بایگانی‌های ماهانه: دسامبر 2010

درباره شهلا -بخش سه

اپیزود نهایی: ایدئولوژی خانواده

وبحثی درباره سوپراگو وجنبش سبز

در نوشته های قبلی، با میانجی قرار دادن داستان شهلا وناصر محمد خانی به وضعیت امر جنسی در ایران نقبی زدیم. ناصر، نمادی از وضعیت نامتمدنانه لیبیدو در ایران است؛ وضعیتی برخاسته از ضعف ego (من/ ضمیر خودآگاه) دربرابرid (نهاد/ ناخودآگاه، منبع غرائز). این فقدان وضعف به همان میزان که به سوپراگو (فرامنsuper-ego/ ، هنجارهای اخلاقی) آسیب می زند، می تواند ناشی از وضعیت بغرنج خود سوپراگو نیز باشد. اگو وقتی نتواند نهاد را به گونه ای لازم برای زندگی اجتماعی سرکوب کند، سوپراگو (هنجارهای اخلاقی) به مثابه هنجارهای کنترل کننده، آسیب می بیند اما از سویی دیگر مساله این است که سوپراگو وهنجارهای اخلاقی به واسطه نهادهایی – که در فرایند تمدنی هر جامعه ساخته می شوند- شکل گرفته ومورد حمایت ودر واقع بازتولید قرار می گیرند. پس به طور خودکار هر نوع دلواپسی برای هنجارهای اخلاقی (سوپراگو) نقد نهادهای اجتماعی وخود سوپراگو را پیش می کشد.  اینجا در حقیقت نقطه مهم اتصال روانکاوی فرویدی به جامعه شناسی انتقادی است. در برساخته شدن این وضعیت (تضعیف سوپراگو)، سوپراگو نقش بازی می کند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements

درباره شهلا-بخش دو

اپیزود دوم: التماس شهلا پای چوبه اعدام

در اپیزود اول به داستان اعدام شهلا جاهد به عنوان نمادی از وضعیت پروبلماتیک » امر جنسی» در ایران اشاره کردیم. گفتیم که سکسوآلیته در ایران در شرایط بغرنجی به سر می برد و «لیبیدو» برای ابراز نامتمدنانه اش امکانات بسیاری را پیش رو دارد. آنچیزی را که ناصر محمد خانی به عنوان نشانه با خود حمل می کند، فردی است که اسیر «نهاد» است. در واقع او نماینده ساختار خشن مردسالاری یک جامعه است که به خود جامعه نمایش داده می شود. وقتی از ساختار مردسالاری  صحبت می شود، نکته اساسی مکانیزم بازتولیدی آن است. اینجاست که  فقدان «فرامن اجتماعی» اهمیت پیدا می کند. در واقع امکانات موجود برای جولان لیبیدوی نامتمدنانه همان مکانیزم بازتولید مردسالاری وخشونت است.در جامعه عادی(جامعه متمدن) فرد می بایست با تقویت «من»، «نهاد» را کنترل کرده و با نوعی خودآیینی و فردگرایی اخلاقی، به سرکوب تمامیت خواهی درونی خود بپردازد. چنانچه این امر بهنجار تحقق نیابد، فرد در معرض سلطه «نهاد» قرار گرفته وبه تعبیر فروید، اصل لذت یا غریزه مرگ بر او حکمفرمایی می کند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

درباره شهلا-بخش یک

اپیزوداول: لیبیدوی ناصر محمد خانی

شهلا جاهد اعدام شد. این پایان داستان لیبیدوی مردی است که  دو زن را به کام مرگ فرستاد. چندی قبل در – واقعه میدان کاج – لیبیدوی زنی، دو مرد را به کام مرگ فرستاده بود. لاله سحرخیزان با اصابت هفده ضربه چاقو به گردنش توسط شهلا و همدستانش-به گفته دادخواست-کشته شد. مگر گردن انسان چقدر است که هفده ضربه را پذیرا باشد؟ قاتل چه کینه ای از او به دل داشته است که اینگونه او را کشته است؟ مرد جوان چاقو خورده در میدان کاج در انظار عمومی جان داد. قاتلش در یکی از میادین مهم پایتخت با چاقو به او ضربه ای زد وتا آخرین لحظات اجازه نداد کسی به او نزدیک شود. در مرکز این خشونت های هیچکاکی، غریزه جنسی نشسته است. تحقیقات جامعه شناختی بسیاری نشان داده است که امرجنسی، نقش اول را در خشونت های شخصی وشهری بازی می کند. لیبیدو در ایران چه وضعیتی دارد که تا این میزان دستش به خون آلوده است؟ سکس به عنوان مبنای غریزه «زندگی» چرا «مرگ» می آفریند؟ نکته مهم واساسی این است که «غریزه جنسی» وضعیت سراسر پروبلماتیکی در ایران پیداکرده است. این وضعیت را با چشم غیر مسلح هم می توان تماشا کرد، به گونه ای که بخشی از تجربه های زیسته وانضمامی افراد است. آدورنو درجایی گفته است جامعه فاشیستی جامعه ای است که شهروندانش به هنگام شنیدن صدای درب خانه شان نمی دانند گشتاپو پشت در است یا نظافتچی؛ جامعه ما چه جامعه ای است که زن در خیابان های آن نمی داند صدای بوق ماشینی که پشت سرش شنیده است آلارم یک مسافرکش است یا صدای لیبیدوی یک مرد؟

کاش داستان به اینجا ختم می شد. تحقیقی روانشناختی- جامعه شناختی نشان می دهد که بیش از شصت درصد دختران و هفتاد وپنج درصد خانواده ها در ایران «فوبیای اتومبیل های مسافرکش» دارند. زن در شهری شهوانی قدم می زند، اتومبیل سوار می شود و زندگی می کند که پدر،خدا وفرهنگ از او «باکرگی»  می خواهند. نتیجه این پارادوکس عجیب، ترس جادویی او از خود وجهان اطرافش است؛ ترسی که با سکسوآلیته پیوند خورده است. این ترس برخاسته از نفی جهان اطراف ومستعد خشونت نسبت به دیگری است. صفحه حوادث یا همان صفحه خشونت روزنامه های هیچ کشوری تا این حد پر رونق و انباشته از امر جنسی نیست. گویی آلت جنسی در ایران همان آلت قتاله است. اين وضعيت عمومى را ديگر نمى توان حادثه و حوادث ناميد. ما با مسأله اجتماعى روبرو هستيم.

البته وجه تراژیک داستان تنها نظام مردسالاری ومحصولاتش مثل بدن خون آلود لاله یا بدن آویزه به طناب شهلا نیست؛ تراژدی عمومی جایی به اوج خود می رسد که قربانیان سیستم خود مهمترین بازیگران آن اند. آنها به عنوان نمادهای قربانی در سیستم مردسالاری، در بازتولید و تقویت این سیستم موثر بوده اند. لاله و شهلا سازندگان میدان تاخت وتاز نماینده تام الاختیار مردسالاری شدند. آنها  خود را – به گونه ای مازاد بر مقدار مردسالاری ای که در جامعه مرسوم است- در اختیار سیستم مرد سالاری قرار دادند. لاله به اسم حفظ زندگی و شهلا به اسم عشق. یادمان نرود که شهلا به عقد مخفی مردی در آمد که زندگی دیگری داشته است. او عملا به ناصربرای گسترش غیرمتمدنانه لیبیدویش یاری رساند.

***

در روانكاوي، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غريزه‌هاي معطوف به لذت‌جويي (هدونيسم ) كه نيرويشان از «ليبيدو» مايه مي‌گيرد. البته اروس تكاپوي صرف براي ارضاي غرايز حيواني نيست، بلكه به گفته «فرويد» هدف آن پيوستن يكايك افراد وسپس خانواده‌ها، قبايل، نژاد‌ها وملت‌ها به يكديگر، به صورت واحد پهناور جامعه‌ي بشري است. به تعبيري ديگر اروس، ميانجي ارتباط ميان افراد و جوامع و به عبارتي خالق «فرهنگ» آن‌هاست.

از ديد‌گاه فرويد، فرهنگ همواره از تكانه‌اي دروني تبعيت مي‌كند. اين تكانه يا غريزه چيزي نيست جز برانگيختن احساس  مسؤوليت روز‌افزون و مراقبت براي زنده نگه‌داشتن آن، كه لازمه تداوم فرهنگ مي‌باشد. ‌احساس مسوليت همان چيزي است كه فرويد از آن به « تاديب نفس» ياد مي‌كند. از نظر وي در روان آدمي، دومبدا وجود دارد: يكي مبدا واقعيت‌طلبي وديگري مبدا لذت جويي كه سازنده‌ي اصلي پيكار هميشگي «Ego»(من) با «Id» (نهاد) هستند. «نهاد» به عنوان قلمروي فاقد حس اخلاقي و صورت شكل‌نايافته تمنيات بدوي همچون غريزه جنسي، كه اروس به عنوان رانه عاطفه‌ جنسي از ويژگي‌ها‌ي آن به شمار مي‌رود، با «من» به عنوان قلمرو شخصيت انسان به گونه‌اي كه در ناخودآگاه شكل مي‌گيرد، در تعارضي تاريخي به سر مي‌برد. از نظر فرويد در ظهورتمدن، «من» مي‌بايست » نهاد» را كنترل و  رام نمايد. تمدن از نظر وي همواره به سر‌كوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن «رنج» و «احساس گناه» است. فرويد در رساله‌ اجتماعي خود «تمدن و نا‌خرسندي ‌هايش» عنوان مي‌كند كه اگر ما سعي نمائيم همه اميال خود، اعم از جنسي و غير جنسي را ارضا كنيم، جامعه ، تمدن و فرهنگ نابود مي‌شود و در اين شكل افراد به يكديگر تنها به عنوان ارضا كنندگان اروس نگاه مي‌كنند.

ناصر محمد خانی در واقع چیزی نیست جز واگذاری «من» به «نهاد». او یک نشانه از جامعه ای است که اخلاق اجتماعى را از دست داده است. اگر چنانچه قاضی و دادگاهی او را محاکمه نکرد ، خودرا بی گناه می داند. وجدانش به جایی بیرون از خودش انتقال یافته و تجسد نهادی پیدا کرده تا جایی که نمی تواند بین گناه و جرم یا وجدان ودادگاه تمایز قایل شود. جامعه ای که افراد در آن تا این حد الینه سیستم حقوقی شده باشند که فکرکنند، چنانچه مجرم حقوقی در دادگاهی نشده اند پس گنهکار هم نیستند ومسولیتی نسبت به فاجعه رخ داده ندارند، جامعه ای است که سوپر اگوی اجتماعی خود را از دست داده است. در این وضعیت است که «تادیب نفس» چیزی نیست جز «پلیس». هرجا پلیس بود نمی کند وهر جا نبود، آزاد است. در واقع ما با نوعی اخلاق دولتی مواجه هستیم. هنگامی که وظیفه سرکوب «نهاد» توسط «من» به قانون، پلیس و دولت سپرده شود، چیزی که از دست می رود سوپراگو(فرامن) در افراد است. در حالیکه لازمه «فرهنگ» در هر جامعه ای ایجاد وتقویت نوعی » درون» و «من اخلاقی» است. چنانچه این درون از دست برود، تجاوز به دیگری تا جای ممکن( جایی که قانون وشرع مجال می دهند) گسترده می شود.

هنگامی که وظیفه سرکوب نهاد یا لیبیدو به دولت واگذار می شود، اتفاقی که رخ می دهد چیزی است که به تاسی از «مارکوزه» می توان آن را «سرکوب مازاد» نام گذاشت. منظور مارکوزه از سر‌كوب مازاد، ايجاد محدوديت‌های جنسی وانقیاد سکسوآلیته، ‌جهت اعمال سلطه ايدئولوژي است كه مازاد بر تعديل لازم رانه‌ها جهت تداوم نسل آدمي در يك تمدن صورت مي‌گيرد. ماركوزه نشان می دهد که چگونه مکانیزم سرکوب اضافی در مراحل اولیه سرمایه داری به امروز نیز سرایت کرده است. در مراحل نخستين سر‌مايه‌داري، براي تضمين اين كه مردم اكثروقت خود را صرف كار كردن نمايند، درجه بالايي از سركوب اعمال می شد. در اين وضعيت، معدودي از اميال اجازه پيدا مي‌كردند تا وارد حوزه خود‌آگاهي شوند و نيز كانون‌هاي لذت‌آفرين بدن به اندام‌هاي جنسي محدود مي‌ شدند. اما رشد نيرو‌هاي مولد در دوره‌هاي بعد سرمايه‌داري به معناي آن است كه ديگر چنين درجه بالايي از سركوب، ضرورتي ندارد. در اين دوره است كه نوعي سركوب مازاد ايجاد مي‌شود كه چيزي بيشتر از سركوب ضروري براي بقاي موجوديت جامعه است. در واقع ایدئولوژی برای دست یافتن به آرزوهایش، امر جنسی را بیش از آنکه برای فرهنگ لازم است، سرکوب می کند. این ویژگی تمام ایدئولوژی هاست.

سركوب مازاد صورت گرفته ليبيدو توسط دولت-ملت ایرانی وجدان اجتماعى را از بين برده و تصويري از جامعه نا‌متمدن ساخته است؛ درواقع نا‌متمدني ای كه محصول سر كوب مازاد ليبيدو است . وقتي دولت، خود را موظف به سركوب و كنترل ميل جنسي جامعه بداند و اين «بار» را از دوش خود افراد بردارد- جایی که سوژه با به دوش کشیدنش در واقع خلق می شود- این پیام را به جامعه مي‌دهد كه هر جا من (دولت) نبودم، ليبيدويت را رها کن. در این وضعیت، محمد خانی بودن چیز عجیبی نیست: ناصر(پيروز).

ادامه دارد

*منتشره در رادیو زمانه