در وطن خویش غریب

ارسطو در فرازی مشهور در ابتدای کتاب سیاست، درباره انسان به مثابه جانوری سیاسی، به رابطه انسان، سیاست و شهر می‌پردازد:

«از میان جانداران فقط انسان است که توانایی نطق دارد. راست آن است که صورتِ محض نمودار درد یا خوشی باشد و از این رو جانداران دیگر نیز قادر به تولید آن‌اند زیرا طبیعت آن‌ها فقط تا جایی رشد کرده است که بتوانند احساس درد و خوشی را احساس کنند و این احساس را به هم نشان دهند. اما نطق به کار بازنمایاندن سود و زیان، درست و نادرست نیز می‌آید. زیرا آن خصیصه‌ی آدمی که او را از جانداران دیگر متمایز می‌کند توانایی او به شناخت نیکی و بدی و درست و نادرست و صفات دیگری از این گونه است و اشتراک در شناخت این چیزهاست که خانواده و شهر را پدید می‌آورد.»

نکته مهمی که وجود دارد این است که در همان ابتدای اندیشیدن در باب سیاست، رابطه ای میان انسان﴿حیوان ناطق﴾، سیاست و شهر برقرار بوده و شکل گرفته است. اگر بخواهیم درکی سرراست از این گفتار داشته باشیم باید بگوییم، حیوان ناطق در درون شهر است که انسان وسیاسی می‌شود و این نسبتی به هم‌ تنیده است.

«نطق کردن» چه به معنای بیان کردن و چه به معنای اندیشیدن، نه‌ تنها تمایز بخش بین انسان و حیوان است که آفریننده‌ی شهر نیز است. شهر من جایی است که بتوانم در آن ناطق باشم؛ بیندیشم و سخن بگویم. به تعبیر ارسطو، بستر سخن‌گویی و اندیشیدن شهر است. شهر به مکانی اشاره دارد که قدر مشترک زندگی شهروندان و ساکنانش است که در بالاترین شکل آن خود را در آگورای یونانی، یعنی مراکز شهر که محل اجتماعات همگانی و دموکراسی مشارکتی بود، می‌نمایاند. این گفتار ارسطو بدین معناست که گرفتن نطق (بیان یا اندیشه) ازانسان‌ها به معنی گرفتن شهر از ساکنانش و بی‌جا کردن آدم هاست.

این نکته بسیار مهم در اندیشه سیاسی می‌تواند به‌گونه‌ای انضمامی و برای وضعیت ما راهنمایی شود تا پاسخی برای این «مسأله» بیابیم که چرا جامعه امروز ما بیش از هر زمانی در تاریخ خود، جامعه ای است که بخش بسیاری از افرادش (غالبا در طبقه متوسط) می خواهند به غرب مهاجرت کرده، از ایران خارج شده و پاسپورت اروپایی بگیرند. اگر یکی از راه‌های شناخت جامعه، شناخت و تحلیل رؤیاها و تخیلات آن باشد، «خارج زندگی کردن»یکی از رویاهای مهم جامعه ماست تا حدی که نرفتن و ماندن، بگونه‌ای متضاد در همین جامعه، به یکی از ارزش‌ها و مقامات تشخص‌بخش تبدیل شده‌است .

به جز تصویری که غرب از خودش به ما نشان می‌دهد وبالطبع تصور ما از آن، عامل بسیار مهم دیگر این است که در نظام های سیاسی و اجتماعی اقتدارگرا، شهروندان به «مهاجران همیشگی» تبدیل می‌شوند. آنها بی‌جا شده‌ و در درون آن احساس غربت می‌کنند. بگونه‌ای تناقض‌نما افراد در کشوری که درآن به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند، غریبه می‌شوند؛ تحقق آن‌چیزی که ما از « در وطن خویش غریب» می‌فهمیم.

نظام‌های اقتدارگرا شهر را با ما بیگانه می‌کنند. آن‌ها با گرفتن و محدود کردن آزادی بیان و آزادی اندیشه این بیگانگی را می‌سازند. زیرا جایی که من نتوانم حرف بزنم و اندیشه‌ام را آزادانه پرورش بدهم، شهر من نیست و از آن رانده شده‌ام، هرچند که متولد آنجا باشم.در این وضعیت است که مهاجرت تا این حد مهم می‌شود، نه از بابت فرار کردن از این وضعیت، که در آرزوی تطبیق دادن ذهن و عین، به‌عنوان والاترین هدف آدمی در طول حیاتش.

شهروند بیگانه شده با خانه‌اش، می‌خواهد براین غریبه‌گی غلبه کند. دو راه عمده پیش روی اوست: آشنایی مجدد با امر غریبه ( یعنی شهرش) و بازپس‌گرفتن آن از دست نیروهای اقتدار، و در صورت ناتوانی و شکست در این راه، به واقع غریبه و مهاجر شدن و غلبه بر این دوپارگی فزاینده. سوژه‌ی شکست خورده، مهاجرت می‌کند تا به واقع نیز«غریبه» شود. این غریبه‌گیِ خودخواسته مسأله‌ای سیاسی است که نباید آن را به پناهندگان و فعالان سیاسی تبعیدی محدود کرد.

در خلال گفت‌گو با دیگران و خواندن نوشته آدم‌ها در ایران حس می‌کنم که آنها در جایی زندگی می‌کنند که در آن احساس غریبه‌گی دارند، در حالی‌که نباید این‌گونه باشد. آنجا میهن و شهر خودشان است و به طبع باید آشناترین جا باشد. یکی از راه‌ها برای این که از این دوگانگی و پارادوکس کشنده نجات پیدا کنند این است که به واقع خود را مهاجر کنند و از این حس «مهاجر در شهر خویش» رهایی پیدا کنند و به جایی بروند که به جای«احساس»، در آن  حقیقتاً غریبه باشند. بیراه نیست که روزانه با این سؤال روبرو می‌شوم که چطور می‌توانم از ایران خارج شوم؟ کجا پذیرش می‌دهند؟ و انبوهه‌ای از این دست سؤال‌ها.

بخش مهمی از آنچه جامعه‌شناسان تحت عنوان‌هایی چون آمار فزاینده‌ی میل به مهاجرت یا فرار نخبه‌گان وغیره نام می‌برند، ریشه در همین نسبت بین شهر و آزادی بیان و فکر(انسان ناطق) در اندیشه ارسطو دارد. و طبیعتاً راه‌حل مقابله با این موج و تقویت احساس میهن‌دوستی، تغییر در وضعیت عینی سیاسی و مکانیزم‌های سرکوب و آپاراتوس دولت است. دولت اقتدارگرا شهر را به مثابه یک مفهوم، نابود کرده و منبع تولید مهاجر می‌شود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: