دیدارها – تقدیم به آیت الله

دیداراول:

خیلی کوچیک بودم حدود پانزده ساله . تمام مدت هیچی نگفتم. وقتی ازدراتاق ساده اش داشت خارج می شد دایی ام گفت :»آقا خواهرزاده ام است.» برگشت به من گفت:»کلاس چندمی؟» گفتم. باهام دست داد وگفت:»پیش مابیا.» سرم رابه علامت چشم تکون دادم. گفت :»می خوای مثل ماآخوندبشی یا آدم.» همه خندیدند. به چشمان مهربانش خیره شدم.

دیداردوم:

دقایقی می شد که واردحسینیه شده بودم. یکی ازشب های قدر بود. یکی از روحانیون نزدیک به آیت الله از در کوچیک آهنی که حسینیه را به خانه آیت الله می رساند با سینی پر از خرما خارج شد وبا لهجه غلیظ وبانمک اصفهانی گفت:»یه شیر پاک خورده نی این سینی رو از دست من پیرمرد بگیره؟» سینی را گرفتم.

هنوز پخش خرماها تموم نشده بود که برق ها را برای عزاداری خاموش کردند. دیگه جایی را نمی دیدم. توهمهمه مداح مراسم ، باسینی ای که چندتاخرما توش باقی مانده بود از همون در کوچیک می خواستم خارج شم که ناگهان دستان گرمی مچ پام را چسبید. تو اون تاریکی نشستم که صاحب دست ها راپیدا کنم؛ صدایی بازیگوشانه تو گوشم گفت: «چیزی از خرماها مونده؟» . » آره آقا». یک مشت ازخرماها را برداشت وگذاشت توجیب قباش. صدای گریه مردم تمام حسینیه را پرکرده بود. هنوزخرما ها را کامل تو جیبش نگذاشته بود که گفت: «به کسی نگی ها؟» گفتم: «چراآقا؟» گفت: «اینا نمی ذارند خورما بخورم……..میگند برای قندت خوب نی؟» یکی ازخرماها راگذاشت تو دهنش و دستمال تودستش را گرفت جلوی چشم هاش وشروع کردبه گریه کردن.

دیدارسوم:

حصرتازه تمام شده بود. صبح رفتم قم. دم در خانه آیت الله ، میثم (نوه آیت الله) را دیدم. گفتم می خواهم ببینمش. گفت:» فکرنمی کنم بشه. امروز ملاقات نداشته…حال آقاخوب نی» خواستم بره ازش بپرسه. برگشت وگفت برو زودی بیا. توحیاط بود. تنها. «چطوری آقای قیومی؟(من را همیشه به فامیلی دایی ام صدا می زد)». گفتم، خوبم وخوشحال از دیدنتون بعدازاین همه سال. نیم ساعتی ازدانشگاه ودرس واین جورچیزا سوال کرد. فهمیدم خسته شده، ازش پرسیدم: «آقا چه احساسی دارید که زندانی حکومتی شدید که خودتون ساختید؟» از روی صندلی بلندشد و گفت:» دیگه وقت نمازه».منم بلندشدم که برم: «جواب منو ندادید؟» نزدیک من که رسید دستش را آرام ویخ گذاشت روی شانه من وگفت:» احساس خوبی ندارم». پشت سرش راه افتادم. صدایش به آرامی می آمد: «اللهم خلصنا……..»

دیدارچهارم:

چندروزی ازتوقیف روزنامه می گذشت. صبح به همراه آقای سازگارا رفتیم دیدن آیت الله. سرحال بود. تارسیدیم آمدبه استقبالمون وبه گرمی احوال پرسی کرد. وقتی سازگارا برای روبوسی نزدیک آیت الله شد، گفت : «آقای سازگاراصورتتو خط نندازیم؟..ماشالله اصلامعلوم نیست چندسالته ها. قبلناپیرتربودی» سازگارا سرخ شد وخندید. ازدلیل توقیف روزنامه پرسید و از زندانی هاوچند تاحدیث خواند. چیزی نگذشت که بحث داغی بین آیت الله وسازگارا راه افتاد. توی آن گیرودار یکی ازمسوولین دفترآیت الله یواش توگوشم گفت: «به آقامحسن بگو، بحث رو جمع وجور کنه نزدیک نمازه» منم سعی کردم با علامت وقیافه به سازگارا بگم. یک دفعه آیت الله من را دید:» توچراشکلک درمیاری؟» هول کردم. گفتم. برگشت و روبه همان روحانی عضو دفترش حدیثی خواندوگفت: «ثواب این بحث ها ازهفتادسال عبادت بیشتره» وبالحنی که حالاتغییرکرده بودگفت: «به غیرازاون اگه من الان جواب آقای سازگارا رو ندم برای ماخوب نی ….فکرمی کونه آخوندا هم می تونن کم بیارن میره تو تهرون میگه». خنده حاضرین هنوز آرام نشده بود که آیت الله بلند شدو یکی، دوتا ازکتاب هایش را به من وسازگارا هدیه داد. موقع خداحافظی با شوقی باورنکردنی نظرمن رادرباره سایتش پرسید. گفتم. گفت: «اینایی که گفتی روبنویس بده سعید یا میثم…..ایشالله این کتاب خاطرات و سایت ما بدرقه الآخرت مابشه».

نا دیدارپنجم:

برف می بارد. خیره به صفحه کامپیوتر سایت ها را دیوانه وارمی گردم. آیت الله خوابیده است. آرام. سلام می کنم: «سال ها نخوابیدی تا نه فراموش نشود.» جواب نمی دهد. عکس ها ونوشته ها ی اینترنت به روی میز می ریزد. خداحافظی می کنم. نه من بدرقه او می روم نه او .

21 پاسخ به “دیدارها – تقدیم به آیت الله

  1. محب المهدی 26/01/2010 در 18:08

    سلام دوست عزیزم از شما دعوت میکنم در ختم همگانی قرآن وصلوات شریک باشید اگر باتبادل لینک موافق هستید خبرم کنید

  2. جقله تنها 26/01/2010 در 18:08

    سلام دوست گلم وب باحالی داری به منظور افزایش آمار بازدید کننده های وبلاگمون اگه با تبادل لینک مواف هستی منو با نام(دست نوشته های یک جقل چپ) دست لینک کن وبهم خبرم بده تا لینکت کنم

  3. ابوذر آذران 27/01/2010 در 09:40

    خیلی زیبا بود یعنی عالی بود
    حس بسیار زیبایی منتقل می کنه
    فکر نمی کردم نویسنده متون متکلف جامعه شناسی تقدیمیه ای اینچنین زیبا بنویسد

  4. ابله خاتون 27/01/2010 در 16:22

    قلبم درد گرفت!چرا با احساس من بازی میکنی آخه!؟

  5. reza 28/01/2010 در 07:41

    چقدر دلم گریه میخواست واسه آقا…دستت درد نکنه…تازه داریم میفهمیم که چه پشت و پناهی رو از دست دادیم…

  6. محمد 28/01/2010 در 10:50

    و چه با شکوه بدرقه شد

  7. سارا بهادری 28/01/2010 در 14:48

    قشنگ نوشته بودی ولی این نوشتن ها چیزی از واقعیت را کم نمی کنه.راست می گفتید در مورد خیانتهای مهدی هاشمی کثیف که باعث مرگ زن و بچه مردم شد هم می نوشتید که چطور منتظری روی اون رو پوشاند.حالا حامی تروریستها عزیز اصلاح طلب های ضد تروریست شدن.

  8. مهری 28/01/2010 در 23:13

    سلام
    خوب هستید آقای بزرگیان، همکلاسی دوره فوقِ نیمه….
    امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.
    مطالبتون مثل همیشه عالی بود.

  9. محمد 30/01/2010 در 16:52

    من به خانم بهادری پیشنهاد میکنم یکبار دیگه متن خود را بخوانندببینند چیزی ازش میفهمند یانه. معلومه با این تعصبی که شما دارید چیزی جز فحش و بدو بیراه به ذهن تان نمی رسد اونم با یک انشا فوق العاده ؟؟؟!!!!!!!

  10. فرید صلواتی 30/01/2010 در 19:01

    اینبار می خواد یه قناری حصاری برات بخونه

  11. دوستان زهرا 31/01/2010 در 18:16

    با اضافه کردن این کد به اسکریپتهای وبلاگتان به آزادی زهرا پور عزیزی کمک کنید.
    امضا کنید.
    <BlogPhoto> <div align=center ><a href=http://freeourfriends.wordpress.com/2010/01/29/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF><img src=»http://images6.theimagehosting.com/00.327.th.jpg» border=»0″ title=»clicking for sign» /></a>

  12. فرزام 31/01/2010 در 20:29

    سلام عزیزم
    چطوری؟
    کجایی؟
    ارادتمند.

  13. امین بزرگیان 02/02/2010 در 07:00

    سلام مهری جان
    بدنیستم.مرسی ازلطفتون.یه عکسی یا نشونه ای می فرستادید…..بابا من پیرشدم به اسم یادم نمی یاد

  14. بابایی 05/02/2010 در 13:36

    عالی بود

  15. راحله 05/02/2010 در 22:01

    سلام. حتمن بهتر از مایی! با این که این اواخر زیاد نمی دیدمت اما از وقتی رفتی به راستی که یاداوری روزهای گذشته دلتنگم می کند! دیشب به خواب ما سری زدی لطف کردی؛ باز هم از این کارا بکن. به گل بانوی عزیز سلام برسان. هر جا هستید سالم و موفق باشلذ.

  16. ریحان 06/02/2010 در 13:32

    سلام خیلی عالی بود بعد می خواستم به خانوم بهادری بگم سطح سواد و معلوماتش رو اول ببره بالاکه بفهمه کیا کثیفن! بعد نظر بده دستور زبانشم قوی کنه بد نیستدرود بر روح پاک اقای منتظری.

  17. علی 14/02/2010 در 16:17

    بهترین مطلبی بود که ازت خونده بودم.

  18. رحیمی 16/02/2010 در 01:10

    اعتراف می کنم تحت تاثیر قرار گرفتم ولی افسوس به حالت که مرادت شیخ ساده لوح و مطرود امامه. خدا جواب تقصیراتشو بده که خون به دل امام و بعدش رهبری و امت کرد.

  19. امین بزرگیان 19/02/2010 در 03:17

    مرسی راحله جان.پس کابوس دیدی؟
    خیلی سلام برسان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: