مرحله آینه‌ای وغرب

چرا غرب و زندگی در آن برای برخی از افراد که غالباً تجربه زندگی در آن را ندارند، یک بهشت موعود است و تحمل شنیدن نظرات انتقادی نسبت به غرب را ندارند؟
وقتی از جلیقه زردها و برخورد پلیس می‌نویسیم، حتی وقتی درباره وضعیت اقتصادی در کشورهای غربی می‌گوییم یا تجربیات‌مان را درباره بیمارستان‌ها و اداره‌ها و رستوران‌ها انعکاس می‌دهیم بسیاری بر می‌آشوبند. این خشم از کجاست؟
ژاک لاکان فیلسوف و روانکاو مشهور فرانسوی در پرداخت به امر خیالی نکته بسیار مهمی را مطرح می‌کند. مرکز استدلال لاکان درباره مرحله آینه‌ای است که بر اساس آن کودک بعد از دیدن تصویر خود در آینه دچار توهمی از یکپارچگی خودش و جهان اطرافش می‌شود. او در مقاله ای به نام «مرحله آینه‌ای» این مرحله را مهم‌ترین و اصلی‌ترین مفهوم در توضیح امر خیالی می‌داند. در واقع نقد اصلی لاکان در این مقاله به فلسفه و روانشناسی رایج است که تصویری یکپارچه از انسان ارائه می‌دهند. به طور خلاصه می‌توان گفت که در دیدگاه وی اگو محصول تصویری است که فرد از خودش دارد و خیالی است. آغاز امر خیالی به زمانی برمی‌گردد که کودک برای نخستین بار بازتاب تصویر خود را در آینه می‌بیند؛ آینه در اینجا استعاره از هر آن چیزی است که سوژه را انعکاس می‌دهد. از طریق این بازشناسی، فرد سعی می‌کند خود را از تمام ناخرسندی‌ها و مسائلی که مربوط به زندگی گذشته و حال اوست، رها کند. کودک با دیدن یکپارچگی، غرق در شادی و خوشحالی می‌شود. لاکان توضیح می‌دهد که این خوشحالی و رضایت، خیالی است زیرا باز واقعیت زندگی و نیاز به والدین او را به این ایده پرتاب می‌کند که آنچنان که فکر میکرده، خودش و دنیای اطراف یکپارچه نیستند.
کسی که غرب را به میانجی تصویر آن در رسانه‌ها موجودیتی یکپارچه می‌بیند و توانایی دیدن شکاف‌ها و بحران‌هایش را ندارد در واقع در مرحله‌ی پیشاسوژه‌گی است. او به دنبال نجات دادن زندگی خود از مصائبش است اما این کار را با امری خیالی می‌سازد. امر خیالی او همان بهشت غرب است. در واقع او ناتوانی‌اش را (به شکل خشم) برای ساختن واقعیت، آنگونه که می‌خواهد، نشان می‌دهد.
‏غرب برای بخش بزرگی از جامعه ما یک «تعصب مذهبی تازه»است. غرب برای ما خیالی و تصویری یکپارچه دارد. این دقیقا محصول دیگری از مکانیزم‌ِ یکپارچه‌ساز است که در سوی دیگر، از غرب ایماژی یگانه از سیاهی و زوال و بی‌بندوباری تولید می‌کند. منطق هر دو یکی است.
وقتی من به غرب نگاهی فناتیک دارم، مثلا نمی‌توانم زشتی‌ها و نقصان‌هایش را ببینم و حتی شوخی درباره آن مرا ناراحت می‌کند، در واقع مهم‌ترین دستاورد غرب را _در دفاع ازش_ یعنی تفکر انتقادی را نادیده می‌گیرم. این نشناختن غرب، تعصب‌ساز و سازنده امر خیالی است.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: