شنود

«کلام نور است» سهروردی

اسماعیل بخشی در نوشته آخرش بعد از شرح شکنجه‌ها و مسائل جسمی و روحی بیشمارش، که تماما حس‌اش می‌کردم، عبارت ویژه‌ای دارد که اهمیت متن او را چندین برابر می‌کند. او می‌گوید از همه بدتر تلفن‌های مرا با همسرم شنود میکردند. از همه بدتر. بدتر از مشت و دشنه و تیغ، بدتر از شکنجه و بی‌خوابی و درد. صدای مرا با همسرم می‌شنیدند. اینجا متن به یکباره گر می‌گیرد. عبارات از بیان و چشم‌ها از خواندن شرمنده می‌شوند؛ و کلمه بعدی: «همسر عزیزم». به نظرم مهلک‌ترین بخش این متن و وحشتناک‌ترین شکنجه این است که صدای دو نفر که همدیگر را دوست دارند، کس دیگری بشنود. آدمی اینجا فرو می‌ریزد، همانگونه که خود بخشی گفته است که نه از ضربات و شکنجه که ازین فرو ریختم . حوزه خصوصی، یا به قول عرفا، خلوت جایی است که نفر سوم نمی‌پذیرد.
رنجی سخت تر از این نیست که بفهمی کس دیگری از مکالمات خصوصی‌ات خبردار شده است و دهشتی بالاتر از این نیست که صدای تو و «همسر عزیزت» را شنود کنند، چرا؟ چون کلمات، حرف‌ها و جملات در بین دو نفر انباشتی‌ است از عاطفه و سرگذشت هر دو. دو انسان. اینجا یک دزدی صورت می‌گیرد؛ سرقت باارزش‌ترین چیزها. ما مگر به جز کلمات‌مان چیز دیگری داریم؟ چه چیزی جز واژگان ما را در این دنیا و در این دهشت زندگی نگه داشته است؟ رستگاری، جز در زبان و جز در بیان فی‌مابین ماست؟ فرودستان به جز کلمه ابزاری برای حیات دارند؟ آنهم کلماتی اینچنین که بین دو دوست، دو یار، هم‌سران و مادر و فرزند بیان می‌شوند. زبان بازنمایی‌کننده نیست، خالق جهان ماست و شما به تمام جهان ما حمله کردید. لحظه فرو ریختن آدمی اینجاست. در واقع انسان شگفت زده می‌شود از شنائت هم‌نوع خود که فرو می‌ریزد.
نظام‌های توتالیتر مدام به خلوت نفوذ می‌کنند، خلوت را فاش می‌کنند، کلمات‌مان را بین هم مبادله و بر اساس آن آدم‌ها را تقسیم بندی می‌کنند. نظام استبدادی نباشیم.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: