بایگانی‌های ماهانه: اوت 2008

گزین گویه هایی درباره مرگ و زندگي روزمره

مرگ روزمره

تقديم به مهران قاسمي،احمدبورقاني وكريم قاسمي:سازندگان تجربه مرگ


» زندگي‌ روزمره موضوع مناسبي براي فلسفه است زيرا فلسفه را از موضوعات سنتي به سمت رويدادهاي تكراري و اينكه هستي اجتماعي اشخاص چگونه توليد مي‌شود، هدايت مي‌كند. {….} وظيفه دانش‌پژوهان زندگي‌ روزمره، يافتن انتقادي نوعي الگوي معنادار در زندگي‌ روزمره اشخاص نوعي است؛ يعني در فعاليت‌هاي تكراري، در اشيايي كه مي‌خرند و مورد استفاده قرار مي‌دهند، در اخباري كه مي‌خوانند، آگهي‌هايي كه مي‌شنوند و مي‌بينند و… .»  هانري لوفور

یک.

تجربه مرگ از درون زندگي روزمره ما به بيرون پرت شده است. ما ديگر مردگان را نمي‌بينيم، گورستان‌ها، محل‌هاي شستن اجساد (غسالخانه‌ها) و سردخانه‌ها از جلوي چشمان ما دور شده‌اند. در واقع، ما مردگان واقعي را نمي‌بينيم بلكه آن چيزي كه مي‌بينيم، بازنمايي مردگان در تصاوير تلويزيوني است.

به دليل پيشرفت‌هاي بشري در حوزه پزشكي و نيز رشد فرايندهاي متمدن شدن، مردگان از واقعيت به «تصوير» تبديل شده‌اند. كمتر اتفاق مي‌افتد كه جسدي را ديده باشيم. مردگان طي يك فرايند شبه بوروكراتيك، سريعا از مناظر عمومي جمع‌آوري مي‌شوند و به دورترين مناطق بيرون از شهر برده شده و توسط كارگراني حرفه‌اي و مخصوص، آماده خاكسپاري شده و به گونه‌اي پوشيده دفن مي‌شوند. والدين تا مي‌توانند كودكان را از گفتن واژه «مرگ» برحذر مي‌دارند، آنها را به مراسم خاكسپاري نمي‌برند و به بهانه تأثيرات بد رواني از كنار مردگان دورشان مي‌كنند.

ادامهٔ این نوشته را بخوانید

Advertisements