درباره کشتار تابستان شصت وهفت

سرموضعی یا نه؟

برای ا.منصوری و ی.همتی

فرانس کافکا در داستان کوتاه جزیره کیفر (In the Penal Settlement) به شرح مراسم اعدام در جزیره ای می پردازد که محکومین توسط دستگاه و ماشین پیچیده ای اعدام می شوند. داستان کافکا از چهار شخصیت تشکیل شده است: محکوم به اعدام که جرم او این است که به مقام بالاتر خود بی احترامی کرده است. سرباز که پیش از اعدام از محکوم مراقبت کرده و کمک می کند تا مراسم اعدام او برگزار شود. نفر سوم افسری است که مراسم با فرماندهی او انجام می شود. شخصیت چهارم بازرس است که از خارج از جزیره به آنجا آمده و قرار است شاهد مراسم اعدام باشد. افسر و بازرس در طول مراسم با یکدیگر به زبان فرانسه صحبت می کنند که برای محکوم و سرباز نامفهوم است. افسر اجرای حکم، میراث دار ماشینی است که اعدام می کند و یادگار فرمانده سابق اوست. این ماشین عظیم الجثه از دو طبقه تشکیل شده با مجموعه ای پیچیده از چرخدنده ها و زنجیرها و نیزه ها وسوزن ها و همچنین نمدی که در دهان محکوم گذاشته می شود که نتواند فریاد بکشد و احیانا زبان خود را گاز بگیرد.

مراسم اعدام دوازده ساعت طول می کشد. محکوم به پشت بر روی دستگاه خوابانده و با زنجیر بدنش بر روی آن ثابت می شود. سپس ماشین در طول شش ساعت نخستین با حرکت چرخدنده ها و نیزه ها دلیل محکومیت زندانی به اعدام را بر پشت بدن او حک می نماید واین کار را تا جایی ادامه می دهد که نوشته چنان در بدن محکوم عمیق شود که هم خود او وهم تماشاچی ها بتوانند آن را به راحتی بخوانند؛ و این زمانی است که دیگر محکوم مرده است. جنازه محکوم از طریق مکانیزمی به سمت چاله نسبتا گود وبزرگی که در کنار دستگاه کنده شده است سوق پیدا می کند و به درون آن می افتد. پیش از آغاز مراسم اعدام، بازرس و افسر وارد گفت وگویی با یکدیگر می شوند. افسر که متوجه شده است بازرس این شیوه را انسانی نمی داند، از او می خواهد که به حاکم جزیره، نظرش را اعلام نکند و از او و این ماشین پرشکوه حمایت کند تا شاید حاکم جدید از فکر برچیدن این روش، دست بردارد. بازرس نمی پذیرد و می گوید که این روش را با وجود تمام خلاقیت هایش نمی تواند تایید کند. افسر اجرای حکم که از این پاسخ بسیارغمگین می شود، تصمیم می گیرد که به داخل ماشین برود تا عبارت «عادل باش» به عنوان افتخار تمام سال های خدمتش بر پشت او حک شود. او به داخل ماشین می رود و حک کردن آغاز می گردد، اما در ابتدای کار، ماشین دچار نقص فنی شده از هم می پاشد. چرخدنده ها به هرطرف پرتاب می شوند و بدن افسر تکه تکه می شود.

داستان چند لایه کافکا شرح درخشان و نمادینی است از رابطه زبان و خشونت، و ماشین اعدام تمثیلی است از این رابطه.  دستگاهی که شکنجه را بر بدن محکومین با کلمات حک می کند. محکوم به اعدام و سرباز از چرایی این حکم با خبر نیستند و حتی محکوم نمی داند که حکمش اعدام است. برخلاف «ژوزف کا» در رمان «محاکمه» هیچ دادگاهی نیز حتی به صورت صوری برگزار نشده است. افسر به بازرس می گوید که محاکمه و دادگاه تنها وضعیت را پیچیده می کند و کار عبثی است و بهترین روش عدالت بی شک کیفر است. جورجیو آگامبن در شرحی درباره این داستان می گوید که زبان در دوران مدرن، همان ماشین یا آپاراتوس(Apparatus) شکنجه و کیفر است. وی می نویسد: » هدف نهایی زبان، فرمان عادل باش است. اما دقیقا به همین معنا این فرمان همان چیزی است که ماشین زبان از درک کامل آن ناتوان است.»

آگامبن با استناد به داستان کافکا شرح می دهد که چگونه خشونت از طریق زبان اعمال می شود. این زبان می تواند خود را در گونه های مختلفی تجلی دهد: قانون، حقوق بشر، عدالت، امنیت و غیره. سوال اینست که چرا زبان و تجلیاتش از درک کامل عدالت ناتوان است (نمی تواند آن را برپشت افسر حک کند) و بدن را تکه تکه می کند؟ زمانی که همه چیز در درون کلمه و در زندان زبان است، در قانونی که وضع می شود، همواره کسی وجود دارد که از آن استثنا می شود واین کسی نیست جز قانونگذار. قانونگذار مجموعه افراد و مناسباتی هستند که قانون را وضع کرده اند و بی شک در وضع قانون، منافع کلان و حیاتی خود را در نظر گرفته اند. به سبب همین استثناست که عدالت غیر ممکن خواهد بود. قوانین همواره از دل زندگی واقعی برخی از افراد و گروه ها بیرون می آیند. شمولیت و تعداد این افراد چندان مهم نیست، مهم اینست که همواره افرادی به درون آن فراخوانده می شوند تا حذف شوند؛ همچون ماشین اعدام کافکا. در اینجاست که زبان درهیبت قانون بر بدن محکومین حک می شود.

مجری اعدام پیش از کشتار تابستان 67 از زندانیان می پرسید: » سر موضعی یا نه؟». این سوال به ظاهر ساده چیزی نبود جز بارزترین شکل رابطه زبان و خشونت. زندانیان دو پاسخ بیشتر نداشتند. آنهایی که گفته بودند، بله همان هزاران نفری بودند که اعدام شدند. می بینیم که این جمله پرسشی چگونه بین زندگی و مرگ، شکافی ایجاد می کند. زبان حاکم یا قانون بین آن دو می نشیند و حیاتی سازگار و یا کیفری دردناک را طلب می کند. واژگان، ساعت هایی پیش از شروع اعدام ها در واقع توانسته بودند ابتدائا دو ساحت تفکر و حیات را در فرد از هم جدا کنند و سپس از او بخواهند که با پاسخی روشن بین این دو یکی را برگزیند: جان یا جان. آگامبن نشان می دهد که چگونه زبان با ایجاد شکاف بین زندگی حیوانی و زندگی انسانی، اِعمال خشونت می کند. قانونی که حاکم وضع کرده بود لازم بود با کلمات بر بدن محکومین حک شود. در اینجاست که فاصله بین حاکم، حکم و محکوم بسیار کم می شود، زیرا که پیشتر فاصله قانون و زندگی بسیارناچیز شده بود. شاید لازم باشد نشان دهیم که بر چه اساسی این فاصله برای حاکم از بین رفت.

پس از پایان جنگ با عراق، در فاصله کوتاهی پس از آن، سازمان مجاهدین خلق عملیات جنگی ای را در مرزهای ایران سازماندهی کرد و تا رسیدن نیروهای نظامی، پیشروی هایی در خاک ایران داشت. پاسخ ایران به این حمله شدید بود؛ هم در مرزها و هم در زندان ها. ایران جنگ را به گونه ای نه چندان دلخواه و شرمگینانه به پایان رسانده بود. بابت ضعف ها و فقدان ها و قدرتمندی نیروهای جهانی، کاریزما مجبور شده بود پایان جنگ را سر بکشد. تلخی و گسی این جام به ضعف رویای حکومت مقتدر اسلامی در برابر واقعیت نظم جهانی باز می گشت؛ تلخی ای که باید جبران می شد. تا پیش از این، حکومت به فرمان کاریزما و پشتیبانی بدنه اجتماعی به جلو تاخته و توانسته بود تصویر قدرتمندی از خود را در آینه ببیند. حاکم، پولاد تنی را شبیه شده بود که بر دشمنانش همواره فائق می شود. پس از هر پیشروی، رویای احیای پادشاهی اسلامی تقویت شد. کم کم نظام سیاسی که خود را جمهوری می نامید بر دوش این موفقیت ها به نوعی پادشاهی اقتدارگرا تغییر چهره می داد. مهمترین عامل در این تغییر به میدان های جنگی باز می گشت که حکومت خود را در برابر آن تعریف می کرد. نیروهای مردمی را بسیج می کرد و بر دشمن غالب می شد. هر غلبه ای میل به احیای پادشاهی اسلامی را فربه ترمی کرد. اتفاقات ابتدای انقلاب و درگیری ها درکردستان، موضوع بنی صدر و طرفدارانش، نزاع خونین با هواداران سازمان مجاهدین، تسخیر سفارت آمریکا و خود جنگ تحمیلی، میدان هایی بودند که حکومت وارد آنها شد، دشمنانش را پس زد و یا مجبور به عقب نشینی کرد. پیروزی ها تن حاکم را برای مردم و خودش چنان مقدس کرده بود تا جایی که بر این باور افتاده بود که خدا با اوست. کودتای نوژه و حمله به طبس و طوفان صحرا ازجمله میانجی هایی بودند که قدرت مادی حاکم از طریق حامیان مردمی اش را به نوعی قدرت معنوی پیوند زد. این پیوند برای حاکم تنی اسطوره ای- الهی ساخته بود که ضربه ناپذیر است. بخش مهمی از این اسطوره ای شدن باز می گشت به موفقیت های استثنایی نیروهای مردمی و بسیجی در جنگ که توانسته بودند دشمن پرامکانات و پرحامی را نه تنها ازمناطق متصرف شده عقب برانند که با فتح مناطقی از خاک عراق این باور را بسازند که می توانیم کشورگشایی هم بکنیم. به طور خلاصه دو عامل اساسی به گونه ای ناخواسته به  اسطوره ای شدن تن حاکم بیشترین کمک را کردند: عراق و کشورهای قدرتمند حامی اش و نیروهای مردمی و بسیجی. اولی با شکست اش و دومی با فداکاری اش حاکم را قدرتمند کردند.

این حاکم اسطوره ای شده توانست با اقتدارش نیروهای رقیب و مخالف را با کمترین هزینه ممکن از سر راه بردارد و بدون مشکل خاصی پیش برود. اما هرچه از جنگ گذشت، خستگی ها و کمبودها خود را به نمایش گذاشت. واقعیت خود را می نمایاند. جنگ فرسایشی شده بود و امکانات به حد کافی برای ادامه جنگ وجود نداشت. مردم هم دیگر آن خلوص را نداشتند. چهره کاریزما افول کرده بود. وقتی تمام سران نظام اعلام کردند که وضعیت در درون جبهه ها و پشت جبهه ها کم رمق شده است، کاریزما مجبور شد برای اولین بار شکست را بپذیرد. شکست اش نه از دشمن واقعی که بیشتر از فروپاشی رویایی بود که دراین سال ها برایش ساخته شده بود. این فروپاشی موجد خشمی عمیق در او شد: خشم از هرنوع دیگری. با دسیسه برخی از اطرافیان، خشم تن مقدس از دیگری جهانی به سمت پاکسازی و اعدام تعداد زیادی از دیگری های وطنی هدایت شد تا کمی آرام شود. قانونی نوشته شد و بر بدن محکومین، پیش از مردن حک شد: «سر موضعی یا نه؟» کشته شدگان تابستان 67 قربانی بحران اقتدار حاکم شدند. اقتدار واقعی حاکم در زندگی اش، با قدرت واقعی مسلط بر نظام جهانی در هم شکسته شده بود. او می خواست این شکست و تروما را با کمک زندانیان زندانش فراموش کند. او با تولید مرگ و خلق فاجعه، فراموش کرد.

اعدام ها در سکوت برگزار شدند. تمام تلاش ها انجام شد که خبرش به بیرون درز نکند. نظام انقلابی ای که پیش از آن همه کارهایش را در خیابان و پشت بامها و جلوی دوربین انجام می داد، مخفی کاری می کرد. این مخفی کاری تا حدی بود که نزدیک ترین افراد به ساختار قدرت نیز در جریان این اعدام ها قرار نگرفتند. کل نظام، بازی امنیتی انجام داد تا اعدام ها فاش نشود. جزء اولین دفعات بود که یک «غلبه» نه تنها وحدت آفرین نبود که پنهان می شد.  گویا شرمی از گفتنش به مردم وجود داشت. مردم «دیگری» شدند. اعدامی های شصت و هفت، مردم را دیگری کردند و بین مردم و دولت ترکی انداختند. با این ترک، نظام انقلابی ومردمی فروپاشید و نظام جدید برای پر کردن این شکاف دست به کار شد. در واقع اعدام های 67 لحظه ای بود که انقلاب 57 مُرد و چرخدنده هایش در خاوران و بر تاریخ پایین آمد.

پی نوشت ها:

-          داستان کافکا با عنوان گروه محکومین به وسیله حسن قائمیان و صادق هدایت به فارسی ترجمه شده است.

-          برای مطالعه بیشتر درباره دیدگاه آگامبن :

Article: It’s Silent Working Was a Delusion, Jessica Whyte IN: The Work of Giorgio Agamben, Edinburgh University Press, 2008, page77: 93

 *منتشره در بی بی سی فارسی

About these ads

4 پاسخ به “درباره کشتار تابستان شصت وهفت

  1. ر.ا. 12/09/2012 در 11:15

    با سلام
    این نوشته‌ی شما به نظر من دارای چند ایراد است که از جمله می‌توان به تفسیر داستان کافکا، ربط آن به کشتار‌های سال ۶۷ و تحلیل آن کشتارها اشاره کرد.
    نخست این‌که ترجمه‌ی عنوان این اثر کافکا به «جزیره کیفر» بی ایراد نیست. خواننده‌ای که مقاله‌ی شما را – بدون زیرنویس‌های آن – در بی‌بی‌سی خوانده باشد، حتی نمی‌داند که این داستان همان است که حسن قائمیان با نام «گروه محکومین» ترجمه و به همراه نوشته‌ای از صادق هدایت به نام «پیام کافکا» سال‌ها پیش منتشر کرده بود. البته ترجمه‌ی قائمیان بی ایراد است. عنوان آلمانی این اثر چنین است: In der Strafkolonie که به انگلیسی آن را به In the Penal Settlement ترجمه کرده اند. در زبان آلمانی Strafkolonie یعنی «اردوگاه مجرمین» (رجوع شود به فرهنگ آلمانی به آلمانی ده جلدی دودن) بنابراین عنوان کتاب را می‌توان به «در اردوگاه مجرمین» یا «در اردوگاه محکومان» ترجمه کرد. به هر حال ترجمه‌ی آن به «جزیره‌ کیفر» نه درست است و نه زیبا.
    در حاشیه بگویم که این اثر را مترجمان دیگر هم ترجمه کرده اند: علی اصغر حداد آن را به «در سرزمین محکومان» (منتشر شده در کتاب «مسخ و داستان‌های دیگر») و اميرجلال‌الدين اعلم گویا به «کیفرگاه» (منتشر شده در کتاب «مجموعه داستان‌ها») برگردانده اند. البته ترجمه‌ی حداد که از متن آلمانی صورت گرفته به اصل اثر نزدیک‌تر است، هر چند که آن ترجمه نیز بی‌ایراد نیست. به عنوان مثال وی der Forschungsreisende را که قائمیان به غلط «سیاح» ترجمه کرده بود به «مسافر پژوهشگر» بر گردانده است، حال آن‌که کافکا der Reisende را به معنای امروزین کلمه (مسافر) بکار نمی برد، بلکه منظور او «مأمور» است (کافکا این کلمه را در «مسخ» نیز به همین معنا بکار برده است) از این رو درست‌تر که آن را «مأمور تحقیق» ترجمه کنیم و نه «سیاح» یا «مسافر پژوهشگر»

    اما در باره‌ی تفسیر جورجیو آگامبن (Giorgio Agamben) از این اثر باید بگویم که تفسیر او اگر ضعیف‌ترین‌ نباشد، بدون تردید قوی‌ترین تفسیری نیست که از این اثر شده است. وی این اثر کافکا را تمثیلی از رابطه‌ی میان زبان و خشونت می‌داند، حال آن که دیگران تفاسیر دیگری از این اثر به دست داده اند. به عنوان مثال پتر-آندره آلت (Peter-André Alt) با توجه به این‌که آن دستگاه شکنجه و مرگ مهم‌ترین برابرایستای اثر را تشکیل می‌دهد، آن دستگاه را وحدت «نوشته و مرگ» می‌داند. اگرچه میان خط و نوشته و زبان نسبتی وجود دارد، اما پیدایش خط و نوشته وضعی ایجاد کرده است که زبان پیش از آن هرگز برخوردار از آن نبود. وی دستگاه و نظام حاکم بر آن را در تضاد روشن با تفکیک قوا در جوامع متمدن تفسیر می‌کند. در این اثر، چنانچه در همین نوشته‌ی شما هم آمده، قانون‌گذار و قاضی و مجری در وجود افسر و آن دستگاه مرگ وحدت دارند و فرد/ دستگاه است که کسی را مطابق «قانونِ» خود مجرم تشخیص می‌دهد و به اعدام محکوم و سرآخر حکم را در مورد او اجرا می‌کند. افسر، «مجرم» را که «جرمش» تنها خوابیدن سر کشیک و اطاعت نکردن از مافوق بود به مرگ محکوم می‌کند و می‌خواهد او را به دستگاه بسپارد. اما چون «مأمور تحقیق» با این شیوه‌ی اعدام مخالف است، او را «می‌بخشد» و آزادش می‌کند و خود به جای او قرار می‌گیرد تا دستگاه مرگ «قانون»‌ی را که از آن سرپیچی کرده، این بار بر تن خود او حک کند.
    درست همین نکته است که می‌توان داستان را به کشتارهای سال ۶۷ ربط داد. زیرا کشتارهای ۶۷ دقیقاً از آن رو روی داد که میان قوای کشور تفکیکی وجود نداشت (و هنوز هم وجود ندارد؛ مدرنیته‌ی ما زمانی شروع می‌شود که قانون تجلی اراده‌ی عام باشد و تفکیک قوا نیز به طور واقعی برقرار شود). در تابستان ۶۷ قانون‌گذار و قاضی و دادستان و وکیل مدافع و مجری در تن یک قوه (یعنی همان قوه‌ی مجریه) و گاه یک فرد وحدت داشت و «مأمور تحقیقی» هم حتی وجود نداشت. بنابراین اگر بتوان شباهتی میان این اثر و کشتارهای تابستان سال ۶۷ دید، بیشتر از این زوایه است.

    بعلاوه تحلیل شما از این کشتارها نیز دقیق نیست. اکنون بخوبی روشن شده است که جمهوری اسلامی حتی پیش از حمله‌ی «مجاهدین خلق» در صدد اجرای چنین نقشه‌ای بود. همین‌طور این نظر شما که جمهوری اسلامی به این دلیل که خبر این کشتارها را از مردم مخفی کرد، پس «اعدام های 67 لحظه ای بود که انقلاب 57 مُرد» نه با وقایع تاریخی مطابقت دارد و نه با تحلیل تاریخی. جمهوری اسلامی پیش از این جنایت، جنایت‌های متعددی (مثل شکنجه و تجاوز و اعدام در زندان‌ها) مرتکب شده بود و آن را به سمع و بصر «امت اسلامی» نرسانده بود. از این گذشته این انقلاب (چه آن را انقلاب ۵۷ بخوانیم و چه انقلاب اسلامی) هنوز نمرده است و همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. اعدام‌های اول انقلاب، کشتارهای سال‌های ۶۰، ۶۷ و ۸۸ و نیز ترورهای مخالفان و قتل‌های زنجیره‌ای جملگی نتایج منطقی و ضروری همان انقلاب است که «غیر خودی» و «دیگری» را تحمل نداشت و «متمردان» امر ولی فقیه را مثل همان دستگاه داستان کافکا به فجیع‌ترین شکل می‌کشت و می‌کشد. / ر.ا.

    • aminbozorgian 24/09/2012 در 05:46

      ممنون از توضیحات شما
      ابتدائا اینکه من هنگام نوشتن مقاله به ترجمه ها دسترسی نداشتم.ترجمه قائمیان را بعد از اتمام نوشته دیدم. برای انتخاب نام داستان کافکا هم به نظرشما احترام می گذارم اما معتقدم جزیره کیفر با توجه به محتوای داستان ترجمه بدی نیست
      تفسیر شما را هم درباره داستان خواندم واستفاده کردم

  2. ا.منصوری 05/10/2012 در 23:24

    سلام امین جان….کلی دلتنگی دوست من…جای تو خیلی خالی ست…نه فقط در فیس بک…توی همین خیابان هم…سر فخررازی تا وصال…دوست من، شدیدا دلتنگم و مرسی بابت مقاله و تقدیمت….جویای احوالت از دوستان همیشه هستم..بیا که جایت، شدیدا خالی ست…باز هم مرسی….بیشتر مرسی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 34 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: