از زندگی در تهران – به عنوان تجسد مدرنیته ایرانی- چه تجربه‌ای بود؟ بخش مهمی از این تجربه به معنای واقعی کلمه نوعی مسخ و منجلاب کافکایی بود. جامعه‌ای با بحران‌های اجتماعی واخلاقی متعدد که زیست انسانی را مشکل می‌ساخت. و به گونه‌ای ساختاری، فرد را به سمت زیرپا گذاشتن ارزش‌های اجتماعی سوق می‌داد.

جامعه‌ای با منش اقتصادی دلال مسلک، انباشته از ایدئولوژی نفع شخصی محور و مصرف زده که به معنا و تصویری کامل، شهروندان آن نمایانگر گرگ‌هایی بودند که هر لحظه برای زنده ماندن در کار پاره کردن تن و روح دیگری بودند. جامعه‌ای که افراد و نهادهای آن در اوج بی‌اعتمادی به هم، در کار تولید مکانیسم‌هایی تقلبی برای اعتماد کردن بودند؛ جامعه‌ای مالامال از چک و سفته تضمینی. کافی بود درمانده ومستاصل از کسی یا بانکی بخواهید پولی را قرض بگیرید تا به درکی عمیق از این بی‌اعتمادی برسید. لحن تهدیدآمیز متصدی بانک بعد از تاخیر چند روزه از پرداخت قسط، صدای استیصال سیستم فشلی بود که نه مکانیزم‌های دقیق قانونی را برای اعاده سرمایه‌اش داشت و نه می‌توانست به شهروندان اعتماد کند و در این بین اصلا جای تعجب نداشت که افراد پول‌ها و سرمایه‌شان را به جای فعالیت اقتصادی مفید، در بانک‌ها بخوابانند تا سود دریافت کنند؛ زیرا که تنها و تنها این شیوه افزودن به سرمایه، برای آنها خالی از حس ترس و اضطراب کلاه‌برداری بود. این فقدان اعتماد مهمترین دلیل روییدن موسسات مالی واعتباری بود که هرروزه به مثابه قارچ سر بر می‌آوردند و با وسوسه سود بیشتر پول‌ها را جمع می‌کردند. جامعه‌ای که در تمامی ادارات و نهادهایش از اداره مالیات گرفته تا دانشگاه، موتور پیش برنده سازمان، پارتی بازی و از زیرکار دررفتن و چاپلوسی و زیرآب زدن بود. کار تا جایی پیش رفته بود که اساتید دانشگاه علوم انسانی‌اش به تنها چیزی که فکر می‌کردند گرفتن طرح‌های تحقیقاتی آبکی اما میلیونی از این وزارتخانه و آن نهاد بود. جامعه‌ای که تنها ایدئولوژی حاکم بر آن این بود که «کلاهت را سفت بچسب».

خیابان‌ها نمایانگر منش اجتماعی بحران زده این جامعه بود. کافی بود تصادفی کوچک رخ دهد تا تمام عرف‌های اخلاقی که سرمایه اجتماعی این جامعه بود به طرفه العینی بر باد رود و ناسزاهای منزجرکننده و مشت و لگدها چهره شهر را انباشته از کثافت کند. خیابانی که کناره‌هایش روایتگر بوق‌های مکرر و متعدد اتومبیل‌هایی بود که برای ارضای میل جنسی نابالغ صاحبانش به صدا در می‌آمد. و پیاده‌روهایی پر از آزارجنسی و فقر اقتصادی و فرهنگی. گدایان اقتصادی و فرهنگی در هم می‌لولیدند و خرده بورژواهای بی‌اعتنا به زندگی دیگران به دنبال لباس و کفش و مبل فاخرانه، مغازه‌ها را طواف می‌کردند که نکند جلوی فامیل و همسایه کم بیاورند. جامعه‌ای که صفحه حوادث روزنامه‌اش کولاژی بود از اسلحه و دشنه و ساطور و بازیگرانش پدر و مادر و همسر و همسایه. به چشم خود بارها دیدم که مسوولان صفحات حوادث برای گرفتن صفحات بیشتر در روزنامه با سردبیر و مدیرمسوول چانه می‌زدند. جالب اینجاست که بیشترین خواننده را همین صفحه حوادث داشت و یادم می‌افتد این جمله تاریخی تمام کارآگاهان فیلم‌های پلیسی را که قاتل به صحنه جرم باز می‌گردد.

برای نشان دادن منش سیاسی این جامعه تنها به یک مورد اشاره می‌کنم. جامعه‌ای دمدمی مزاج که پس از چهار دوره انتخاب مدل سیاسی دموکراتیک‌تر و متعادل‌تر به ناگهان زیر همه باورهایش می‌زند واز صندوق رایش کسی در می‌آید که تمام قد خلاف راهی است که جامعه تا به حال برگزیده و پیموده است. آیا در بین مقصر دانستن رییس و وکیل و حزب و آسمان و زمین نباید به رفتار پارانوئیدی مردم وجامعه هم کمی شک کرد. از سوی دیگر سیاستمداران و نمایندگانی که با رأی مردم سرکار آمدند و آنقدر بی‌عرضگی و مماشات به خرج دادند که نتیجه‌اش شد ایده فراگیر «رأی به هرکسی جز اصلاح‌طلبان و دموکراسی خواهان و دوستان رفسنجانی.»

– این همه احساس منفی تنها به تجربیات شخصی تو و شاید دیگران بازمی‌گردد یا یافته‌های آکادمیک هم پشتیبانش است؟

اینها و صدها چیز ناگفته اما حس کرده دیگر تنها تجربیات شخصی من و ما نبود. رشته تحصیلی‌ام اقتضا می‌کرد که این واقعیات را از خلال تحقیقات دانشگاهی هم کلاسی‌ها و همان به ظاهر تحقیقات آکادمیک با وضوح بیشتری ببینم. چیزی که مشخص و واضح بود مسایل و بحران‌های اجتماعی‌ای بود که به هیولایی تبدیل شده بودند و جامعه شناسی نوری کم رمق به زوایای آن می‌تاباند. در اینجا فرصت بازگویی این تحقیقات و نتایجش نیست، تنها به عنوان نمونه به تحقیقی که پیش از سفرم به خارج از کشور دیدم، اشاره می‌کنم. پژوهش درباره دلایل جامعه شناختی عدم گرایش مردم به بیمه‌های اختیاری بود. مسایل مختلفی درباره این عدم گرایش مطرح شده بود از آن جمله اینکه در بین جامعه آماری میزان اعتماد به دیگر شهروندان و نهادهای دولتی چیزی در حدود ده درصد بود و تنها جایی که افراد مقداری به آن اعتماد داشتند خانواده و بستگان نزدیک خودشان بود. این یعنی نود درصد بی‌اعتمادی به جامعه. شاید اگر بخواهیم در توصیف جامعه شهری‌مان به یک عبارت اکتفا کنیم، فقدان همبستگی اجتماعی باشد. جامعه‌ای که با مدرن شدن و از دست دادن بخش عمده‌ای از اشکال همبستگی‌های مکانیکی، شکل نوین همبستگی اجتماعی ، یعنی همبستگی ارگانیکی را به اندازه لازم در خود نیافته است. همبستگی‌ای که در روابط اجتماعی گسترده و با میانجی‌هایی همچون اخلاق اجتماعی، قانون و نظم قابل تحقق است. آن چیزی که افراد را در جامعه به هم پیوند می‌دهد و نسبت به وضعیت دیگری مسوول و دغدغه‌مند می‌سازد همبستگی اجتماعی است. همبستگی اجتماعی است که مسوولیت اجتماعی می‌آفریند؛ مسولیتی که برای انجام دادن آن نیاز به چماق دولت و تیک زدن ساعت کاری نیست و برخاسته از وجدانیات جمعی فرد و احساس تعلق گروهی است. وقتی سال‌ها هزینه و تبلیغ، فرد را متقاعد نمی‌سازد که برای حفظ پاکیزگی شهرش، زباله‌هایش را در کیسه‌های در بسته ریخته و راس ساعت نه بیرون بگذارد، همین مورد به ظاهر کوچک، هشداری است تا میزان پیوند خوردن فرد با جامعه‌اش را درک کنیم.

چیستی جامعه پیش از جنبش سبز این باور را تقویت می‌کرد که در کنار نقد ساختارهای سیاسی حاکم ، نقد بی‌پروای مناسبات دست ساخته اجتماعی وظیفه‌ای مهم و حیاتی است. مناسباتی که تک تک افراد جامعه در ایجاد وگسترش آن مسوول بودند. در این میان، ناگهان همان جامعه نفرین شده یا به تعبیری طاعون زده دست به کاری سترگ می‌زند. خیابانی که تا دیروز لبالب از فاجعه بود پر از انسان‌هایی می‌شود که در کنار هم صمیمانه و بی‌پروا از آزادی وحقوق انسانی دم می‌زنند. پیاده‌روها وتنه‌ها معنای دیگری می‌یابند. مغازه‌دارها که تا دیروز از ترس دزد، درهایشان را سه قفله می‌کردند و با چشمانشان تو را می‌پاییدند که نکند کالایشان را دستمالی کنی، در فرایند تعقیب‌وگریزها کرکره‌هایشان را نیمه باز نگه می‌ذاشتند که فراری‌ها را در دل خود پنهان کنند. دست‌هایی که تا دیروز برای سیلی بلند می‌شدند و دهان‌هایی که برای تملق و ناسزا باز می‌شدند امروز برای محبت به هم گره می‌خوردند و نوایی مشترک را فریاد می‌زدند. لحظاتی می‌شد که به جمعیت خیره می‌شدم: این‌ها همان هایند؟

خیابان‌ها پذیرای انسان‌های زیرزمینی شد که “عصیان” خود را برای اعاده حیثیت از دست‌رفته‌شان بروز دادند. آن‌ها همان کسانی بودند که پیش از این هر روزه خیابان‌ها را در جستجوی کار، غذا، مسکن یا مد بی‌وقفه اشغال و به واسطه مجموعه‌ای از تناقضات و پارادوکس‌ها زندگی می‌کردند. آنان به تعبیر نیچه “طوایف بیابانگرد دولتی” بودند که اسیر نظم و عاداتی روزمره شده بودند. هر روزه از دفترها و کلاس‌ها و شرکت‌ها و مغازه‌ها به اتاق‌های تنگ و گشاد تنهایی خویش باز می‌گشتند و ”بیگانگی” از دیگران و محیط خویش را در میانه‌ی انبوه جمعیتی که هر روز می‌دیدند بازتولید می‌کردند. بیگانگانی که در حقیقت در انتظار بهبود زندگی‌های شخصی‌شان (فرصت) ، تمرین کرنش و خدمتگزاری می‌کردند. برای آن‌ها خیابان، مغاک تنفربرانگیزی بود از ترافیک و آلودگی بی‌پایان، فخرفروشی‌های بی وقفه‌ی مدها و لباس‌ها و ماشین‌ها و بسیاری دیگر از پیچیدگی‌های مادی و ذهنی که عذابشان می‌داد و هرروزه دراسطوره‌ی”پول” فرو می‌بردشان. انسان‌های زیرزمینی تهران، مردمانی منفعل و اتمیزه از طبقات و اقشار گوناگونی بودند که اکثریت جمعیت عظیم شهری را به خود اختصاص داده بودند؛ آنان با اضطرابی بی‌پایان در خیابان‌های شهر راه می‌افتادند، به همه چیز (و در واقع هیچ چیز) بدوبیراه می‌گفتند و با هراس، دو دستی کلاه خویش را می‌چسبیدند و شب هنگام در حسرت نداشته‌هایشان، تحقیرهای روزانه‌شان را از سر می‌گذراندند. در واقع فضاهای شهری برای انسان زیرزمینی تهران، حفره‌هایی بودند که تحقیرشان می‌کرد: خیابان و اتومبیل‌های سوار نشده، دانشگاه و کنکور قبول نشده، مغازه‌ها و لباس نخریده، برج‌ها و خانه نداشته و… .

– ولی بلافاصله بعد از انتخابات چهره دیگری از روابط اجتماعی را شاهد شدیم.

حس شگفتی که ابتدا گفتم دقیقا همین جا بود. با دو چیز روبرو شدیم . یک، جامعه‌ای که پیش از جنبش سبز برای هیولا شدن دست به هر کاری می‌زد و دو، همان جامعه که پس از انتخابات ( یا بهتر بگویم پس از مناظره‌های تلویزیونی) چهره‌ای دیگر و کاملا متفاوت از خود نشان داد. جامعه‌ای همبسته و طغیان کرده با محوریت آزادی و حق‌خواهی. جامعه‌ای که شهروندانش در لحظه‌ای تاریخی از زیرزمین‌های متفاوت خود سر برآوردند تا حق خود به زندگی در شهر خویش را فریاد بزنند و در واقع حفره‌ها را از سیاست پر کنند. آدم‌های تا دیروز بی‌اعتماد به هم، به یکباره جویای همبستگی با دیگر انسان‌های تنها و منزوی شدند تا شهر را اینبار مال خود کنند. آن‌ها تلاش کردند تا زخم‌های درونی جامعه خود را در خیابان بگشایند و نشان دهند که این زخم‌ها وجود دارند؛ زخم‌هایی سربسته که هرگز درمان نشده‌اند. چگونه می‌توان این وضعیت دوگانه را به طور همزمان فهمید وتحلیل کرد. نگاه مجزا به هر دو سوی این مناسبات (پیش از جنبش/پس از جنبش) گمراه کننده است. اگر فقط به وضعیت طاعون زده چشم بدوزیم مطمئنا دچار بدبینی شده و پتانسیل‌های آنتاگونیستی جامعه را ندیده‌ایم و اگر بر روی معضلات اجتماعی و اخلاقی جامعه‌مان به خاطر جنبش مردمی و آن همبستگی اجتماعی فوق‌العاده ماله بکشیم، دچار خوش‌بینی و پوپولیسم خواهیم شد.

اگر بپذیریم هر جنبش اجتماعی برای اعتراض به چیزی شکل گرفته است، تلقی رایج از جنبش سبز که آن را به مقولاتی همچون آزادی‌خواهی تاریخی جامعه ایران یا فساد و غیردموکراتیک بودن حکومت محدود می‌کند، به نظر من غیرواقع بینانه و ارائه‌گر تصویری پوپولیستی از واقعیت جامعه ماست. واقعیتی که هر روزه با آن دست به گریبانیم این دست حرف‌ها را پس می‌زند و سرخوردگی ونا‌امیدی می‌سازد. شکی نیست که جنبش سبز هم اعتراض به چیزی بود اما واقعیت انضمامی جامعه متقاعدم می‌سازد که بگویم اعتراض جامعه برضد جامعه.

به نظر من جنبش سبز لحظه‌ای تاریخی بود برای قیام مردم علیه مناسباتی که خود ساخته بودند. دولت هم یکی از این دست ساخته‌ها است. هرچند مهمترین آن. اما فاجعه‌ای که ساخته بودیم چیزی بزرگتر از دولت متقلب بود. جنبش سبز قیامی علنی برای اعاده حیثیت از دست رفته‌ای بود که خود را در فرم دموکراسی‌خواهی و شعار ”رای من کجاست؟” نشان داد. قیامی بود بر ضد تقلب‌، همه تقلب‌ها، دروغ‌ها و چاپلوسی‌های خودمان و حکومت با شرکت تمامی متقلبین و دروغگویان خسته از خود. شکل بیانی کاملا مناسب شهری بود که الگوهای مدرن مصرف را مازوخیستی رواج می‌داد و در همان حال به گونه‌ای سادیستی وجوه مدرن تولید و کنش را همواره سرکوب می‌کرد. جامعه‌ای که میل و نیاز به ارتباطات انسانی را به واسطه رسانه و تبلیغات در درون آدمهایش بر می‌انگیخت اما در همان حال هیچ امکانی را برای ارتباط جمعی و اجتماعی نمی‌گشود. جامعه‌ای که آدم‌هایش هر روزه بیش از گذشته به “واقعیت” عینی حاکم بر جامعه‌شان می‌چسبیدند اما در ذهن، رمانس فرار از واقعیت را می‌پروراندند. در چنین شهری، خیابان وزن و اعتبار خاصی پیدا کرد. خیابان برای انسان های زیرزمینی این جامعه، یگانه جایی شد که آنان را از انزوا خارج می‌کند و بستری را فراهم می‌سازد که برعلیه مناسباتی که خود ساخته بودند عصیان کنند. تجربه درخشان راهپیمایی بیست و پنجم خرداد برای مردمان این شهر فراموش نشدنی است. آن‌ها پس از سالیانی دور، دوست داشتن دیگران(همبستگی اجتماعی) و شهرشان را تجربه کردند. در میانه انبوهه جمعیت- برای اولین بار- شهرشان را به خانه خویش مبدل ساختند و شهروند شدند. وقتی فریاد می زدند: رای من کجاست؟ در واقع به خودشان، به بغل دستی‌شان و البته به دولت‌شان می‌گفتند: حیثیت من کجاست؟

– در توصیف وضعیت طاعون زده به قول خودت، مدام از افعال گذشته استفاده کردی. گویی الان وارد بهشت شده‌ایم.

به هیچ عنوان وارد بهشت نشده‌ایم. دستاوردها و پیشرفت‌ها چنانچه مراقبت نشوند از دست می‌روند. شواهد زیادی داریم تا توهم تکامل تاریخ را به دور اندازیم. جامعه همواره برگشت پذیر است. اما به این خاطر از شکل گذشته فعل استفاده کردم تا تفاوت میان تصور خودم از جامعه و مردم را پیش و پس از انتخابات نشان دهم. تفاوتی که به نظرم اهمیت خاص جنبش سبز را نشان می‌دهد. شور مردمی در جنبش سبز نه شورانتخاباتی بود و نه شور پیروزی انقلابی. اتفاقا تماما شوری بود محصول شکست. ساده‌انگارانه است این شور را به ساحت انتزاعی تقلب دولت در انتخابات یا شکست کاندیدایمان محدود کنیم. این شور ریشه‌هایی عمیقا مادی و عینی داشت. ریشه هایی در سال ها “شکست” در زندگی‌های فردی و جمعی.

– حال که آن شورش به قول تو بر خود پدید آمد چگونه ادامه می‌یابد و چگونه با گفتار سیاسی و مطالبه سیاسی خود را پیوند می‌زند. انتظار‌مان از جنبش سبز به معنایی که گفتی چه باید باشد؟

برای پاسخ به این سوال باید توضیحی بدهم. معمولا بعد از فروکش کردن جنبش‌های سیاسی- اجتماعی و بازگشتن ظاهری اوضاع به پیش از جنبش (وضعیتی که شاید ما اکنون با آن مواجه هستیم) این صدا بلند می‌شود که: باید کار فرهنگی کرد و اخلاق و مدنیت را فارغ از چیستی دولت تقویت کرد. مدام می‌شنویم که برخی می‌گویند تا وقتی جامعه و مردم این‌اند حقشان همین دولت است. شاید شرح و نقد من از وضعیت خود ساخته اجتماعی‌مان نیز در این دسته از گفتارها گذاشته شود. اما می‌خواهم با تاکید بر نگاه پسیو، منفعلانه و غیر سیاسی اینگونه تلقیات رایج شبه روشنفکرانه، تفاوت بین منظور خودم را با “سیاست زدایی تحلیلی” بیان کنم. برای توضیح از مفهوم” اتوس/Ethos” میشل فوکو بهره می‌گیرم. مفهوم اتوس یا به عبارتی دغدغه “خود” داشتن را فوکو در جلد سوم تاریخ جنسیت می‌کاود. در هر دو سنت اصلی فرهنگ غربی ( رواقی و افلاطونی) که ملهم از یونان باستان می‌باشند، به برساختن خود و دغدغه خود را داشتن توجه شده است. این توجه البته تفاوت‌های جدی و مهمی با هم دارند. در افلاطون‌گرایی که مسیحیت ریشه در آن دارد مساله اصلی سوژه و روان فرد است. مثلا وقتی در این سنت ازچشم ناظر بر خویشتن سخن به میان می‌آید منظور شناخت خود و یادآوری حقایق وجودی پنهان است. بازگشت‌های مداوم در الهیات مسیحی به خویشتن و فرمان “خودت را بشناس” به عنوان یکی از آموزه‌های مهم مسیحیت، ریشه در همین اخلاق افلاطونی دارد که به تعبیر فوکو، سوژه‌گرایی دکارت هم محصول و هم تداوم دهنده آن بوده است. در این نوع خودشناسی، خود، مداما به نوعی رستگاری متافیزیک که فراسوی زندگی است، ارجاع پیدا می‌کند. انقلاب و آشوب درونی در فرد برای نیل به سعادت، دغدغه این سنت است. سنتی که نجات را فراسوی زندگی می‌جوید. بیراه نیست که نیچه، مسیحیت را افلاطون‌گرایی عامه می‌نامد. در دیدگاه رواقیون اما «خود» از طریق آموزش، هدایت می‌شود. نوعی ساختن خود. یونانی‌ها و رومیان در پارادایم رواقیون، خودشان را ادراک می‌کردند. اتوس در واقع اشاره‌ای است به این نوع نگاه از خود. اصولا یونانیان مساله آزادی را بر اساس همین نوع اخلاق، پروبلماتیزه می‌کردند و آزادی در نزد آنها مفهومی اخلاقی داشت و نه سیاسی. اتوس یا دغدغه خود در دیدگاه یونانیان، شیوه‌ی بودن و هدایت خود و پدیدارشدن دربرابر دیگران بود؛ ساختن سوژه. این مفهوم به تعبیر فوکو در واقع شکل انضمامی آزادی است که در اجزای عادی زندگی انعکاس پیدا می‌کند و شهروند می‌سازد.

نکته مهمی که وجود دارد این است که در اتوس با تئوری سوژه به شکل پیشینی‌اش چنانچه در فنومنولوژی و اگزیستانسیالیسم وجود دارد، مواجه نیستیم. بحث فوکو در اهمیت دادن به اتوس در واقع توجه به سوژه‌ای است که در درون مناسبات تاریخی شکل گرفته و هیچوقت با خودش اینهمان نیست. سوژه‌ای که از طریق کار مستمر بر روی خود، ساخته می‌شود. این مفهوم از خودشناسی، شباهت‌های بسیاری دارد به کلمه “بیلدونگ/bildung” در زبان آلمانی. عبارتی که در معنای فلسفی‌اش آن را به تکوین یا تحول شخصیت ترجمه کرده‌اند. آفریدن خود و خودسازی خداگونه. تولید سوژه در اینجا برساخته قدرت نیست بلکه ریختن بنیاد جدید برای خود است. کاری که می‌تواند به مثابه فرایند رهاسازی وآزادی فهمیده شود. برعکس خودشناسی افلاطونی و سوژه‌گرایی دکارتی که در پارادایمی متافیزیک به “غلبه” می‌اندیشد: غلبه بر نفس یا طبیعت، مساله‌ای که در اتوس اهمیت دارد، جنبه سیاسی و رها سازی آن است. رها سازی خود از مناسبات حاکم بر روان و بدن جامعه.

تفاوت اتوس با خودشناسی رایج چیست؟ خود شناسی که از دل استراتژی محافظه کارانه سیاست زدایی بیرون می‌آید و ابزار تئوریکش کار فرهنگی است در واقع مدعی این است که ریشه عمیق مسایل و رنج‌های بشر در روان افراد است: چیزی متافیزیک و شبیه مُثل افلاطونی. مساله اتوس اتفاقا این است که مواجه با آپاراتوس ومسایل اجتماعی – سیاسی از طریق نوعی پراتیک زاهدانه در عرصه عمومی، قابل حل هستند. رنج‌ها را چیزهای موجود می‌سازند، چیزهایی که خودمان عمیقا در ساختن‌شان مشارکت داشته‌ایم.

جنبش سبز به نظرم محصول یادآوری “اتوس” بود: دغدغه و بازسازی خود. نکته مهم اینجاست که این شکل فعال ساختن دوباره سوژه، به تعبیر فوکو تنها در کنش‌های عمومی و جمعی ممکن می‌شود. تنه به تنه دیگری. در خلال نمایش تن‌هاست که اتوس به خاطر آورده می‌شود. جایی مثل انقلاب، جنبش. اتوس به این معنی نیست که فرد خودش را اختراع کند و به تنهایی بسازد، بلکه این ساختن در درون جامعه، گروه‌های اجتماعی و در مواجهه با دیگری ممکن می‌شود. اتوس در واقع همانگونه که گفتیم شیوه پدیدارشدن در برابر دیگران از طریق نوع لباس پوشیدن، فیگور، راه رفتن، صحبت کردن، شهروند بودن، احترام به دیگران و در مجموع خلق وخوی است؛ در واقع زندگی اخلاقی جمعی. در واقع جنبش سبز قیام جامعه‌ای بود بر ضد مناسبات دست ساخته خودش برای احیای “اتوسِ” ازدست رفته. این امکان را لحظه تاریخی انتخابات و اتوس بروز یافته موسوی در برابر بی‌اتوسی رقیبش، فراهم ساخت. تداوم این جنبش هم بی‌شک به تداوم اتوس بروز یافته و رها شده در آن باز می‌گردد. اینکه تا چه حد افراد به زیرزمین‌های خود باز نگردند، دغدغه نسبت به ساختن خود را رها نکنند وشهروند بمانند. شهروند ماندن یا همان همبستگی اجتماعی از طریق ساختن خود، طنینِ قوی زیستی سیاسی است که خطر “مردم” را همیشه برای حاکم نگه می‌دارد.

– اما در پایان بد نیست با این نظرگاهی که معرفی کردی به یکی از وجوه جنبش سبز بپردازیم. مثلا مشارکت چشمگیر زنان. آیا زنان هم خود را در ساختن این مناسبات متقلبانه مسئول می‌دانستند که این بار حضور را همپای مردان جدی گرفتند و اصولا چه ویژگی‌ای به آنها اجازه داد اینبار جامعه مردسالار را پس بزنند و در یک برابری و هم ارزی وارد پیکار شوند؟

بی‌شک زن‌ها هم در برساخته شدن این جامعه مسوول بوده‌اند. هیچگاه دسته و گروهی را در ساخته شدن قاعده‌ی فاجعه آمیز نمی‌توان استثنا کرد. اما خوب باید به مساله زنان در جنبش سبز دقت کرد. زنان بی‌شک در خط مقدم بودند. اساسا اعتراضات اشکال کاملا زنانه داشت: صلح آمیز، مواظب، منظم و غیره. چرا زنان در خط مقدم اعتراضات بودند؟ چون آنها در خط مقدم سرکوب شدن و ستم بودند. زنان بیشتر از هر مرد سرکوب شده‌ای، توسط نهادهای جامعه سرکوب شدند. آنها فرودستی را به گونه‌ای مازاد بر دیگرانِ مرد تجربه می‌کنند. زنی که – با چشمان خودم دیدم- مسیر خیابان را برعکس همه مردم در حالِ فرار، به سمت گاردی‌ها می‌رود و رخ به رخ با پلیس(نماینده حاکم) بر سر او فریاد می‌زند، فریادش، نوای دردمندانه‌ای است بر علیه تمام مناسبات ستم، و شجاعت مازادش نسبت به ما به ستم مازادی که من و ما و دولت بر او کرده‌ایم برمی‌گردد. او فریاد سال‌ها مزاحمت‌های خیابانی، تحقیرهای جنسی، تبعیض‌های حقوقی، آزارهای خانوادگی، زورگویی همسر و بچه هایش را بر سر پلیس می‌کشد. شجاعت بروز یافته زنان در جنبش سبز محصول روانیِ وضعیتی است که ما همگی برای زنان ساخته‌ایم. در این وضعیت بی‌شک خود زنان هم مشارکت داشته‌اند. وضعیت زن در هر جامعه‌ای، بنظرم وضعیت اتوس در آن جامعه را نشان می‌دهد. زن، معیار مهمی برای اندازه‌گیری است.

نامه ای از خواهر آمنه به من

شیرین بهرامی نوا خواهر آمنه بهرامی نوا قربانی داستان اسید پاشی، برای مقاله» درباره آمنه وآن دوقطره اسید» کامنت گذاشته و نویسنده مقاله را نقد کرده است. متن این کامنت و پاسخ نویسنده را می خوانیم.

  آقای بزرگیان! نویسنده یادداشت درباره آمنه وآن دوقطره اسید

شما از دور در حال تماشای جریانی هستید که اصلا درک وفهمش برایتان دشوار است. فقط خوانده اید. ندیده اید. جرم را در کتاب می بینید وازتاثیر آن بر زندگی، توانایی، سرنوشت وبه طور کلی آینده درکی ندارید. سخن گفتن چه زیبا وساده است وعمل کردن چه دشوار. اگر به جای خواهرم بودید جز قصاص نمی خواستید. کما اینکه او به حبس ابد راضی است اما به عملی شدن آن امیدوار نیست. پس بهتر می بیند دست دراز مردسالار ومغرور مجید رابا قصاص از تجاوز و آسیب مجدد به او کوتاه کند. در ضمن ، آمنه نه ناموس مجید بوده وهست ونه دیگری. حتی پدرش وبردرانش. پدرم همیشه از این الفاظ دوری می کرد وما را با اندیشه برابری ودور از تعصبات، ناموس وهرآنچه جامعه مردسالار علاقمند به نامگذاری آن است تربیت کرده . ما اموختیم به کرامت انسانی خود ودیگری احترام بگذاریم .لغت ناموس شما برایم تهوع اور ومشم‍یز کننده است. متاسفم که اینگونه سخن می گویم . این ها امروز در فرهنگ لغت لمپن ها یافت می شوند نه در اذهان زنان ومردان آزاد اندیش که در پی آزادی وآزادگی رنج می برند ورد پای جهل و ظلم را بر سر وصورت خود می بینند.اگر جهت جذب مخاطب نوشته اید مساله دیگری است.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

درباره آمنه و دوقطره اسید

چهره تابناک آمنه

یک.

امروز قرار است که در چشمان «غیرت و ناموس» دو قطره اسید ریخته شود. چشمانی که به گونه ای پذیرفته شده، قانونی وهمگانی مدام «زخم» می زند. سال هاست که فرهنگ غیرت قربانی می گیرد. قرار است در چشمان این جنایت کار مشروع دوقطره اسید ریخته شود. شکی نیست که کور کردن چشمان خشونت آمیز فرهنگ ناموس پرستی، خبر خوشی است

اعتراض و دلواپسی ما برای ریختن این دو قطره، اعتراض به چیست، دلواپسی از چیست؟ این نکته خیلی مهمی است. اصلا بعید نیست که در ناخودآگاه این جامعه تا عناق غیرتی، اعتراض به این باشد که «چرا کسی که می خواهد از ناموسش محافظت کند را می خواهید تنبیه کنید حتما زنه کاری کرده». بی شک باید در کنار – و دقیقا هم وزن- نقد قصاص، به مکانیزم سبعانه غیرت در درون افراد و عناصر این جامعه نیز حمله کرد. صورت و چشمان آمنه برای ما تنها این مسوولیت را دارد که در چشمان خشونت آمیز غیرت و ناموس پرستی خیره شویم. صورت و چشمان آمنه، سیمای «زن» در ساختاری به غایت مرد سالار است. کافی است تنها نام آمنه را جستجو کنیم تا ببینیم که چه تعداد آمنه در این تکه از دنیا قربانی مردسالاری هار شده اند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید