ترجمه نوشته ای درباره اهمیت ميگان موريس

ميگان موريس و نظریه پردازی برعلیه بومی گرایی

مرکززدایی ازبیرمنگام

 

تنیا لیوایز(دانشگاه ملبورن)

 

در سالهاي اخير، مطالعات فرهنگي استراليايي ، رسميت معناداري در عرصه بين المللي بدست آورده است.  با وجود اين رويداد ، تلاشهايي براي ترسيم روند اين شكل گيري آگاهانه صورت گرفته است . اين نوشته با بررسي زندگي نامه تئوري پرداز برجسته مطالعات فرهنگي استراليايي ، ميگان موريس، سعي دارد اين روند تاريخي را توضيح دهد . رشد و توسعه روشنفكري موريس ، به شدت متاثر از تركيبي از سنت هاي روشنفكرانه جهاني و محلي است . اين مقاله با نوع خاصي از تبار كاوي روشنفكري – به عنوان روشي براي روشن ساختن پيچيدگي ها در تغييرات محلي و ملي با توجه تاثيرات مسايل فرامليتي – به توسعه مطالعات فرهنگي در استراليا ياري مي رساند .


ميگان موريس و نظریه پردازی برعلیه بومی گرایی

مرکززدایی ازبیرمنگام

 

تنیالیوایز(دانشگاه ملبورن)

 

در سالهاي اخير، مطالعات فرهنگي استراليايي ، رسميت معناداري در عرصه بين المللي بدست آورده است.  با وجود اين رويداد ، تلاشهايي براي ترسيم روند اين شكل گيري آگاهانه صورت گرفته است . اين نوشته با بررسي زندگي نامه تئوري پرداز برجسته مطالعات فرهنگي استراليايي ، ميگان موريس، سعي دارد اين روند تاريخي را توضيح دهد . رشد و توسعه روشنفكري موريس ، به شدت متاثر از تركيبي از سنت هاي روشنفكرانه جهاني و محلي است . اين مقاله با نوع خاصي از تبار كاوي روشنفكري – به عنوان روشي براي روشن ساختن پيچيدگي ها در تغييرات محلي و ملي با توجه تاثيرات مسايل فرامليتي – به توسعه مطالعات فرهنگي در استراليا ياري مي رساند .

 

واژگان كليدي : تبار كاوي ، مطالعات فرهنگي استراليايي ، ميگان موريس

 

بسوي تباركاوي فرامليتي مطالعات فرهنگي

ميگان موريس يكي از معدود نظريه پردازان مطالعات فرهنگي در استرالياست كه توانسته مخاطبان چشمگيري در آكادمي آنگلو – آمريكايي بدست آورد. جنبش فكري موريس با پشت سر گذراندن مرزهاي ميان رشته ها به فمنيسم ، مطالعات فرهنگي ، نظريه انتقادي سينما و جغرافياي فرهنگي به گونه اي فرامليتي و در همه جا ، بخصوص دراستراليا ، فرانسه ، ايالت متحده و اخيراً آسيا، با درجاتي گوناگون ، كمك هاي شاياني مي كند . اگر چه به سختي مي توان كار موريس رامحدود به يكي از اين زمينه ها دانست ، اما در اين مقاله قصد دارم كه بر مناسبات مطالعات فرهنگي ، به صورت ويژه اي ، تمركز كنم . مناسباتي كه سياست و كنش هاي ميان رشته اي همسويي با كار موريس دارند . همچنين مي خواهم از طريق مطالعه اي دقيق بر روي بيوگرافي علمي و متمايز موريس ، تباركاوي- هر چند تا حدودي محدود و غير معمول – از مطالعات فرهنگي استراليايي ارائه دهم . با روايتي از زمينه شخصيتي موريس آغاز مي كنيم . روايتي كه بين تعدادي از صورت هاي متفاوت در نوسان است ؛ از زندگي نامه اي (بیوگرافی) به تاريخي و از محلي به جهاني . با پيگيري چند مسير عمده در زندگي علمي موريس، اين مسير ها را با برخي از جنبش هاي مهم اجتماعي و تئوريك ، كه مطالعات فرهنگي در استراليا را تحت تاثير قرارداد ، مرتبط مي كنم . به عبارتي ديگر ثابت مي كنم كه اين عبارت درباره مطالعات فرهنگي استراليايي صحيح است . مجموعه آثار موريس از طيف وسيعي ازدانشهاي متفاوت نظير نشانه شناسي ، ساختار گرايي ، پساساختارگرايي، مطالعات سينمايي ، نظريه هاي فرانسوي روزمره و فمنيسم ، تشكيل شده است . بنابراين بايد گفت كه تصوير موريس به وسيله آگاهيهاي گوناگون و جنبش هاي اجتماعي خارج از محدوده مطالعات فرهنگي ، ساخته مي شود .

برايم جالب است كه راهها و روش هاي نظريه پردازان استراليايي را تحليل كنم . راههايي كه مطالعات فرهنگي استراليايي در روابطي دو سويه با ديگر جنبش ها ، مشاركت داشته اند . اين نقاط تبادل و ارتباط نقشي محوري در مطالعه من درباره موريس و مطالعات فرهنگي استراليايي دارند . همچنين در اين نكته مؤثرند كه مطالعات فرهنگي نياز به رسميت پيدا كردن در تشكل هاي علمي و فرهنگي جهاني به سبب تاثيرات محلي و فرامليتي اش دارد. اگر چه در اينجا بدنبال مطرح كردن ميگان موريس به عنوان نماينده تام و جامع در رشته مطالعات فرهنگي استراليايي نيستم ؛ اما با استفاده از بيوگرافي ميگان موريس مي خواهم ، تباركاوي ويژه اي از اين رشته ارائه داده و بر اهميت حركت روشنفكري فرامليتي در كمك به تشكل هاي روشنفكري ملت محور تاكيد كنم .

طي دهه گذشته ، مطالعات فرهنگي به عنوان بازيگر تاثير گذاري در صحنه توليدات دانشگاهي پديدار شده است . اين پروسه ، بصورت قابل توجهي ، مرهون شناسايي نواحي مختلف مطالعات فرهنگي كه كاملاً بيرون يا در حاشيه جغرافياي سياسی«مركز» اند ، مي باشد . استراليا يكي از نواحي است كه در ده سال اخير ، سبكهاي متمايز قابل رؤيت و مهم از مطالعات فرهنگي در آن ، توجه ويژه اي را در عرصه مطالعات فرهنگي جهاني ، بر انگيخته است . مشاركت فزاينده تئوريسين هاي مطالعات فرهنگي استراليايي در شوراهاي سر دبيري مجلات تخصصي مانند » مجله بين المللي مطالعات فرهنگي » و » مطالعات فرهنگي «  و نيز مهاجرت و تبادل شخصيت هايي نظير » توني بنت » ، » جان فرو » ، » جان هارتلي » ، » توبي ميلر » و » جان تالوچ » ظرف چند سال گذشته به بريتانيا و ايالات متحده نشان دهنده اين است كه اهميت بين المللي مطالعات فرهنگي استراليايي رو به افزايش است .

ارائه تعريف مشخص از مطالعات فرهنگي استراليايي و عرضه ساختار هويتي منسجم ، با توجه به جريانات روشنفكرانه گوناگون موجود در آن ، كاري دشوار است . به طور اساسي مطالعه فرهنگ روزمره در مطالعات فرهنگي استراليايي همچون جنبش هاي ديگر مطالعات فرهنگي در جهان ، در نظر گرفته مي شود و پيش زمينه آن است . بنابراين شايد نشانه هايي از اين حوزه( استراليا ) با نمونه هاي مشابه اش در انجمن هاي آمريكايي كه رويكردهايي عملگرايانه در سياست هاي فرهنگي و اشكال معطوف به كنش هاي روشنفكرانه دارند ، اساساً متمايز باشد .

همانگونه كه » جان فرو » و موريس در مقدمه شان بر مجموعه ويرايش شده » مطالعات فرهنگي استراليايي » ، بحثي را تحت عنوان » پديدار شدن مطالعات فرهنگي در جايي ديگر» مطرح مي كنند ؛ اين موضوع مطالعاتي ، هميشه به عنوان مقوله اي ميان رشته اي يا » بحث هاي نظري » شناخته شده است . ابعاد كوچكي از آكادمي استراليايي و رابطه تنگاتنگ با زندگي عمومي اين معني را دارد كه كار مطالعات فرهنگي دراستراليا برخوردار از درجات بالايي از صراحت روش شناسانه و نظريه پردازانه شده است ؛ پس به تركيب دوگانه اي از روشنگري تغيير پيدا مي كند . ( فرو و موريس ، 1993)

در شناسايي اخير، مطالعات فرهنگي استراليايي- به عنوان يك جنبش روشنفكرانه متمايز – در هنگامه اي كه تعدادي از تئوريسين هاي مطالعات فرهنگي روايت هاي تبار شناسانه مسلم ، درباره مطالعات فرهنگي بين المللي را به چالشي انتقادي كشيده اند ، درون همان عرصه ( مطالعات فرهنگي بين المللي ) رخ نمود.

اساس بسياري از اين انتقادات ، پرسش از روايت هايي است كه مبدايي براي مطالعات فرهنگي قايل اند؛ مركزي براي مطالعات فرهنگي معاصر در ناحيه اي خاص يعني دانشگاه بيرمنگام انگلستان .

حاصل اين اشاره انتقادي به انگليسي مركزي ، ظهور اشكال جديدي از تفسيرهاي تجديد نظر طلبانه در مطالعات فرهنگي بوده است. كتاب هايي همچون  «انتقال مطالعات  فرهنگي » (1993) نوشته «والدا بلوندل «،» جان شفرد » و » لن تايلورز » و نيز مقالاتي مانند» آيا ماجرات مركز زدايي از بيرمنگام را داريم ؟ يا دغدغه اصلي در مسير مطالعات فرهنگي» (1998) نوشته «هندل ك وايت «، اشاره دارندبه برهم زدن ثبات سياسي فضاي سنتي مطالعات فرهنگي بوسيله جابجا ساختن مركز از بريتانيا به اكثر نواحي حاشيه اي ، در مجموعه روشنفكري جهاني ، مانند كانادا يا آفريقا.

به رغم جايگاه روبه رشد بين المللي مطالعات فرهنگي در استراليا ، اشتغال به اين رشته همچنان قوياٌ به تفاوت هاي نسبي اش در مقايسه با نسخه مشابه آمريكايي _ بريتانيايي، آگاه است.

شايد با كمال تعجب، اندك تلاشهايي براي ايجادكردن ضدتبار كاوي مطالعات فرهنگي كه در استراليا پايگاه داشته ، وجود داشته باشد . براي مثال ، در مقاله اي كه در سال 1997، منتشرشده،» اندروميلنر» مطالعات فرهنگي در استراليا را به درد فراموشي تاريخي گذشته توسعه يافته خودش ، متهم كرد.(صفحه 137)مي خواهم به اين مساله بپردازم كه دلايل پيچيداه اي براي اين كه چرا منتقدان استراليايي نسبت به اعتبار تاريخي قطعي مطالعات فرهنگي در استراليا ساكت اند ، وجود دارد.

يكي از دلايل مهم اين است كه بنظر ميرسد، برخلاف نسخه بريتانيايي ، درحقيقت ، مطالعات فرهنگي در استراليا فاقد مدلهاي سنت تاريخي دقيق و عناصر روايي مي باشد( اين مطلب توسط ليوايز،مدرسه بيرمنگام و شخصيت هايي مانند ريموند ويليامز و استوارت هال نشان داده شده است). ضروري است كه مانسبت به ساخت «افسانه اصل ها»، به صورت روشن ومتقاعد كننده اي اقدام نمائيم ( وام گرفته از بيل شواتز 1994).

تئوريسين ها ( شامل ميلنر)تلاشهايي براي ترسيم روند مدل تاريخي توسعه گرايانه براي مطالعات فرهنگي استراليايي داشته اند. اين روند، يك سري از روايت هاي ممكن و سازنده را كه به صورت متنوعي در اطراف تشكيلات  ميان رشته اي سازمان دهي شده اند را مطرح كرده است ؛ روايت هايي از قبيل  تاريخ ، مطالعات ادبي ، نظريه فيلم ( ترنر1992)، ارتباطات و مطالعات رسانه اي ( گودال ،1995،صفحه152) . اين رخداد توسط فرهنگ روزنامه اي استراليا ( كريك 1994) ، كاركنان انجمن آموزش و شخصيت هاي روزنامه نگار منتقد نظير فرو و موريس كه ارتباطي بين فمنيسم استراليايي ، فلسفه فرانسوي ، مطالعات فرهنگي استراليايي ( فلسكي و سوفيا ، 1996) و اهميت تاريخ شناسانه فرهنگي در استراليا ، به عنوان پيشينه اي مهم براي مطالعات فرهنگي معاصر استراليا ، برقرار ساختند (سينكلر و ديويد سون ، 1984،صفحه 3)صورت بندي شده است.

سواي اين تنوع پيچيده دروني در مطالعات فرهنگي استراليايي و تاثير مختلف اش و نيز پايگاههايي براي توسعه آن ، دليل ديگري كه تئوريسين ها نگران تعيين ساختن يك تباركاوي از اين رشته بوده اند ، اين است كه ارتباطي دشوار ميان مطالعات فرهنگي استراليايي و انگليسي وجود دارد.

موريس و فرو در مقدمه شان بر» مطالعات فرهنگي استراليايي » به ژانري از تباركاوي كه به گرايشي نسبت به كم كردن پيچيدگي هاو يگانگي تاريخ توسعه گرايانه مطالعات فرهنگي استراليايي با نوعي مدل استعماري از مطالعات فرهنگي انگليسي اشاره دارد، حمله مي كنند.

 درحمايت از انتقاد موريس و فرو برقالب تباركاوانه ، تلاشهاي اوليه براي تاريخي ساختن مطالعات فرهنگي دراستراليا مانند بحث مطالعات فرهنگي استراليايي  «سوزان درمودي» ، » جان داكر» و » درازيلا  مودجكا » در ويرايشي برمجموعه » مقدمه اي برتاريخ مطالعات فرهنگي استراليايي» نوشته «نليا ملبا»،»گينر مگس «  و همكارانش و نيز مقدمه اي برمجموعه منتشره سال 1986 تحت عنوان » مطالعات فرهنگي استراليايي برابر است بابيرمنگام بعلاوه منجين ، آيا درست است ؟» نوشته «جان سينكلر» و «جيم ديويد سون» ، اغلب درحول و حوش گفت وگوهاي نظري و مدل هايي كه از مطالعات فرهنگي انگليسي وام گرفته شده است ، ساخته شده اند.

اگر بيشتر روايت هاي اخير، نگاهي پيچيده تر و مورد ترديد از تغيير نظريه فرهنگي در زمينه استراليايي ،ارائه كرده اند؛ اما اين روايت ها همچنين تمايل دارند، برتاريخ مطالعات فرهنگي بريتانيا بعنوان مبنا و اساسي در برابر استراليا _ كه بعنوان مستعمره و شاخه فرهنگي بريتانيا ارزيابي شده است_ تكيه كنند (گودال ،1995. ميلنر،1997)

 همانگونه كه تعدادي از منتقدان بيان كرده اند ، اگر چه مشتركات زيادي بين تاريخهاي توسعه گرايانه مطالعات فرهنگي بريتانيا و استراليا وجود دارد، ليكن توجه قابل قبولي به فرهنگ ملي و زمينه هاي اجتماعي متفاوت اين دو كشور _ كه خارج از اين دوزمينه از علم ظهور كرده است _ صورت بندي نشده است .به عنوان مثال ،  «گراهام ترنر» نظريه پرداز پيشتازمطالعات فرهنگي استراليايي به تمايلات عموميت يافته اي حمله كرد كه با وضعيت بين المللي روبه رشد مطالعات فرهنگي ، همراه شده است . اوبسيار تلاش دارد كه نياز به روايت هاي ويژه ملي از مطالعات فرهنگي استراليايي را ارائه و نشان دهد. وي درحالي كه برضرورت تعدادي از تباركاوي هاي اخيرتوجه دارد، اين نكته را مطرح مي كند كه آنچه دراين روايت هاي تاريخي گم شده است آگاهي از صراحت فرهنگي خود آنهاست . برطبق روايت آمريكايي _بریتانیایی از ضرورت مطالعات فرهنگي:

» تقسيم شمال / جنوب رسميت ندارد. مفهوم جهان اول و جهان دوم نابود شده است .( فقط جهان سوم است كه همچنان داراي معناست) يا بهتر است بگوييم كه فرايند نئوامپرياليستي از دانش مطالعات فرهنگي، فرايندي است كه كاملا ٌ در برابر تاريخ سياسي مللي كه بوجود آورده اند ، ساكت است.» (ترنر، 1992،صفحه 424)

از نظر ترنر،نسخه هاي انگليسي مطالعات فرهنگي از يك سو تمايل به بومي شدن دارندو از سوي ديگر بدنبال عمومي ساختن اشكالي ازتحليل درباره موضوعاتي اند كه براي فرهنگ بريتانيايي درسيمايي غير عادي ، پديدار شده است.

بنابراين تمايل به ارائه تحليل هاي طبقاتي، فراتر از مسايل جنسيتي يا مسايل نژاد محور يا تمايل به نهادينه ساختن سوالاتي درباره امر عامه پسند كه همواره در رابطه اي تلويحي با سنت » فرهنگ و تمدن » است (ترنر،1992.صفحه641) ، درصورت بازگرداندن به شرايط استراليايي _ جايي كه بحث ها و روابط فراتر از فرهنگ بالا / فرهنگ پايين ، تاريخها ي متفاوتي دارد_ موجب پديدار شدن مشكلات عديده اي مي شود.

ترنر با انتقاد از جهان گرايي مطلق در مدلهاي بريتانيايي _ آمريكايي مطالعات فرهنگي و تاريخ توسعه گراي آن ، اهميت موقعيت محلي را مطرح مي كند. تاريخهاي «متفاوت»  (آلترناتيو) مطالعات فرهنگي، تمايلات نسبت به قوم محوري را به چالش مي كشند.

اسطوره هاي محلي متعدد درباره ريشه ها و » سرآغازها» كه در مطالعات فرهنگي استراليايي به جريان افتاده اند، نه تنها به نهاديه شدن رشته مطالعات فرهنگي بعنوان يك ميان رشته درمحافل  علمي استراليا كمك مي كنند؛ بلكه ، همچنين ، نياز به هژموني بريتانيايي _ آمريكايي مطالعات فرهنگي را در استراليا پاسخ مي دهد.

مشكلات بسياري در مواجهه با مطالعات فرهنگي استراليايي بعنوان رشته اي يكپارچه و نيز به شدت ملي و بومي وجود دارد. همانطوركه » جان استراتن » و » اين انگ » مي گويند ، يكي از مشكلات مطالعات فرهنگي مليت محور اين است كه در فرآيند اختصاصي كردن مطالعات فرهنگي ، قصد اصلي دراين نوع نگاه به مطالعات فرهنگي، بازخواني مقولات ملي است. آنها با بيان مشكلات ساختار يكدست استراليا بعنوان يك دولت _ ملت واحد به ما مي گويند كه چنين رويكردهايي امكان چارچوب بندي ها را براي مطالعات فرهنگي از بين مي برند. بعنوان مثال مطرح مي كنند كه تكيه بر منطقه گرايي به جاي پويايي جوهري ملت ، اجازه ميدهد كه چشم انداز فرامليتي بزرگ تري در عرصه مطالعات فرهنگي شكل گيرد. اين چشم انداز بعنوان روايتي كه نه تنها بريتانيايي _ آمريكايي هارا به استرالياربط مي دهد، بلكه مي تواند تغييرات اخير در گفتمان هاي عامه پسند و سياست محور در استراليا را نيز بعنوان بخشي از آسيا تقويت نمايد.علاوه بر اين نكته ، آنها اشاره مي كنند كه در استراليا متغيرهاي منطقه اي و دولتي در فرهنگ روشنفكرانه ، وجود دارد.متغيرهايي كه معمولاٌ در روايتهاي تاريخي از مطالعات فرهنگي در استراليا به چشم نمي آيد . (استراتن و انگ، 1996).

بحثي كه نقش موريس در مطالعات فرهنگي را دنبال مي كند ،تلاش دارد برخي از اين مسايل را در مركز توجه قرار دهد تافراموش نشود.من فهم ذات گرايانه را از ملي گرايي ، با قرار دادن استراليا در زمينه وسيع تري از آگاهي فراملي و اجتماع سياسي ،به پرسش مي گذارم.

اگر چه در اينجا كمتر علاقمند م كه قلمرويي ترسيم يافته از روابط بده _ بستان بريتانيايي_ آمريكايي ارايه دهم، كمتر نيز برزبان مي آورم كه تئوري هاي فرامليتي و تبادلات فرهنگي ميان استراليا، فرانسه و آمريكا از يك سو و آسيا از سويي ديگر ، ظهور يافته است . در اين بين ، اين واقعيت راكه در سطح بين المللي ، تعارضي با بريتانيا وجود داردرا برجسته مي كنم.

توسعه مطالعات فرهنگي در استراليا تنها با نگاه به يك مركز و ناحيه خاص روشنفكري نمي تواند، رديابي شود، بلكه توسعه آن بصورت جغرافيايي (ونيز نهادي) صورت گرفته است . اگر چه روايت من از فرهنگ روشنفكر انه استراليا بصورت گسترده اي بر»سيدني» تمركز  كرده است ( و بصورت كمتري بر ملبورن )اما اين نكته ، بسيار مهم است كه نقاط حاشيه اي ، از نظر جغرافيايي ، نظير » پرث » و «بريسبان» نقشي تاثير گذار در توسعه شيوه متمايز مطالعات  فرهنگي در استراليا بازي كرده و نيز تاثير بسزايي در موقعيت جهاني برجسته آن داشته اند. پرث بعنوان پايگاه كنوني نشريه انجمن مطالعات فرهنگي استراليا (CSAA)يعني » پيوستار» ، نقش عمده اي در توسعه مطالعات فرهنگي استراليايي بازي كرده است . پرث خانه اي قديمي و ازجمله نواحي نهادي مهم براي مطالعات فرهنگي بوده است . از قبيل » مجله مطالعات فرهنگي در استراليا» و شخصيتهاي برجسته و متعدد مطالعات فرهنگي نظير جان فيسك ، جان فرو، جان هارتلي، نوئل كينگ، تام ارگان وگرام ترنر.همینطور «بريسبان» مركزي مهم براي لبه برنده رسانه ها و كار مطالعات فرهنگي بوده است.( براي مثال تام اريگان ، كسي كه هدايت كننده مركز كليدي استراليا براي فرهنگ و سياست رسانه اي بوده است – مركزي كه هم اكنون وجود ندارد- قصد دارد كه در دانشگاه كوئينز لند و در رشته مطالعات فرهنگي و رسانه ها كرسي حرفه اي بگيرد. اين درحالي است كه ترنر به تازگي مركزي براي مطالعات فر هنگي انتقادي درهمان دانشگاه ايجاد كرده است.)

باوجود تاكيدم برموريس بعنوان شخصيتي كه كه قصد دارد به مطالعه روشنفكری سيدني بپردازد(واخير اٌ بخصوص، باخوانشي كه مطالعات فرهنگي در دانشگاه تكنولوژي سيدني و توسط شخصيت هايي نظيراستيون مكه همراه شده) اما نبايد تلاش وي اقدامي براي ساختن يك پايگاه خاص به مثابه نقطه اي محوري براي مطالعات فرهنگي ، در نظر گرفته شود. بلكه برخلاف آن ، مدعي هستم كه تبارشناسي سيدني، تنها قصد دارد يكي از روايت هاي ممكن محلي محور را ارائه دهد.

* متن کامل این مقاله درکتابی منتشر خواهد شد.

 

 

7 پاسخ به “ترجمه نوشته ای درباره اهمیت ميگان موريس

  1. پیمان عارف 24/11/2007 در 01:15

    امین جان مطلب خوبی بود ولی اگر کمی بیشتر از این آکادمیک بود بهتر می شد

  2. امین بزرگیان 24/11/2007 در 01:53

    مرسی. نفهمیدم منظورت چیست؟

  3. عباس 24/11/2007 در 03:16

    شاید منظورش اینکه چرا جدول / نمودار / عدد و ….در ترجمه ات استفاده نکردی !خوب راست می گه امین جان! ترجمه ای که توش جدول و عدد و نمودار نباشه علمیه؟ نه خودت بگو آکادمیک؟ برو ! دنبال مطالب آکادمیک باش به این آقا هم که از اش ترجمه کردی بگو . احمق جان! چرا آکادمیک نمی نویسی این خزعبلات چیه که می نویسی من هم مجبورم حرفهای غیر آکادمیک تو را ترجمه کنم و سنگ روی یخ بشم؟!

  4. مسعود بربر 25/11/2007 در 20:03

    امین عزیز تازه وبلاگت را پیدا کرده ام و با اجازه پیوندت را هم اضافه کردم. بر خلاف نظر آقای عارف من امین بزرگیان را بیشتر به نگاهی آکادمیک می شناسم و البته روزنامه نگارانه.

  5. سید رضا صائمی 27/11/2007 در 09:31

    سلام امین جان استفاده کردم کاش یک پستی درباره کتاب شناسی مطالعات فرهنگی می گذاشتی تا با منابع و مراجع این رشته آشنا شوییم

  6. شکوفه آذر 05/12/2007 در 02:41

    سلام. مطلبی نوشته ام در مورد «فراموشی» و ضرورت فراموش نکردن در زندگی و در مواجهه با مسائل امروز. خوشحال می شوم که بخوانید:
    http://blog.360.yahoo.com/blog-HIatgAAic6nM3mKMizZ7VAXyzitlcg–?cq=1
    شکوفه آذر
    با احترام و دوستی

  7. /// 05/12/2007 در 09:45

    برایم جالب است …
    برای آبگیری سد سیوند و ترس از خرابی آرامگاه کوروش کبیر مطلب می گذارید واعتراض میکنید…
    برای اتفاقی هرچند بزرگ یا کوچک در گوشه ای با بوق و کرنا کردن اعتراض می کنید…
    آنوقت برای سخنان موهنی همچون سخنان نماینده اصلاح طلب تبریز ساکتید…
    نه فقط شما بلکه هم هم داستانان شما وهم تشکلهای دانشجویی و به اصطلاح روشنفکر….
    چگونه است که از نگاه چپ کسی به درد ورنج می آئید و تحصن می کنید و به سوگ می نشینید…
    ولی از توهین به مقام امام معصوم بی اطلاع و خاموشید…
    وااسفا…
    باز جای شکرش باقی است که شماها مانند اصلاح طلبان روشنفکر دل سوز دین و دنیای مردم از این سخنان دفاع نکردید..
    الحمدلله..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: